---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 956: سعی داری کی رو اغوا کنی؟! • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 956: سعی داری کی رو اغوا کنی؟!

0

نیلوفرِ سفید پس از‌تزکیه‌گرِ​ شنیدنِ ادعای به‌ظاهر عجیبِ‌بزنه​ یوان با خود فکر کرد.

چطور می‌تونه کور‌واقعی​ باشه؟ داره بدونِ هیچ‌آنلاین​ کمکی راحت راه می‌ره...

یوان لبخند زد و عینکِ‌جلو​ آفتابی‌اش را برداشت و چشمانِ‌لحظه​ نقره‌ای‌اش را به او نشان داد.

نیلوفرِ سفید از روی شوک‌نشست​ دهانش را پوشاند و با‌دومین​ صدایی لرزان پرسید: «ببخشید... اما چطور...؟»

«وقتی به استادِ روح برسی، می‌تونی از چیزی به اسمِ حسِ ایزدی استفاده کنی‌بقیهٔ​ که بهت اجازه می‌ده بدونِ نیاز به چشم‌های واقعیت، اطرافت رو ببینی. مهارتِ خیلی کاربردی‌ایه‌می‌خوام​ و حتی می‌تونی چیزهایی رو ببینی که در حالتِ عادی با چشمِ غیرمسلح نمی‌شه دید.»

نیلوفرِ سفید که دوباره جا‌تزکیه‌گرِ​ خورده بود، پرسید: «تـ... تو‌دستاورد​ همین الانش هم استادِ روحی؟»

من هنوز فقط توی لایهٔ ۳‌بزنه​ از جنگجوی روحم، ولی اون همین الان‌دنیا​ استادِ روحه؟! چطور این‌قدر سریع پیشرفت می‌کنه؟

یوان گفت:‌کمی​ «راستش، من الان‌نشست​ استادِ بزرگِ روحم.»

نیلوفرِ سفید از شدتِ شوک‌تزکیهٔ​ از جا پرید و با‌رسماً​ فریادش آن‌ها را ترساند: «چی؟!»

نیلوفرِ سفید خیلی زود متوجهِ اشتباهش‌تزکیهٔ​ شد و درحالی‌که صورتش کمی سرخ شده‌لحظه​ بود، دوباره نشست و گفت: «بـ... ببخشید...»

نیلوفرِ سفید‌تزکیه‌گرِ​ در دل‌آنلاین​ فریاد زد.

اگه درست یادم باشه، حتی دومین بازیکنِ قوی هم فقط توی اوجِ استادِ‌اوجِ​ روحه! اگه خودِ این شخص رو در نظر نگیریم، این پسر تونسته توی‌آنلاین​ دنیای واقعی از قوی‌ترین تزکیه‌گرِ تزکیهٔ آنلاین جلو بزنه! این دستاورد رسماً دیوانه‌واره!

در آن لحظه، نیلوفرِ سفید فهمید‌آنلاین​ او و بقیهٔ دنیا تا چه‌لحظه​ حد یوان را دست‌کم گرفته بودند.

باید به هر قیمتی که شده پاش رو به خاندانِ بای باز کنم!‌لحظه​ حتی اگه بهمون ملحق نشه، می‌خوام رابطهٔ خوبی باهاش داشته باشم! خوشبختانه خواهرِ‌کنم​ کوچیک‌ترش عضوِ جناحِ ماست. این یه برتریِ بزرگ نسبت به بقیه بهمون می‌ده!

نیلوفرِ سفید لحظه‌به‌لحظه مضطرب‌تر می‌شد و‌بزنه​ مأموریتی که خاندانش به او سپرده بود،‌دنیا​ بلندتر و واضح‌تر در ذهنش طنین می‌انداخت.

«بازیکن یوان باید به خاندانِ بایِ ما ملحق بشه!‌یادم​ باید هر کاری از دستت برمیاد برای جلبِ نظرش انجام‌پسر​ بدی، حتی اگه مجبور بشی از بدنِ خودت استفاده کنی!»

یوان با دیدنِ رنگِ‌تزکیه‌گرِ​ پریده‌اش ناگهان پرسید: «حالت خوبه؟‌دستاورد​ به نظر خیلی روبه‌راه نمی‌رسی.»

نیلوفرِ سفید بی‌درنگ حالتِ چهره‌اش را جمع‌وجور کرد و‌بزنه​ حتی لبخندی جذاب روی لب نشاند: «هـ... ها؟ ببخشید،‌گرفته​ فقط داشتم به یه چیزایی فکر می‌کردم. حالم خوبه.»

«به‌هرحال، بیا دربارهٔ هدفت از اومدن به اینجا حرف بزنیم؛‌لحظه​ غافلگیر کردنِ یو رو. من از قبل همه‌چیز رو برنامه‌ریزی‌خاندانِ​ کردم تا مطمئن بشم این دیدارِ غافلگیرکننده‌ت با موفقیت انجام می‌شه!»

«راستش... درموردِ‌کمی​ اون... برنامه‌ها‌شده​ عوض شده.»

«ها؟ منظورت چیه؟»

یوان توضیح داد: «خب، تصمیم گرفتم یو رو رو یه‌جورِ دیگه غافلگیر‌دیوانه‌واره​ کنم. روزِ تولدش یه کنسرتِ عمومی برگزار می‌شه. ازت می‌خوام بدونِ اینکه یو‌باز​ رو بویی ببره، بیاریش به کنسرت. ببخشید اگه این کار برات زحمتی داره.»

نیلوفرِ سفید پرسید: «معلومه که نه. حتماً یو‌رسماً​ رو رو بی‌بروبرگرد به کنسرت می‌فرستم. اما این یعنی‌باید​ دیگه نمی‌خوای از مقرِ نیلوفرهای ابدیِ ما دیدن کنی؟»

«نمی‌خوام به‌کمی​ تو یا جناحت‌نشست​ زحمتی بدم، چون—»

«اصلاً هیچ زحمتی نیست! و از اونجا‌جلو​ که من از قبل برای بازدیدت از‌بقیهٔ​ جناح تدارک دیدم، حیف می‌شه اگه نیای.»

یوان سر تکان داد: «اگه این‌طوری می‌گی،‌آنلاین​ فکر کنم بتونم به جناحتون سر بزنم و‌بقیهٔ​ خودم ببینم خواهرم این اواخر چطور زندگی می‌کرده.»

کمی بعد غذا رسید‌آنلاین​ و موقتاً دست از‌رسماً​ صحبت کشیدند تا غذا بخورند.

یوان که مدام غذا در دهانش‌فریاد​ می‌چپاند، با لحنی غافلگیر و خوشحال‌قوی​ گفت: «وای، این غذا خیلی خوشمزه‌ست!»

نیلوفرِ سفید‌واقعی​ لبخند زد: «خوشحالم‌تزکیهٔ​ که دوستش داری.»

یک ساعت بعد.

واقعاً همه‌چیز رو تموم کرد...

نیلوفرِ سفید از‌سرخ​ استعدادِ غذاخوردنِ یوان‌فریاد​ تحت‌تأثیر قرار گرفته بود.

پس از اینکه کارکنانِ‌تزکیه‌گرِ​ آنجا میز را تمیز کردند،‌دستاورد​ گفت‌وگویشان را از سر گرفتند.

نیلوفرِ سفید پرسید: «هنوز دو روز‌تزکیهٔ​ تا تولدِ یو رو مونده. تا‌دیوانه‌واره​ اون موقع قصد داری چی‌کار کنی؟»

«احتمالاً فقط توی شهر می‌گردیم.‌جلو​ می‌شیو هم هنوز باید برای‌لحظه​ یو رو کادوی تولد بخره.»

نیلوفرِ سفید پرسید: «می‌فهمم...‌شده​ پس اشکالی نداره من هم‌یادم​ باهاتون بیام؟ می‌تونم راهنماتون باشم.»

«مطمئنی؟ جناحت چی؟‌قوی‌ترین​ اگه خیلی غیبتت طول‌جلو​ بکشه بهت شک نمی‌کنن؟»

«مشکلی نیست. من به‌هرحال خیلی کم با اعضا سروکله می‌زنم. تازه‌رسماً​ فقط دو روزه. قبلاً بیشتر از این‌ها هم غیبت داشتم. اوه،‌پاش​ اگه نگرانید که ممکنه خیلی جلب‌توجه کنم، می‌تونم با تغییرِ چهره بیام.»

«حتی می‌خوای تغییرِ چهره هم بدی؟‌بزنه​ یه‌جورایی عذاب‌وجدان گرفتم که فقط برای‌بقیهٔ​ راهنماییِ ما مجبوری این‌قدر به زحمت بیفتی.»

نیلوفرِ سفید با چهره‌ای که کمی سرخ‌اگه​ شده بود گفت: «مشکلی نیست. خودم هم‌خودِ​ دلم می‌خواد وقتِ بیشتری رو باهات بگذرونم.»

«تـ...تازه هنوز خیلی چیزها هست که‌آنلاین​ می‌خوام درموردشون باهات حرف بزنم! مخصوصاً‌لحظه​ بعد از گفت‌وگومون توی تزکیهٔ آنلاین.»

لحظه‌ای بعد یوان گفت:‌قوی‌ترین​ «اگه واقعاً می‌خوای باهامون‌جلو​ بیای، جلوت رو نمی‌گیرم.»

نیلوفرِ سفید‌تزکیه‌گرِ​ لبخندِ درخشانی‌آنلاین​ زد: «ممنونم!»

اما لحظه‌ای بعد، وقتی کسی‌نشست​ فریاد زد، آن لبخند محو‌دومین​ شد: «صـ...صبر کنید! نمی‌تونید برید اونجا!»

«می‌دونی من کی‌ام؟! برو کنار! من با‌جلو​ نیلوفرِ سفید و اون حروم‌زاده‌ای که داره‌بقیهٔ​ باهاش دیدار می‌کنه کار دارم! می‌دونم اونجاست!»

«هی!»

ناگهان هیکلِ بلندی نگهبانان را کنار‌بزنه​ زد و به پشت‌بام، جایی که‌بقیهٔ​ یوان و بقیه حضور داشتند، هجوم آورد.

یوان پرسید: «اون کیه؟»

«واقعاً متأسفم. اون ژنگ ویمینه. مدتیه که‌جلو​ شیفته‌م شده، تا جایی که همه‌جا تعقیبم‌بقیهٔ​ می‌کنه. نگران نباش، فوراً به حسابش می‌رسم.»

نیلوفرِ سفید میز را‌قوی‌ترین​ ترک کرد و به‌جلو​ مردِ جوان نزدیک شد.

«ژنگ ویمین! یادم نمیاد دعوتت کرده باشم! چطور جرئت می‌کنی این‌طوری سرزده بیای‌دنیا​ تو و دیدارِ مهمِ من با یه مهمانِ محترم رو به هم بزنی!‌نشه​ سه ثانیه بهت وقت می‌دم که برگردی و بری، وگرنه خودم پرتت می‌کنم بیرون!»

ژنگ ویمین با دستانی لرزان به بدنِ او‌درست​ اشاره کرد و غرید: «خودت رو ببین! با‌شخص​ این لباسِ جلف می‌خوای کی رو اغوا کنی؟!»

سپس برگشت تا به یوان نگاه کند‌جلو​ و ادامه داد: «اونه؟! این همون حروم‌زاده‌ایه که‌دنیا​ می‌خوای اغواش کنی؟! تا وقتی من اینجام عمراً!»

چو لیوشیانگ که به دلایلی‌تزکیه‌گرِ​ این وضعیت را بی‌نهایت سرگرم‌کننده یافته‌رسماً​ بود، زمزمه کرد: «وای... عجب آدمیه...»

ناولها | novelha.net