چپتر 115: پذیرشِ مرشد
0لونگ ییجون گفت: «هر فرقه بسته به نتایجش تویچالشبرانگیزِ مسابقاتِ قبلی، تعدادِ مشخصی سهمیه میگیره و ما تونستیمشاگردهای ۳ سهمیه برای قلمروِ رازآلودِ امسال به دست بیاریم.»
«یکی از اون سهمیهها به تو داده میشه. البته قرار نیست ازت بخوایم بدونِ هیچ پاداشی شرکت کنی، برایتنها همین دسترسیِ کامل به تالارِ ژرف رو بهت میدیم؛ جایی که میتونی انواعِ فنونِ بینِ رتبهٔ فانی تا رتبهٔ زمینیبهاندازهٔ رو یاد بگیری. چند فنِ رتبهٔ آسمانی هم هست، اما برای دسترسی به اونا باید یکی از ما همراهت باشه.»
«علاوه بر این، هر چیزی که از قلمروِ رازآلود به دست بیاری،کنه میذاریم برای خودت نگهش داری. در حالتِ عادی، شاگردها موظفاند گنجینههایی رو کهشاگردهای داخلِ قلمروِ رازآلود پیدا میکنن تحویل بدن، اما برای تو استثنا قائل میشیم.»
لونگ ییجون سپس پرسید: «نظرتمحافظت چیه؟ مایلی برای معبدِ جوهرِچالشبرانگیزِ اژدها توی قلمروِ رازآلود شرکت کنی؟»
یوان بیدرنگ سرازش تکان داد: «حتماً. مشکلیمرموزیه با شرکت کردن ندارم.»
یوان چون دلیلی برای ردازش کردن نداشت و دربارهٔ این قلمروِچالشبرانگیزِ رازآلود کنجکاو بود، درخواستشان را پذیرفت.
«عالیه! پس بیا دربارهٔ معبد اژدها حرف بزنیم. معبد اژدها یه مکانِ افسانهایه که بنیانگذارِآزمونهای ما، لونگ چن کشفش کرد و معبدِ جوهرِ اژدها رو دورش ساخت تا ازش محافظتاینه کنه. جای مرموزیه که آزمونهای چالشبرانگیزِ زیادی داره و برای گذروندنِ اون آزمونها پاداش میگیری.»
لونگ ییجون توضیح داد: «تنها دلیلی که شاگردهای بیشتری رو به اونجا نمیفرستیم، صرفاً اینه که باز کردنِ این مکان حتی براینمیفرستیم یک نفر به منابع و زحمتِ خیلی زیادی نیاز داره. تازه احتمالِ بالایی هم هست که اگه بهاندازهٔ کافی بااستعداد نباشی، معبدفقط اژدها راهت نده. برای همین فقط به کسایی اجازه میدیم واردِ معبد اژدها بشن که توی آزمونِ شاگردی نتایجِ استثنایی گرفته باشن.»
«تو میخوایساخت واردِ معبدمحافظت اژدها بشی، درسته؟»
یوان سرکرد تکان داد:ساخت «بله، میخوام.»
«پس همین الان آمادهسازی رو براش شروع میکنم.دورش اگه الان شروع کنم، کمی بعد از قلمروِ رازآلودزیادی برات آماده میشه— باز کردنش دقیقاً همینقدر زحمت میبره.»
لحظهای بعد لونگساخت ییجون پرسید: «سؤالیکنه از ما داری؟»
یوان سرساخت تکان داد:محافظت «نه، راستش نه...»
«خوبه، پس بالاخره میتونیم—»
«یه لحظه صبر کنید!»
ناگهان بزرگِ شانساخت حرفِ لونگ ییجونکنه را قطع کرد.
با ابروهای بالارفتهازش به او نگاه کردند:مرموزیه «موضوع چیه، بزرگِ شان؟»
با چهرهای جدی گفت: «ما هنوزمحافظت تصمیم نگرفتیم که کی باید مرشدِزیادی یوان بشه و من میخوام داوطلب بشم.»
«...»
فضا بهسرعت در سکوت فرو رفت، چرا که بزرگانِآزمونهای فرقه بهخوبی از شخصیتِ لجبازِ بزرگِ شان خبر داشتند. اگرشاگردهای واقعاً میخواست یوان شاگردش شود، منصرف کردنش تقریباً غیرممکن بود.
بزرگِ شوان به یوان نگاه کردجای و گفت: «چرا نمیذاریم خودِ این مردِآزمونها جوان دربارهٔ چنین موضوعِ مهمی تصمیم بگیره؟»
«نظرت چیه، شاگرد یوان؟ با اینکه شاگردها مجبور نیستن مرشد داشته باشن، ولی بهشدتگذروندنِ توصیه میشه که یکی پیدا کنی، چون میتونن برای تزکیهت منابع و راهنمایی درمکان اختیارت بذارن. تازه، داشتنِ مرشد بهنوعی داشتنِ یه 'پشتیبان' توی فرقه هم حساب میشه.»
«نظرت چیه برادرِ کوچک؟ چرا با این خواهرِ بزرگترت نمیآی؟ بهت قول میدم وقتی شاگردِ من باشی، هیچ روزِ خستهکنندهای نداشتهپاداش باشی.» بزرگ شان ناگهان برخاست و با حرکاتِ عجیبِ پاهایش به یوان نزدیک شد؛ با هر قدم بهشکلی باورنکردنی وسوسهانگیز و دلربااگه به نظر میرسید و حتی دیگر بزرگانِ فرقه هم با دیدنِ جذابیتِ زنانهاش نتوانستند جلوی قورت دادنِ عصبیِ آبِ دهانشان را بگیرند.
«من پیش از این فقط شاگردِ دختر قبول میکردم، اما برای تو استثنا قائل میشم. شاگردانِ من هم توی فرقهبیشتری خیلی زیبا و محبوبن و خاطرخواههای بیشماری دارن، پس اگه شاگردِ من بشی، میتونی مرتب باهاشون دیدار کنی.» بزرگ شان بهنباشی پشتِ یوان رفت و به او تکیه داد، در حالی که سینههای بزرگ و سنگینش را روی سرِ یوان فشار میداد.
یوان زبانش بند آمده بود: «من...» با اینکه نمیفهمید چرا بزرگ شانگذروندنِ اینقدر عجیب رفتار میکند و به او میچسبد، در کنارِ او حسِباز خطری وصفناپذیر در دلش میجوشید؛ تقریباً مثلِ بچهخرگوشی در برابرِ یک ببرِ گرسنه.
«بیخیالش شو، مردِ جوان. شاگردِ من، شین مینگ، بشو! باآزمونهای اینکه شاید خیلی جوان و جذاب به نظر برسه، نذار ظاهرشبیشتری گولت بزنه، چون در واقع یه عجوزهٔ پیرِ بالای ۳۰۰ سالهست!»
بزرگ شان با چهرهای خشمگین بهسرعت یکی ازدورش کفشهایش را درآورد و به سمتِ بزرگ شینچالشبرانگیزِ پرت کرد: «به کی میگی عجوزهٔ پیر، پیرمردِ چروکیده؟!»
بزرگ شین فریاد زد:ازش «چطور جرئت میکنی کفشهای بدبوتآزمونهای رو به من پرت کنی!»
بای لینگ با صدای بلند خندید: «هاهاها! اون دو تا احمقداره رو نادیده بگیر، برادر یوان. من حقطلبیِ زلالی رو توی چشمهاتصرفاً میبینم و باور دارم که کاملاً به دردِ تالارِ انضباطیِ ما میخوری!»
لونگ ییجون ناگهان گفت: «شاگرد یوان، میدونی کهجای فقط محدود به بزرگانِ فرقه نیستی؟ اگه بخوای،پاداش من هم میتونم تو رو بهعنوانِ شاگردم بپذیرم.»
او با لبخندی تلخ و شیرین ادامه داد:دورش «هرچند، با اون تواناییهای ادراکِ هیولاوارت، شک دارمچالشبرانگیزِ هیچکدوم از ما برای مدتِ طولانی مرشدِ تو بمونیم.»
مدتی بعد، بزرگ شان ازمحافظت یوان پرسید: «نظرت چیه برادرِ کوچک؟زیادی چه کسی رو بهعنوانِ مرشد میخوای؟»
«آااا...»
پس از لحظهای سکوت، یوان گفت:محافظت «چون واقعاً نمیتونم تصمیم بگیرم، میشهزیادی همهتون رو بهعنوانِ مرشدم قبول کنم؟»
بزرگ شان با شنیدنِ جوابش ریزکشفش خندید: «همهمون رو میخوای؟ وای، عجب پسرِجای حریصی هستی، اما این هم بد نیست.»
یوان پرسید: «نمیتونمساخت بیشتر از یککنه مرشد داشته باشم؟»
بزرگ شوان به او گفت: «با اینکه خیلی رایج نیست، اما برای شاگردها طبیعیه که همزمان بیشتر ازشاگردهای یک مرشد داشته باشن، چون یاد گرفتنِ همهچیز از یک مرشد ممکن نیست. هرچند فکر نمیکنم تا بهاگه حال شاگردی بوده باشه که رئیسِ فرقه و چندین بزرگِ عالیرتبهٔ فرقه رو همزمان بهعنوانِ مرشد داشته باشه...»
«اما از طرفی، تو یک شاگردِ معمولی نیستیجای و همیشه برای هر چیزی یک اولین بار وجودمیگیری داره؛ درست همونطور که توی آزمونِ شاگردی نشون دادی.»