چپتر 720: دعوتنامهٔ حراج
0حالا که میدانست بایدهیچ کجا برود، یوان ویعنی بقیه راهیِ خانهٔ ثروت شدند.
با این حال، آنقدر عابریعنی در خیابان بود که راه رفتنبودند را بینهایت سخت و طاقتفرسا میکرد.
چو لیوشیانگ آهی کشید: «چرا اینقدرپرندهای آدم اینجاست؟ از اونجا که حراج اختصاصیه،بالاتر دلیلی نداره اینطوری تو خیابونها جمع بشن!»
لان یینگیینگ گفت: «احتمالاً میخوان بعضی از قدرتمندانی رو ببینن که برای حراج اومدن. خیلی بهندرت پیش میادحاضر که اینطور در انظارِ عمومی ظاهر بشن، چه برسه به این تعدادِ زیاد بهطورِ همزمان، برای همین میخوانبیشتری از این فرصت استفاده کنن تا سرنوشتشون رو تغییر بدن. هرچی باشه، ممکنه دیگه هرگز چنین فرصتی گیرشون نیاد.»
چو لیوشیانگپروازِ زمزمه کرد:هیچ «خیلی منطقیه.»
یوان پیشنهاد داد:پرندهای «بیاین پرواز کنیم، چوناستادِ اینجوری نمیتونیم جایی بریم.»
چند لحظه بعد، یوان چو لیوشیانگ راشگفتزده در آغوش گرفت و به هوا برخاستبودند و لان یینگیینگ هم به دنبالش رفت.
«وای! چه استادانِ جوانی!»
عابران با دیدنِ پروازِ یوان و لان یینگیینگیعنی بدونِ هیچ گنجینهٔ پرندهای شگفتزده شدند، چرا کهرسید این یعنی آنها استادِ بزرگِ روح یا بالاتر بودند.
مدتی بعد، یوان به خانهٔ ثروتآنها رسید که پیدا کردنش بهخاطرِ تجمعِمدتی آنهمه استاد در آنجا، بینهایت آسان بود.
«همم؟ اونپروازِ کیه؟ میشناسیش،هیچ رئیسِ فرقه جینگ؟»
«نه، نمیشناسم.»
با پیداشدنِ یوان و لان یینگیینگ، استادانِشگفتزده حاضر شروع به پچپچ با یکدیگر کردند، چرامدتی که پیش از آن هیچکدامشان را ندیده بودند.
یوان از یکی از استادانِیعنی آنجا پرسید: «ببخشید، دعوتنامهٔ حراجبالاتر رو باید از اینجا بگیریم؟»
«همم؟ آره. یهنفر از طرفِگنجینهٔ خانهٔ حراج باید تا چنداستادِ لحظهٔ دیگه اطلاعاتِ بیشتری بهمون بده.»
«ممنون.»
مرد سپس از او پرسید: «راستی، توشگفتزده با کی هستی؟ من بیشترِ سرورانِ روحبودند رو میشناسم، اما تو رو به جا نمیارم.»
یوان باگنجینهٔ لبخند گفت: «منیعنی یه تزکیهگرِ سرگردانم.»
مرد ابروهایشپروازِ را بالا داد:گنجینهٔ «یه تزکیهگرِ سرگردان...؟»
چطور ممکن بود یک سرورِ روح در سنِ او یک تزکیهگرِ سرگردان باشد؟ حتی یک آدمِ کورپیداشدنِ هم میفهمید که دارد دروغ میگوید. با این حال، مرد به سؤالپیچ کردنِ او ادامه نداد و حرفشاطلاعاتِ را همانطور که بود پذیرفت. هرچه باشد، اگر تزکیهگری میخواست ناشناس بماند، باید به خواستهاش احترام گذاشته میشد.
چند دقیقه بعد، شخصی از خانهٔ ثروت در برابرشان ظاهر شد و با صدای بلند گفت: «از همهٔ شما بابتِ نشاندادنِ علاقه به حراجِ پیشرویِ ما برای فلسِ اژدهای سیلاب سپاسگزاریم. با این حال، برایشروع اینکه حراج بیش از حد شلوغ نشود، تصمیم گرفتهایم تعدادِ شرکتکنندگان را محدود کنیم. برای دریافتِ دعوتنامه، باید مدارکِ هویتِ خود را به ما نشان دهید و ثابت کنید که به پیشینهٔ برجستهای تعلق دارید.سرگردان اگر میخواهید ناشناس بمانید، باید به ما ثابت کنید که صلاحیتِ شرکت در حراج را دارید. بنابراین، از شما میخواهیم که دستکم ۵۰۰٬۰۰۰ سنگِ روح یا گنجینههایی به همین ارزش را به ما نشان دهید.»
یوان با شنیدنِ اینشگفتزده رقمِ نجومی در دل فریادروح زد: پـ... پونصدهزار سنگِ روح؟!!
چو لیوشیانگ با چهرهای نگرانگنجینهٔ به او نگاه کرد: «یوان... گفتیبزرگِ چقدر با خودت آوردی؟ ۲۰٬۰۰۰ تا...؟»
وقتی یوان فهمید ارزشِ فلسِ اژدهایاستاد سیلاب را بهشدت دستکم گرفته است،میشناسیش لبخندِ تلخ و شیرینی روی صورتش نشست.
اگر تمامِ گنجینههای خاندانِ گو را نمیفروخت، حتی نمیتوانست در حراج شرکت کند.بالاتر البته میتوانست فقط گنجینههای خاندانِ گو را نشانشان دهد که احتمالاً چند میلیارداون طلا میارزید، اما بهخاطرِ مُهرهای سرنوشت روی گنجینهها، این کار بهشدت خطرناک بود.
با این حال، حالاشگفتزده که تا اینجا آمده بود،روح دلش نمیخواست دستِ خالی برگردد.
یوان تصمیم گرفت حتی اگر نتواندپرندهای فلسِ اژدهای سیلاب را به دستروح بیاورد، دستکم تماشاچیِ این حراج باشد.
از این رو، یوان به فکر فروآنجا رفت تا ببیند بهجز گنجینههای خاندانِ گو، چهجینگ چیزی همراهش دارد که ۵۰۰٬۰۰۰ سنگِ روح بیارزد.
راستش... الان که فکرش رو میکنم، باید چندتا گنجینهٔ ارزشمند داشته باشم.روح با اینکه ارزشِ دقیقشون رو نمیدونم، فقط باید امیدوار باشم که بیشتر ازهمم ۵۰۰٬۰۰۰ سنگِ روح بیارزن... اگه نه، هنوز یه ترفندِ آخر توی آستینم دارم...
یوان به چو لیوشیانگشگفتزده نگاه کرد و گفت: «نگرانروح نباش، باید بتونیم شرکت کنیم.»
در حالی که خانهٔ ثروتگنجینهٔ متخصصانِ حاضر را یکییکی تأیید میکرد،بزرگِ یوان با اضطراب منتظرِ نوبتش ماند.
نیم ساعتکردنش بعد، بالاخرهتجمعِ نوبتِ آنها رسید.
زنِ زیبا با لبخندی آرامگنجینهٔ از یوان پرسید: «سلام. مایلید هویتتونبزرگِ رو نشون بدید یا صلاحیتتون رو؟»
یوان در حالی که گیاهِ رنگارنگیآنها را از حلقهٔ فضاییاش بیرون میآورد،مدتی گفت: «میخوام صلاحیتم رو نشون بدم.»
با دیدنِ گیاهبدونِ در دستانِ یوان، چشمهایشگفتزده زن گرد شد: «ا-این...»
با صدایی لرزان برای تأییدآنهمه پرسید: «اگه اشتباه میکنم تصحیحماون کنید، اما این گیاهِ هفترنگه؟»
یوان که تهِ دلش امیدوار بود همینشگفتزده کافی باشد، پرسید: «بله، خودشه. میتونم با اینمدتی دعوتنامه بگیرم یا باید چیزای بیشتری نشون بدم؟»
«ا-البته!»
در کمالِپروازِ تعجبشان، زن خیلیگنجینهٔ زود تأیید کرد.
«واقعاً؟»
آنقدر آسانپروازِ بود کههیچ یوان باورش نمیشد.
زن با احترام به او تعظیم کرد: «بله. این دعوتنامهٔبالاتر شماست. حراج دو روز دیگه شروع میشه. مکان و زمانِآنجا حراج داخلِ نامه نوشته شده. در حراج موفق باشید، مهمانِ محترم.»
یوان نامه را گرفت وگنجینهٔ بیدرنگ آن را در کنارِاستادِ گیاهِ هفترنگ به حلقهٔ فضاییاش برگرداند.
کمی بعد آنجا را ترک کردنداستاد تا هتلی پیدا کنند و دومیشناسیش روزِ آینده را در آن بمانند.
وقتی در هتل نشستند، چو لیوشیانگپرندهای از روی کنجکاوی پرسید: «وای، اونجاروح غافلگیرم کردی، یوان. چی بهش نشون دادی؟»
یوان گیاهِ هفترنگپرندهای را به اوآنها نشان داد: «اینو.»
با ناباوری گفت: «این گیاهِ کوچیکپرندهای بیشتر از ۵۰۰٬۰۰۰ سنگِ روح میارزه؟ اینبالاتر میشه ۵ میلیارد سکهٔ طلا! باورم نمیشه!»
یوان شانه بالا انداخت: «نمیدونم چی بهت بگم، چون خودم همکیه انتظار نداشتم اینقدر بیارزه. با این حال، شیائو هوا وقتی اولین بارهیچکدامشان پیداش کردیم خیلی هیجانزده شد، و اون به این راحتیها هیجانزده نمیشه.»