---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 768: خاندانِ چی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 768: خاندانِ چی

0

پس از چند دقیقه خیره ماندن به‌تماشای​ دکمهٔ قرمز، یوان سرانجام تسلیم شد و در‌می‌کرد​ حالی که انگشتانش می‌لرزید، آن را فشار داد.

بی‌درنگ پس از فشردنِ دکمه، هواپیما به حرکت درآمد. یوان‌پرداخت​ تماشا کرد که هواپیما به سمتِ مسیرِ پرواز چرخید و‌آرامش​ بی‌آنکه نیازی به کاری از جانبِ او باشد، راه افتاد.

چند لحظه‌ارتفاع​ بعد، در‌یعنی​ آسمان بودند.

با دیدن اینکه بدونِ هیچ مشکلی پرواز می‌کردند، یوان نفسِ راحتی کشید، اما‌شده​ با این حال نمی‌توانست کابینِ خلبان را به حالِ خود رها کند، پس روی‌می‌کنن​ یکی از دو صندلی نشست و فقط با حسِ ایزدی‌اش به تماشای منظره پرداخت.

البته، چون داشت از حسِ ایزدی‌ایزدی‌اش​ استفاده می‌کرد، می‌توانست مدیر را ببیند‌داشت​ که با آرامش داخلِ اتاقش خوابیده است.

«واقعاً گرفت خوابید...» فکر می‌کرد‌فقط​ این را فقط برای اذیت کردنش‌البته​ گفته، اما معلوم شد راست می‌گفت.

و در مدتی که در کابین نشسته‌نزدیک​ بود، یوان از این زمان استفاده کرد تا‌فرا​ به تلاش برای یادگیریِ انتقالِ فن ادامه دهد.

هشت ساعت بعد، یوان‌پایین​ متوجه شد که هواپیما دارد‌یعنی​ به سمتِ پایین کج می‌شود.

«داره ارتفاع کم می‌کنه؟‌فقط​ یعنی باید به خاندانِ‌منظره​ چی نزدیک شده باشیم.»

نیم ساعت بعد، هواپیما خودش‌فقط​ روی جزیره‌ای متوسط که دورتادورش را‌البته​ آب فرا گرفته بود، فرود آمد.

«خاندانِ چی‌ارتفاع​ واقعاً توی یه‌باید​ جزیره زندگی می‌کنن...»

مدتی بعد، یوان از‌پایین​ کابین بیرون رفت و‌می‌کنه​ درِ اتاقِ مدیر را زد.

«مدیر، رسیدیم.»

اما مدیر‌یکی​ همچنان داخلِ‌نشست​ اتاق خواب بود.

یوان چند بارِ دیگر در‌باید​ زد و سپس واردِ اتاقش شد‌خودش​ و تکانش داد تا بیدار شود.

«مدیر! بیدار شید! فرود اومدیم!»

«ها؟»

مدیر با چهره‌ای خواب‌آلود روی‌فقط​ تخت نشست، در حالی که‌پرداخت​ آبِ دهانش راه افتاده بود.

لحظه‌ای به یوان خیره ماند و بعد‌نزدیک​ به خودش آمد و با چهره‌ای سرخ‌شده‌دورتادورش​ داد زد: «بـ... برو بیرون! بعداً میام پیشت!»

یوان با لبخندی روی لب‌می‌شود​ گفت: «باشه.» و این کار‌باید​ چهرهٔ مدیر را سرخ‌تر هم کرد.

پس از خروج از هواپیما، یوان منتظرِ مدیر‌منظره​ ماند. مدیر پنج دقیقه بعد با چهره‌ای سرد‌می‌توانست​ پیدایش شد و عصبانی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

در حالی که‌صندلی​ جلوتر راه می‌رفت،‌حسِ​ گفت: «دنبالم بیا.»

در همین حین، چند‌یعنی​ مایل جلوتر، خاندانِ چی‌شده​ داشتند برای جلسه آماده می‌شدند.

پیرمردی در راهروها به زنی زیبا برخورد کرد و گفت: «چی فانگ،‌نزدیک​ با ما بیا. به‌زودی جلسه‌ای با مدیرِ کوهِ مارپیچِ اژدها برگزار می‌شه.‌توی​ ظاهراً سرور ازمون خواسته برای مقابله با اهریمن‌های کوهستان با کسی همکاری کنیم.»

چی فانگ سر تکان داد‌حسِ​ و گفت: «باشه.» و به‌دنبالِ‌البته​ او واردِ اتاقِ جلسه شد.

وقتی نشستند، چی فانگ گفت: «می‌دونم ۱۱ اهریمنِ داخلِ کوهِ مارپیچِ‌البته​ اژدها بلایی هستن که دیر یا زود نازل می‌شن، اما قبل‌اتاقش​ از اینکه به بقیه کمک کنیم، باید به مشکلِ خودمون برسیم.»

«می‌دونم به چی فکر می‌کنی، اما ما هم‌شده​ داریم ازش کمک می‌گیریم. این شخصی که دارن‌گرفته​ می‌فرستن اینجا... قراره تو مشکلِ خودمون بهمون کمک کنه.»

«اصلاً این آدم کیه؟»

«سرور جزئیاتی نگفت، اما‌فقط​ بهمون تضمین داد که توی‌پرداخت​ برخورد با اهریمن‌ها خیلی باتجربه‌ست.»

چی فانگ با شنیدنِ‌نشست​ این حرف اخم کرد:‌تماشای​ «توی برخورد با اهریمن‌ها باتجربه‌ست؟»

به خدا‌ارتفاع​ قسم، اگه‌یعنی​ اون عوضی باشه...

در همین حال، یوان و‌می‌شود​ مدیر پس از حدود نیم ساعت‌خاندانِ​ پیاده‌روی، به عمارتِ خاندانِ چی رسیدند.

وقتی به دروازهٔ اصلی‌فقط​ رسیدند، مدیر زنگ را‌منظره​ زد و منتظرِ پاسخ ماند.

چند لحظه بعد، زنِ‌نشست​ میان‌سالی با لباسِ سنتی آمد‌منظره​ و دروازه را باز کرد.

«به خاندانِ چی خوش‌یعنی​ اومدید، مدیر. بزرگان توی‌شده​ اتاقِ جلسه منتظرِ شمان.»

مدیر و یوان واردِ ملک شدند و‌ارتفاع​ به‌دنبالِ زنِ میان‌سال، به‌سمتِ ساختمانِ متوسطی رفتند‌باشیم​ که شبیهِ تالاری در کنارِ عمارتِ اصلی بود.

زنِ میان‌سال در زد‌فقط​ و با صدای بلند گفت:‌پرداخت​ «بزرگان، مدیر و دوستشون رسیدن.»

صدایی بی‌درنگ‌یکی​ جواب داد:‌نشست​ «بذار بیان تو!»

زنِ میان‌سال در را‌یعنی​ باز کرد و با اشاره‌باشیم​ از آن‌ها خواست وارد شوند.

به‌محضِ ورود به ساختمان، یوان نگاهِ ناخوشایندی را روی‌یعنی​ خودش حس کرد. وقتی به شخصی که به او‌متوسط​ خیره شده بود نگاه کرد، چهرهٔ آشنایی را دید.

درست حدس زده بود؛ ارشد‌حسِ​ چی بود که به نامِ‌البته​ چی فانگ هم شناخته می‌شد.

پیرمردی ایستاد و با دست‌های‌فقط​ درهم‌گره‌کرده به آن‌ها ادای احترام کرد:‌البته​ «خوش اومدید، مدیر و دوستِ کوچک.»

یوان جوابِ سلامش‌می‌کنه​ را داد و گفت:‌نزدیک​ «صبح‌به‌خیر، اسمِ من یوانه.»

پیرزنی که کنارِ پیرمرد نشسته بود گفت: «یوان؟ همونی که‌باید​ به شش خاندانِ روح توی سرکوبِ اهریمن کمک کرد؟ درباره‌ت‌فرا​ شنیدم. فکر نمی‌کردم تو کسی باشی که امروز قراره بیاد اینجا.»

و اضافه‌صندلی​ کرد: «راستی، من‌حسِ​ چی هوان هستم.»

پیرمرد گفت: «من‌صندلی​ چی مان هستم،‌حسِ​ اربابِ پیشینِ خاندانِ چی.»

ارشد چی‌ارتفاع​ با صدای آرامی‌باید​ گفت: «چی فانگ...»

چی مان از‌دارد​ او پرسید: «همم؟ چیه،‌ارتفاع​ چی‌اِر؟ چرا اخم کردی؟»

«چیزی نیست.» چی‌نشست​ فانگ همان لحظه‌ایزدی‌اش​ اخمش را باز کرد.

هیچ‌کس در خاندانِ چی از مبارزهٔ او با‌تماشای​ یوان خبر نداشت، چرا که برایش خیلی خجالت‌آور بود‌می‌توانست​ اعتراف کند از کوچک‌تری مثلِ او شکست خورده است.

چی هوان‌ارتفاع​ به صندلی‌ها اشاره‌باید​ کرد: «به‌هرحال، بشینید.»

وقتی نشستند، مدیر گفت: «همون‌طور که سرور قول‌می‌کنه​ داده، یوان برای حلِ مشکلتون بهتون کمک می‌کنه. در‌جزیره‌ای​ عوض، شما هم توی حلِ مشکلِ ما کمک می‌کنید.»

«البته. اگه واقعاً بتونه بهمون کمک‌ایزدی‌اش​ کنه، ما هم برای مقابله با‌داشت​ اهریمن‌های شما از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کنیم.»

یوان ناگهان گفت: «ها؟ شما‌فقط​ که چیزی دربارهٔ کمک به‌پرداخت​ اونا به من نگفته بودید.»

اعضای خاندانِ چی با‌یعنی​ ابروهای بالارفته به مدیر‌شده​ نگاه کردند: «نگفته بودید؟»

مدیر با‌متوجه​ خونسردی گفت:‌پایین​ «یادم رفت.»

سپس به یوان نگاه کرد‌حسِ​ و ادامه داد: «قراره بهشون کمک‌چون​ کنی تا یه اهریمن رو بکشن.»

یوان با تعجب گفت: «چی؟!»

فکر می‌کرد به اینجا آمده تا با خاندانِ چی دوست شود، نه‌جزیره‌ای​ اینکه برایشان اهریمن بکشد! گذشته از این، وقتی همهٔ آن‌ها خودشان مُهردارِ‌رفت​ اهریمن بودند، چرا باید به کمکِ او نیاز می‌داشتند؟ هیچ منطقی نداشت!

ناولها | novelha.net