چپتر 956: سعی داری کی رو اغوا کنی؟!
0نیلوفرِ سفید پس ازاگه شنیدنِ ادعای بهظاهر عجیبِبازیکنِ یوان با خود فکر کرد.
چطور میتونه کورتزکیهٔ باشه؟ داره بدونِ هیچدستاورد کمکی راحت راه میره...
یوان لبخند زد و عینکِاوجِ آفتابیاش را برداشت و چشمانِنگیریم نقرهایاش را به او نشان داد.
نیلوفرِ سفید از روی شوکنظر دهانش را پوشاند و باواقعی صدایی لرزان پرسید: «ببخشید... اما چطور...؟»
«وقتی به استادِ روح برسی، میتونی از چیزی به اسمِ حسِ ایزدی استفاده کنینظر که بهت اجازه میده بدونِ نیاز به چشمهای واقعیت، اطرافت رو ببینی. مهارتِ خیلی کاربردیایهلحظه و حتی میتونی چیزهایی رو ببینی که در حالتِ عادی با چشمِ غیرمسلح نمیشه دید.»
نیلوفرِ سفید که دوباره جاجلو خورده بود، پرسید: «تـ... تولحظه همین الانش هم استادِ روحی؟»
من هنوز فقط توی لایهٔ ۳خودِ از جنگجوی روحم، ولی اون همین الاندنیای استادِ روحه؟! چطور اینقدر سریع پیشرفت میکنه؟
یوان گفت:خودِ «راستش، من الاننظر استادِ بزرگِ روحم.»
نیلوفرِ سفید از شدتِ شوکدرست از جا پرید و بااوجِ فریادش آنها را ترساند: «چی؟!»
نیلوفرِ سفید خیلی زود متوجهِ اشتباهشبزنه شد و درحالیکه صورتش کمی سرخ شدهدنیا بود، دوباره نشست و گفت: «بـ... ببخشید...»
نیلوفرِ سفیددومین در دلقوی فریاد زد.
اگه درست یادم باشه، حتی دومین بازیکنِ قوی هم فقط توی اوجِ استادِتزکیهٔ روحه! اگه خودِ این شخص رو در نظر نگیریم، این پسر تونسته تویبودند دنیای واقعی از قویترین تزکیهگرِ تزکیهٔ آنلاین جلو بزنه! این دستاورد رسماً دیوانهواره!
در آن لحظه، نیلوفرِ سفید فهمیدیادم او و بقیهٔ دنیا تا چهاین حد یوان را دستکم گرفته بودند.
باید به هر قیمتی که شده پاش رو به خاندانِ بای باز کنم!دنیا حتی اگه بهمون ملحق نشه، میخوام رابطهٔ خوبی باهاش داشته باشم! خوشبختانه خواهرِنشه کوچیکترش عضوِ جناحِ ماست. این یه برتریِ بزرگ نسبت به بقیه بهمون میده!
نیلوفرِ سفید لحظهبهلحظه مضطربتر میشد وخودِ مأموریتی که خاندانش به او سپرده بود،دنیای بلندتر و واضحتر در ذهنش طنین میانداخت.
«بازیکن یوان باید به خاندانِ بایِ ما ملحق بشه!دنیای باید هر کاری از دستت برمیاد برای جلبِ نظرش انجامدیوانهواره بدی، حتی اگه مجبور بشی از بدنِ خودت استفاده کنی!»
یوان با دیدنِ رنگِاگه پریدهاش ناگهان پرسید: «حالت خوبه؟قوی به نظر خیلی روبهراه نمیرسی.»
نیلوفرِ سفید بیدرنگ حالتِ چهرهاش را جمعوجور کرد ودیوانهواره حتی لبخندی جذاب روی لب نشاند: «هـ... ها؟ ببخشید،قیمتی فقط داشتم به یه چیزایی فکر میکردم. حالم خوبه.»
«بههرحال، بیا دربارهٔ هدفت از اومدن به اینجا حرف بزنیم؛نگیریم غافلگیر کردنِ یو رو. من از قبل همهچیز رو برنامهریزیبزنه کردم تا مطمئن بشم این دیدارِ غافلگیرکنندهت با موفقیت انجام میشه!»
«راستش... درموردِخودِ اون... برنامههاشخص عوض شده.»
«ها؟ منظورت چیه؟»
یوان توضیح داد: «خب، تصمیم گرفتم یو رو رو یهجورِ دیگه غافلگیربقیهٔ کنم. روزِ تولدش یه کنسرتِ عمومی برگزار میشه. ازت میخوام بدونِ اینکه یوملحق رو بویی ببره، بیاریش به کنسرت. ببخشید اگه این کار برات زحمتی داره.»
نیلوفرِ سفید پرسید: «معلومه که نه. حتماً یوشخص رو رو بیبروبرگرد به کنسرت میفرستم. اما این یعنیتزکیهٔ دیگه نمیخوای از مقرِ نیلوفرهای ابدیِ ما دیدن کنی؟»
«نمیخوام بهخودِ تو یا جناحتنظر زحمتی بدم، چون—»
«اصلاً هیچ زحمتی نیست! و از اونجادومین که من از قبل برای بازدیدت ازنظر جناح تدارک دیدم، حیف میشه اگه نیای.»
یوان سر تکان داد: «اگه اینطوری میگی،دستاورد فکر کنم بتونم به جناحتون سر بزنم وگرفته خودم ببینم خواهرم این اواخر چطور زندگی میکرده.»
کمی بعد غذا رسیدقوی و موقتاً دست ازشخص صحبت کشیدند تا غذا بخورند.
یوان که مدام غذا در دهانشنگیریم میچپاند، با لحنی غافلگیر و خوشحالتزکیهگرِ گفت: «وای، این غذا خیلی خوشمزهست!»
نیلوفرِ سفیدنشست لبخند زد: «خوشحالمدرست که دوستش داری.»
یک ساعت بعد.
واقعاً همهچیز رو تموم کرد...
نیلوفرِ سفید ازاین استعدادِ غذاخوردنِ یواننگیریم تحتتأثیر قرار گرفته بود.
پس از اینکه کارکنانِاگه آنجا میز را تمیز کردند،قوی گفتوگویشان را از سر گرفتند.
نیلوفرِ سفید پرسید: «هنوز دو روزبزنه تا تولدِ یو رو مونده. تابقیهٔ اون موقع قصد داری چیکار کنی؟»
«احتمالاً فقط توی شهر میگردیم.اوجِ میشیو هم هنوز باید براینگیریم یو رو کادوی تولد بخره.»
نیلوفرِ سفید پرسید: «میفهمم...شخص پس اشکالی نداره من همدنیای باهاتون بیام؟ میتونم راهنماتون باشم.»
«مطمئنی؟ جناحت چی؟فریاد اگه خیلی غیبتت طولدومین بکشه بهت شک نمیکنن؟»
«مشکلی نیست. من بههرحال خیلی کم با اعضا سروکله میزنم. تازهفهمید فقط دو روزه. قبلاً بیشتر از اینها هم غیبت داشتم. اوه،باز اگه نگرانید که ممکنه خیلی جلبتوجه کنم، میتونم با تغییرِ چهره بیام.»
«حتی میخوای تغییرِ چهره هم بدی؟خودِ یهجورایی عذابوجدان گرفتم که فقط برایتونسته راهنماییِ ما مجبوری اینقدر به زحمت بیفتی.»
نیلوفرِ سفید با چهرهای که کمی سرخپسر شده بود گفت: «مشکلی نیست. خودم همآنلاین دلم میخواد وقتِ بیشتری رو باهات بگذرونم.»
«تـ...تازه هنوز خیلی چیزها هست کهیادم میخوام درموردشون باهات حرف بزنم! مخصوصاًاین بعد از گفتوگومون توی تزکیهٔ آنلاین.»
لحظهای بعد یوان گفت:آنلاین «اگه واقعاً میخوای باهامونرسماً بیای، جلوت رو نمیگیرم.»
نیلوفرِ سفیددومین لبخندِ درخشانیقوی زد: «ممنونم!»
اما لحظهای بعد، وقتی کسینظر فریاد زد، آن لبخند محوواقعی شد: «صـ...صبر کنید! نمیتونید برید اونجا!»
«میدونی من کیام؟! برو کنار! من بادومین نیلوفرِ سفید و اون حرومزادهای که دارهنظر باهاش دیدار میکنه کار دارم! میدونم اونجاست!»
«هی!»
ناگهان هیکلِ بلندی نگهبانان را کنارخودِ زد و به پشتبام، جایی کهتونسته یوان و بقیه حضور داشتند، هجوم آورد.
یوان پرسید: «اون کیه؟»
«واقعاً متأسفم. اون ژنگ ویمینه. مدتیه کهدومین شیفتهم شده، تا جایی که همهجا تعقیبمنظر میکنه. نگران نباش، فوراً به حسابش میرسم.»
نیلوفرِ سفید میز راآنلاین ترک کرد و بهرسماً مردِ جوان نزدیک شد.
«ژنگ ویمین! یادم نمیاد دعوتت کرده باشم! چطور جرئت میکنی اینطوری سرزده بیایدنیای تو و دیدارِ مهمِ من با یه مهمانِ محترم رو به هم بزنی!بقیهٔ سه ثانیه بهت وقت میدم که برگردی و بری، وگرنه خودم پرتت میکنم بیرون!»
ژنگ ویمین با دستانی لرزان به بدنِ اوتونسته اشاره کرد و غرید: «خودت رو ببین! بابزنه این لباسِ جلف میخوای کی رو اغوا کنی؟!»
سپس برگشت تا به یوان نگاه کنددومین و ادامه داد: «اونه؟! این همون حرومزادهایه کهنگیریم میخوای اغواش کنی؟! تا وقتی من اینجام عمراً!»
چو لیوشیانگ که به دلایلیجلو این وضعیت را بینهایت سرگرمکننده یافتهفهمید بود، زمزمه کرد: «وای... عجب آدمیه...»