چپتر 851: عودِ دروغین
0پس از اینکه اهریمن از منطقهٔاطمینان مُهرِ اهریمن آزاد شد، لان یینگیینگجاخالی با آرامش به آن نزدیک شد.
نتونستم توی قلمروِ رازآلود به پدر و مادرم یا پدربزرگشلیک و مادربزرگم کمک کنم، اما قویتر شدم. اگه نتونم حتیجاخالی از پسِ یه اهریمن بربیام، لیاقتِ خدمت بهش رو ندارم.
حالتِ چهرهٔبزرگی لان یینگیینگسویش جدی شد.
ناگهان موهای سیاهش سفیدخود شد و چشمانِ لاجوردیاشآنها به رنگِ صورتی درآمد.
اهریمن در حالی که به لان یینگیینگ خیره شده بود، لبهایش راجاخالی لیسید و گفت: «تو دیگه چهجور جانورِ جادویی هستی؟ اگه میتونی تویهمین اون سطح از تزکیه به انسان تبدیل بشی، باید خیلی خاص باشی.»
با آرامش جوابمهاجم داد: «جانورِ جادویی؟گلولهٔ بگو جانورِ ایزدی.»
«اون یه جانورِ ایزدیه...؟»
با فهمیدنِ اینکه لانخود یینگیینگ در واقع یک جانورِدوید ایزدی است، اهریمنها جا خوردند.
اهریمنی که با او میجنگید، با صدای بلند زیرِزحمتِ خنده زد: «هاهاها! چه شانسی! تا حالا گوشت یاآنها خونِ یه جانورِ ایزدی رو نچشیدم! تو اولین نفر میشی!»
«دیگه طاقت ندارم!»
اهریمن ناگهان با دهانیسویش کاملاً باز به سویغرور لان یینگیینگ یورش برد.
«آتشِ مقدس!»
لان یینگیینگ بازویش را بالا آورد و کفِجاودانش دستش را به سمتِ اهریمنِ مهاجم گرفت و سپسدلِ گلولهٔ بزرگی از شعلههای سفید به سویش شلیک کرد.
اهریمن از روی غرور و اطمینان به کالبدِ جاودانش، حتیشلیک زحمتِ دفعِ شعلهها یا جاخالی دادن را به خود نداد ودادن مستقیم به دلِ آنها دوید و گذاشت شعلهها بدنش را فروبلعد.
«همهش همین بود؟!شعلههای شعلهها روی ماکرد اهریمنها اثری ندارن!»
با وجود اینکه تمامِ بدنش در شعلهها میسوخت، اهریمن حتی ذرهای نگران بههمهش نظر نمیرسید و همچنان به سوی لان یینگیینگ میدوید، چرا که مطمئن بودچرا میتواند خیلی راحت و سریعتر از آنکه شعلهها نابودش کنند، خودش را بازسازی کند.
اهریمن درست وقتی میخواست حملهاشغرور را به لان یینگیینگ آغاز کند،شعلهها ناگهان متوقف شد: «اینو بگیر، خونین—»
اهریمن با چهرهای گیج به بدنشگلولهٔ نگاه کرد: «چـ... چه بلایی دارهروی سرِ بدنم میاد؟ چرا زخمهام ترمیم نمیشن؟!»
«این چیه؟! چه غلطی کردی؟!» اهریمن بیدرنگ سعی کرد شعلههایکالبدِ سفیدی که بدنش را میسوزاند خاموش کند، اما تلاشش بیفایدهدلِ بود، زیرا شعلهها همچنان به آرامی بدنش را نابود میکردند.
لان یینگیینگ سوختنِ آرامِ اهریمن در آتشِ مقدسش رادوید تماشا کرد و گفت: «آتشِ مقدسِ من ویژگیهای ایزدیتمامِ داره که روی اهریمنها خیلی مؤثره. امیدوارم ازش خوشت بیاد.»
«ویژگیهای ایزدی؟! منو دست ننداز، ای جانورِ کوفتی!» اهریمن دست ازشعلهها تلاش برای خاموش کردنِ آتش برداشت و به امیدِ اینکه پیشفروبلعد از سوختنِ کاملش لان یینگیینگ را بکشد، به او حمله کرد.
هرچند اهریمن هیچ دردی از آتشِ مقدس حس نمیکرد، اما زخمهای رویروی بدنش حرکاتش را به شدت تحتتأثیر قرار داده و او را بینهایتمستقیم کُند کرده بود، طوری که لان یینگیینگ به راحتی ضربههایش را جاخالی میداد.
به اندازهٔ کافیشعلههای سریع نمیمیره... به یهروی چیزِ قویتر نیاز دارم.
لان یینگیینگ این راخود از ذهن گذراند وآنها از اهریمن فاصله گرفت.
«نیلوفرِ آتشین!»
لان یینگیینگ لحظهای مکث کرد تا نیلوفرِبزرگی زیبایی از آتشِ مقدسش بسازد و سپساطمینان آن را به سوی اهریمن پرتاب کرد.
بوووم!
وقتی نیلوفرِ آتشین جلوی اهریمن منفجر شد، سراسرِ فضای زیرزمین برایبدنش لحظهای لرزید. اهریمن پیش از آنکه شعلههای مقدسِ لان یینگیینگ او رانمیرسید بهکلی از هستی محو کند، آخرین غرشِ کرکنندهاش را سر داد: «آآآآآآههههه!»
پس از کشتنِ اهریمن،روی لان یینگیینگ رفت تاجاودانش هستهٔ اهریمنش را بردارد.
باورنکردنیه... واقعاً اونمهاجم اهریمن رو به همینبزرگی راحتی از پا درآورد...
فنگ یوشیانگ پس ازسویش دیدنِ مهارتِ لان یینگیینگ،غرور این را از خاطر گذراند.
یوان با لبخندی بر لب بهمستقیم او گفت: «یینگیینگ، آتشِ مقدست ازفروبلعد آخرین باری که دیدمش خیلی پیشرفت کرده.»
لان یینگیینگ گفت: «ممنون، اما راضی نیستم. در مقایسه با پدربزرگشعلهها و مادربزرگم، آتشِ مقدسِ من هنوز خیلی ضعیفه. تنها دلیلی کهفروبلعد اینقدر زود بردم این بود که اون اهریمن شعلههام رو دستکم گرفت.»
یوان پرسید: «پسمهاجم میخوای با یهگلولهٔ اهریمنِ دیگه بجنگی؟»
لان یینگیینگبزرگی بیدرنگ سرسویش تکان داد.
«خیلی خب،جاخالی یه لحظه بهنداد من وقت بده.»
برگشت و به هفت اهریمنِغرور باقیمانده نگاه کرد. همهٔ آنهادفعِ چهرهای جدی به خود گرفته بودند.
به آنها گفت: «بیایید به بازجوییگلولهٔ ادامه بدیم. هر کس به سؤالاتمروی جواب بده، میتونه با دوستم بجنگه.»
«سؤالِ بعدیِ من اینه... ازشلیک چه حقهای برای پنهان کردنِکالبدِ بو و گذرگاهِ مخفیتون استفاده کردید؟»
«...»
اهریمنها درشلیک پاسخ دادن بهغرور سؤالش درنگ کردند.
یوان دستش را بالا بردسپس و باعث شد شمشیرهای زرینشلیک به لرزه درآیند: «دوباره نمیپرسم.»
یکی ازبزرگی اهریمنها ناگهانسویش گفت: «یـ-یه گنجینه!»
یوان برگشت و به این اهریمن کهدلِ او نیز در اوجِ سرورِ روح بودهمین نگاه کرد: «اوه؟ دربارهٔ این گنجینه برام بگو.»
«یـ-یه گنجینهست که میتونه توهمهای واقعگرایانه بسازه و حضور رودفعِ تا حدی پنهان کنه. ما ازش استفاده کردیم تا گذرگاهِگذاشت مخفی رو بپوشونیم و حضور و بوی خودمون رو پاک کنیم.»
یوان به پرسیدنمهاجم ادامه داد: «اینگلولهٔ گنجینه الان کجاست؟»
اهریمن برگشت و به خانهٔ خاصیکرد در شهرِ پایین نگاه کرد وزحمتِ به آن اشاره کرد: «توی اون ساختمونه.»
فنگ یوشیانگ گفت: «اجازه بدید منمستقیم برم، اربابِ جوان.» سپس به شهر رفتهمهش و ساختمان را برای یافتنِ گنجینه گشت.
چند دقیقه بعد باروی چیزی برگشت که بهجاودانش نظر میرسید بخوردانی یشمی باشد.
فنگ یوشیانگ گنجینهمهاجم را به اوگلولهٔ داد: «بفرمایید، اربابِ جوان.»
«اوه... پس گنجینهشعلههای اینه. انتظار نداشتمکرد همچین شکلی داشته باشه.»
[عودِ دروغین]
[درجه: باستانی]
[کیفیت: اوج]
[توضیحات: به کاربر اجازه میدهد توهمهای واقعگرایانه بسازد و حضور را پنهان کند. در هر زمان تنها یک توهم میتواند فعال باشد.]
یوان با لبخندی بر لب گنجینه رادستش بررسی کرد و گفت: «وای، این واقعاً گنجینهٔشعلههای مفیدیه.» سپس آن را درونِ حلقهٔ فضاییاش گذاشت.
«خیلی خب،مهاجم حالا میتونیسپس با دوستم بجنگی.»
برگشت و به لانمیتونی یینگیینگ نگاه کرد: «هرانسان وقت آماده بودی شروع کن.»
لان یینگیینگبازویش سر تکانآورد داد: «آمادهم.»
یک لحظه بعد، یوانبالا اهریمن را از منطقهٔسمتِ مُهرِ اهریمن بیرون آورد.
کمی بعد، لان یینگیینگسپس و اهریمن مبارزه باسویش یکدیگر را آغاز کردند.
[آتشِ مقدس!]
با این حال، همانطور که انتظار میرفت،سمتِ اهریمن جرئت نکرد به آتشِ مقدسِ اوشعلههای دست بزند و در عوض جاخالی داد.
اهریمن در حالی که ضدحملهای را آغاز میکرد،سمتِ خندید: «تو اهریمنِ قبلی رو فقط به خاطرِسویش غرورش شکست دادی! من اون اشتباه رو تکرار نمیکنم!»
«شلیکِ خونین!»
صدها پرتابهٔ قرمزهستی به سوی لانسطح یینگیینگ پرواز کردند.
[آتشِ مقدس!]
لان یینگیینگ دیواری از آتش پیشِکفِ روی خود ساخت و بیدرنگ تمامِ پرتابههاییگلولهٔ را که به آن برخورد کردند، سوزاند.
انگار اگه میخوام اینسپس اهریمن رو شکست بدم،سویش باید با تمامِ توانم بجنگم.
لان یینگیینگ این رامیتونی با خود گفت وانسان سپس به شکلِ جانوریاش درآمد.
یوان در حالی که به لان یینگیینگ که اکنون ماریگرفت عظیم شده بود خیره مانده بود، با صدایی آرام زمزمه کرد:کالبدِ «وای... نهتنها قدرتش بیشتر شد، بلکه اندازهش هم خیلی بزرگتر شده...»