چپتر 1206: درگیری با خاندانِ اژدهای لاجوردی
0«شواناِر!!!» ارباب لیانگ با دیدنِ اینکهشاهِ پسرِ دردانهاش به هوا پرتاب شدحسابِ و به دیوارِ آجری کوبید، قلبش ریخت.
سپس بیاعتنابرسم به مهاجم،ماتومبهوت بهسوی پسرش شتافت.
ارباب لیانگ به پسرشامپراتورانِ کمک کرد تا از زمینگرفت بلند شود: «شواناِر! حالت خوبه؟!»
لیانگ شوان که انگار هنوز گیج بود، درلزومی حالی که خون از دهانش میچکید گفت: «چهاجازه بلایی سرم اومد...؟ چرا دهنم اینقدر درد میکنه؟»
«خون؟ چرا دارم خونریزی میکنم؟!»
یوان چنان ضربهٔ محکمی به اوبرگشت زده بود که اتفاقاتِ چند ثانیهٔغیرممکنه گذشته را از یاد برده بود.
ارباب لیانگ به یوان چشمغرهروحِ رفت و غرید: «چطور جرئتاربابِ میکنی پسرم رو زخمی کنی! میکشمت!»
یوان شانه بالا انداخت و با لحنی که کمی رنگِ طعنه داشتشاهِ گفت: «احتمالاً حرفم رو باور نمیکنی، ولی همین الان هم خیلی جلوی خودمبرگشت رو گرفته بودم. پسرت یه کم شکنندهتر از چیزیه که انتظار داشتم. ببخشید.»
«حرومزاده!» چیزی نمانده بود ارباب لیانگ بهسویناچیز یوان خیز بردارد، اما یکی از امپراتورانِبراتون روحِ حاضر در آنجا جلویش را گرفت.
«اربابِ خاندان، لزومی نداره دستهاتون رو براینگاه یه شاهِ روحِ ناچیز آلوده کنید. اجازهپایهٔ بدید من حسابِ این حرومزاده رو براتون برسم.»
ارباب لیانگ کهیکی بیدلیل ماتومبهوت شدهحاضر بود، گفت: «چی...؟»
«یه شاهِ روحِ ناچیز؟» برگشت واربابِ به یوان نگاه کرد و واقعاً همناچیز یوان تنها در اوجِ شاهِ روح بود.
غیرممکنه! چطور تا الان متوجهِ پایهٔ تزکیهشناچیز نشدم؟! حتماً حضورِ عظیمش اونقدر روی تزکیهشبراتون سایه انداخته که حتی من هم ندیدمش!
در واقع، حواسِ ارباب لیانگ چنان درگیرِ حضورِ یوان شدهاوجِ بود که تا این لحظه به پایهٔ تزکیهاش دقت نکرده بود.روی اگر حرفی از آن به میان نمیآمد، احتمالاً هرگز متوجهش نمیشد.
ارباب لیانگ از این بابت احساسِ حقارت کرد، اما او تنهاخاندان کسی نبود که این حس را داشت. دو فرمانروای روحِ دیگرحسابِ هم تا پیش از این حرف، متوجهِ تزکیهٔ یوان نشده بودند.
هرچند عمدی در کار نبود، اما احساس میکردند یوان توی گوششانبرای خوابانده است. ناگهان صدای دیگری پیچید: «صبر کنید!» صدا از لیانگ شوانماتومبهوت بود که از گیجی درآمده و بالاخره متوجهِ اوضاعِ خودش شده بود.
در حالی که بهسوی یوان میرفت گفت: «خودمآلوده به حسابش میرسم! تا وقتی کارم باهاش تمومبیدلیل نشده، هیچکس حق نداره حتی یه انگشت بهش بزنه!»
ارباب لیانگ با صدای بلند گفت:برگشت «صبر کن! تو زخمی شدی! باغیرممکنه این حالت نمیتونی از پسش بربیای!»
نمیخواست با گفتنِ اینکه یوان در حد و اندازهاشگرفت نیست غرورِ پسرش را بشکند، چرا که این حرفآلوده بیشتر از هر جراحتِ جسمیای به او آسیب میزد.
لیانگ شوان با لجاجت گفت: «همین الانش هم فقطنداره غافلگیرم کرد! حتی اگه یه کم زخمی هم باشم،حسابِ میتونم از پسِ یه آدمِ ضعیف مثلِ اون بربیام!»
ارباب لیانگ دندانهایش را روی هم سابید و نگاهی به امپراتورانِبدید روحِ آمادهبهکار انداخت، سپس با استفاده از حسِ ایزدی به آنهاتنها گفت: «اگه اوضاع برای پسرم خطرناک شد، اون مرد رو بکشید!»
امپراتورانِ روح دربیدلیل سکوت به نشانهٔبرگشت اطاعت سر تکان دادند.
وقتی لیانگ شوان نزدیکتر شد، یوان پرسید:آنجا «برای دورِ دوم آمادهای؟ این بار حواسم هستبرای که یه کم بیشتر جلوی خودم رو بگیرم.»
لیانگ شوان درست جلوی پای یوان روی زمینلزومی تف کرد و گفت: «خفهخون بگیر! فقط چوناجازه یه ضربهٔ شانسی بهم زدی اینقدر مغرور نشو!»
یوان فقط شانهای بالا انداختبرای و رو به شی میلیاجازه پرسید: «اشکالی نداره اگه بکشمش؟»
شی میلی آهیبیدلیل کشید و گفت:برگشت «چرا از من میپرسی...»
سپس ادامه داد: «راستش... خودمروحِ میخوام بکشمش، پس اگه میتونیاربابِ سعی کن زنده نگهش داری.»
یوان لبخند زد: «باشه.»
رو به لیانگ شوان که از خشمناچیز میجوشید برگشت و ادامه داد: «شانس آوردی.براتون به خاطر اون میتونی یکم بیشتر زنده بمونی.»
لیانگ شوان مثلبیدلیل ببری به جلوبرگشت جهید و غرید: «میکشمت!»
برقی بیرحمانهاما در چشمانِامپراتورانِ یوان درخشید.
ناگهان سرمایی به ستونِ فقراتِگرفت لیانگ شوان هجوم آورد، گوییدستهاتون غریزهاش میخواست به او هشدار دهد.
تق!
ثانیهای بعد، پیکرِ لیانگ شوانشده دیده شد که برای دومین بارروح به سمتِ دیوارِ آجری پرت میشد.
اما برخلافِ بارِ اول، لیانگ شوانحاضر حافظهاش را از دست نداد و بانداره چهرهای تحقیرشده بهسرعت از جا بلند شد.
یوان گفت: «فکر کنم اینمگرفت یه ضربهٔ شانسی بود، نه؟» وبرای خشمِ لیانگ شوان را بیشتر برانگیخت.
لیانگ شوان تحولش رادستهاتون آغاز کرد و غرید:آلوده «زندهزنده پوستت رو میکنم!»
یوان تماشا کرد که بدن و موهای لیانگ شوانتنها چند اینچ بلندتر شد. فلسهای آبیِ براق روی پوستشحضورِ پدیدار شدند و پایهٔ تزکیهاش یک لایه ارتقا یافت.
با اینکه یوان تا الان چندحاضر تحول دیده بود، اما نخستین بارلزومی بود که میدید جثهشان هم بزرگ میشود.
یوان نزدیکشدنِ آرام و مطمئنِگرفت لیانگ شوان را برای بارِ سومبرای تماشا کرد و پیشِ خود اندیشید:
تزکیهش حتییاد یه لایهچشمغره رفت بالا...
لیانگ شوان با اعتمادبهنفسی عجیب گفت:این «حالا که تحول پیدا کردم، نمیتونیبرگشت حتی به یه تارِ موهام دست بزنی.»
شی میلی هشدار داد: «مراقبجلویش باش یوان. تبارهای مختلف برتریهای متفاوتیدستهاتون دارن. برتریِ خاندانِ اژدهای لاجوردی سرعتشونه.»
«که سرعت.»
لیانگ شوان با غرور اعلام کرد:غرید «درسته! ما اژدهایانِ لاجوردی از نظرِ سرعتِمیکشمت ذاتی، جزوِ سه تبارِ برترِ اژدهایان هستیم!»
با این حال، وقتی یوان بیآنکه او نگاهشبرسم را برگرداند یا پلک بزند ناگهان از جلوِاوجِ چشمش ناپدید شد، چشمانِ لیانگ شوان گرد شد.
«واقعاً؟»
ناگهان صدایی آرام پشتِجلویش سرِ لیانگ شوان طنین انداختنداره و لرزه بر تنش انداخت.
ارباب لیانگیاد فریاد زد:چشمغره «پشتِ سرته، شواناِر!»
لیانگ شوان بیدرنگ چرخید، اما پیش از آنکه حتی بتواند نگاهیشده به پیکرِ یوان بیندازد، دردِ شدیدی در صورتش پیچید و تانشدم به خودش بیاید، دوباره داشت به سمتِ دیوارِ آجری پرت میشد.
ارباب لیانگ با دیدنِآنجا فنِ حرکتیِ ژرفِ یوان،خاندان در دل فریاد زد:
اون دیگه چهجور فنِامپراتورانِ حرکتیای بود؟! حتی منم بهسختیگرفت میتونستم حرکاتش رو دنبال کنم!
در این میان، یوانجلویش نیز از سرعتِ حرکتِلزومی خودش جا خورده بود.
فنِ حرکتیِ فنگ فنگ واقعاً اسطورهایه. بهچطور خاطرِ تحولمه؟ حس میکنم میتونم خیلی راحتتر درکشبالا کنم. عجیبه، چون این فنِ حرکتی مخصوصِ ققنوسهاست.
ارباب لیانگ ناگهان با چشمغرهحسابِ به امپراتورهای روحِ اطرافش، داد زد:شده «دیگه کافیه! کارش رو تموم کنید!»
آنها بیدرنگ پاسخحاضر دادند: «بله!» و بهسرعتاربابِ یوان را محاصره کردند.
یوان با آرامشآنجا به آنها لبخند زد:خاندان «حالا یکم جالبتر شد.»