چپتر 1142: بدون عنوان
0تیان یانیو بهمحضِ دیدنِ یوان، بیدرنگ بهسویشبیداری دوید و بازوی تیان سویین را گرفتتوانست تا او را با خود بکشد: «مادر، بریم!»
تزکیهگرانِ سرگردان هنوز از مرگِ ناگهانیِ همراهشان درلحظهای شوک بودند، از این رو نتوانستند بهموقع واکنشروحیشان نشان دهند و گذاشتند آن دو فرار کنند.
یوان سالارِ ملکوت را بیرون کشید وپیشرفتِ به تیان یانیو گفت: «بعد از اینکهتنها کارِ این آشغالها رو تموم کردم حرف میزنیم.»
گویی سالارِ ملکوت به احساساتِصبر یوان واکنش نشان میداد؛ هالهاش همچوناگر آب در پایینِ آبشار فوران کرد.
تزکیهگرانِ سرگردان ناخودآگاهانرژی دستهایشان را برای تسلیمبیداری بالا بردند: «صـ-صبر کن!»
میفهمیدند که یوان شاهِ روح استبگیرد و حتی اگر همه با همروی میجنگیدند، هیچکس در آنجا حریفش نمیشد.
اما یوان علاقهای به مبارزهروحیشان با این تزکیهگران نداشت وکشتنِ بیدرنگ سالارِ ملکوت را تاب داد.
نورِ شمشیرِ قدرتمندی که باصبر چیِ شمشیرِ ارتقایافته تقویت شده بود،اگر بیدرنگ بهسوی تزکیهگران به پرواز درآمد.
همهچیز چنان سریع رخ داد که تزکیهگرانِ سرگردان٪۱۰٫۰۱ حتی اگر میخواستند هم نمیتوانستند فرار کنند، بنابراین چارهایافزایش نداشتند جز اینکه سعی کنند جلوی حمله را بگیرند.
از بختِ بدشان،شود فنونشان بهمحضِ اجرابگیرد بهکلی نابود شد.
امروز هیچچیز نمیتوانست مانعانرژی شود که نورِ شمشیربیداری جانِ این تزکیهگران را بگیرد.
خششش!
لحظهای بعد، تزکیهگران با بدنهایی که بهبیداری دو نیم شده بود، بیجان روی زمینتوانست افتادند و انرژی روحیشان جذبِ سالارِ ملکوت شد.
[پیشرفتِ بیداری: ٪۱۰٫۰۱]
کشتنِ هشت تزکیهگرِ سرورِ روح تنها توانست پیشرفت را ٪۰٫۰۱حتی افزایش دهد. اما آن ۱۰ درصدِ دیگر، بیآنکه یوان درمبارزه آن لحظه بداند، در واقع از پاگودای شمشیر آمده بود.
گذشته از بیداریِ سالارِ ملکوت، پاگودای شمشیر تمامِ انرژی روحیای را کهسرورِ یوان از هر طبقه جمع کرده بود به او پاداش داد، اماواقع چون بدنش نمیتوانست آن را جذب کند، در عوض جذبِ سالارِ ملکوت شد.
یوان پس از ازپایدرآوردنِشمشیر تزکیهگرانِ سرگردان، بهسوی تیانلحظهای یانیو و مادرش دوید.
یوان بهسرعت اکسیری برای جراحاتِ اوجذبِ بیرون آورد و گفت: «ارشد، شماتزکیهگرِ زخمی شدید. بفرمایید، این رو بخورید.»
تیان سویین اکسیر رابردند گرفت و گفت: «من خوبم.است اصلاً کدوم گوری رفته بودی؟»
«ببخشید، تصمیم گرفتم وقتی شما داشتیدپیشرفتِ تزکیه میکردید، یه چرخی این اطرافسرورِ بزنم. نباید تنهاتون میذاشتم. همهش تقصیرِ منه.»
تیان یانیو با فکر کردن به این موضوع لرزید و گفت: «این چه حرفیه!افتادند اون تزکیهگرای سرگردان صددرصد مقصر بودن! خودت رو برای کارای اونا سرزنش نکن، شیاو٪۰٫۰۱ یانگ. ممنون که نجاتمون دادی. حتی نمیخوام تصور کنم اگه بهموقع نمیرسیدی چی میشد.»
«به هر حال، فقط خوشحالم کهجذبِ اتفاقِ بدی براتون نیفتاد. دیگه شماتزکیهگرِ دو تا رو تنها نمیذارم. قول میدم.»
تیان سویین چهارزانو روی زمین نشست و گفت: «خوبه، چون میخوام دوبارههمه تزکیه کنم تا انرژی روحیِ تخلیهشدهم رو برگردونم.» هر چه بود، اوداد تقریباً تمامِ انرژی روحیاش را برای مبارزه با تزکیهگرانِ سرگردان مصرف کرده بود.
تیان یانیو همانرژی گفت: «منم همینطور.»پیشرفتِ و نشست به تزکیه.
این بار، یوان برایشان نگهبانی داد وخششش تا زمانی که کارشان تمام شود، باافتادند حسِ ایزدیاش منطقه را زیر نظر گرفت.
تیان یانیو گفت: «ببخشید منتظر موندی.» او که پایهٔ تزکیهٔکشتنِ پایینتری داشت و در نتیجه انرژی روحیِ کمتری برای بازیابیدرصدِ نیاز داشت، کمی زودتر از مادرش کارش را تمام کرد.
تیان سویین دوبالا ساعت بعد چشمانشمیفهمیدند را باز کرد.
پس از اینکه آمادهروحیشان شدند، سفرشان را به سویکشتنِ معبدِ شمشیر از سر گرفتند.
چو لیوشیانگ درست ده دقیقه بعد از اینکهلحظهای یوان به تزکیهٔ آنلاین برگشت، از اتاقش بیرونروحیشان آمد و گفت: «چی؟! یوان همین الان بیدار بود؟!»
میشیو سر تکان داد:انرژی «آره.» و تجربهٔ یوانبیداری را برایش تعریف کرد.
چو لیوشیانگ با صدای بلند آه کشید:شاهِ «باورم نمیشه از دستش دادم... کاش فقطهیچکس چند دقیقه زودتر تونسته بودم مرز رو بشکنم!»
میشیو گفت:افتادند «مرز روروحیشان شکستی؟ تبریک میگم.»
و ادامه داد: «اما حتی اگه بهموقعخششش هم میاومدی تا یوان رو ببینی، اون وقتیانرژی نداشت، چون باید سریع برمیگشت به تزکیهٔ آنلاین.»
چو لیوشیانگ با شک چشمانش را برای میشیو ریز٪۱۰٫۰۱ کرد: «به نظر خوشحال میآی—خیلی خوشحالتر از دفعهٔ قبلیافزایش که دیدمت. شرط میبندم امروز حسابی باهاش بهت خوش گذشته.»
میشیو تکخندهایتسلیم کرد: «همینطوره،بردند خوش گذشت—کلِ شب.»
چو لیوشیانگافتادند نوچی کرد:روحیشان «چقدرم که خوششانسی...»
سپس پرسید:مانع «نگفت کِیشمشیر دوباره استراحت میکنه؟»
«نه، اما گفت کهانرژی سعی میکنه تا جایبیداری ممکن بیشتر استراحت کنه.»
«شنیدنش هم خوبه.»
یک هفته بعد.
یوان ناگهان به بقیهشمشیر هشدار داد: «همم؟ اونلحظهای جلو داره یه اتفاقایی میافته.»
تیان یانیو پرسید: «چی میبینی؟»
«یه گروهِ بزرگ از تزکیهگرانصبر دارن با یه جانورِ جادوییِحتی عظیمالجثه میجنگن. بهتره دورشون بزنیم؟»
با شنیدنِ این حرف،روحیشان نوری ژرف در چشمانِ٪۱۰٫۰۱ تیان سویین سوسو زد.
«نه! اون جانورِشود جادویی یه رویداده! اگهخششش شکستش بدیم، پاداش میگیریم!»
تیان یانیو گفت: «مطمئنی؟ همین الانش همپیشرفتِ دارن باهاش میجنگن. اگه الان وارد بشیمتنها و شکارشون رو بدزدیم، احتمالاً میافتن دنبالمون...»
«جای نگرانی نیست. داخلِ آرامگاهِ امپراتورِ بینام، جانورانِ جادویی سهمِ همه هستن، پس مهم نیستآنجا کی اول باهاش جنگیده. اگه نتونن جانورِ جادویی رو بکشن و یکی از راه برسه وشده از چنگشون دربیاره، فقط میتونن خودشون رو سرزنش کنن که نتونستن بهاندازهٔ کافی سریع شکستش بدن.»
یوان زیرِافتادند لب گفت:روحیشان «که اینطور؟»
راستش را بخواهد، از همان لحظهای که چشمش به این جانورِبیجان جادویی افتاده بود، میلِ شدیدی برای مبارزه با آن داشت وهشت حرفهای تیان سویین فقط او را به این کار متقاعد کرد.
لحظهای بعد به آنها گفت: «خیلی خب، میرم خیلی سریع این جانورِ جادوییسرورِ رو از پای دربیارم و ببینم چه پاداشی ازش میگیرم. شما دو تاپاگودای دور بمونید، محضِ احتیاط که اگه بعدش بهم حمله کردن در امان باشید.»
تیان یانیوتسلیم سر تکانبردند داد: «فهمیدم.»
چند دقیقه بعد، یوانروحیشان توانست هیکلِ عظیمِ جانورِ٪۱۰٫۰۱ جادویی را در دوردست ببیند.
تیان یانیو با دیدنِشمشیر آن از شدتِ شوکلحظهای نفسش را حبس کرد.
تیان سویین هم به همان اندازه غافلگیر شده بود:٪۱۰٫۰۱ «خدای من... من قبلاً جانورانِ جادوییِ زیادی تو اینافزایش مکان دیدم، اما هیچکدومشون به پای اندازهٔ این جانور نمیرسن!»