---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 63: پناهگاهِ تزکیه‌گران • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 63: پناهگاهِ تزکیه‌گران

0

پس از دست دادن با شیائو هوا، یو رو‌اینجا​ برگشت تا کمی بیشتر به چهرهٔ جذابِ یوان نگاه‌مکانی​ کند، انگار می‌خواست تصویرش را در روحِ خود حک کند.

لحظه‌ای بعد یوان از او‌بود​ پرسید: «بگذریم، حالا که پیشِ‌جلوی​ همیم، می‌خوای چی‌کار کنی یو رو؟»

«راستش خیلی بهش فکر نکردم، اما دلم‌بنابراین​ می‌خواد اول یکم تزکیه‌م رو ببرم بالا.‌بلندی​ هر چی باشه، نمی‌خوام وبالِ گردنت بشم.»

یوان به او گفت: «لازم نیست نگرانِ این باشی، چون من‌صحبت​ هیچ‌وقت تو رو وبالِ گردنم نمی‌دونم. راستش، دلم می‌خواد بهم تکیه‌بنابراین​ کنی، چون فقط توی این دنیاست که می‌تونم برات کاری بکنم.»

سر تکان داد: «ممنون داداش...»

سپس یوان رو به شیائو هوا کرد و‌آنجا​ پرسید: «شیائو هوا، جای خلوتی هست که بریم‌طبقه​ تا یو رو بتونه با خیالِ راحت تزکیه کنه؟»

شیائو هوا تند گفت: «می‌تونیم یه اتاقِ تزکیه کرایه کنیم.‌مدتی​ این اتاق‌ها دقیقاً برای همین وقت‌ها ساخته شدن که تزکیه‌گران برای‌واردِ​ تزکیه توی آرامش جا می‌خوان اما جای مخصوصِ خودشون رو ندارن.»

یو رو گفت: «اتاقِ تزکیه...؟‌باید​ خیلی جالب به نظر می‌رسه.‌دقیقه​ کجا می‌تونیم یکیش رو پیدا کنیم؟»

«توی هر شهر‌کجا​ حداقل یکی هست، پس‌حداقل​ اینجا هم باید باشه.»

یوان پیشنهاد‌تنها​ داد: «بیاین‌آن‌طرف‌تر​ پرس‌وجو کنیم.»

چند دقیقه بعد، پس از صحبت با چند رهگذر،‌آنجا​ از مکانی به نام «پناهگاهِ تزکیه‌گران» باخبر شدند که‌داشت​ تنها چند خیابان آن‌طرف‌تر بود، بنابراین راهیِ آنجا شدند.

مدتی بعد، جلوی ساختمانِ بزرگ و‌پیشنهاد​ بلندی ایستادند که بیش از ۲۰‌رهگذر​ طبقه داشت و شبیهِ یک پاگودا بود.

همین که واردِ ساختمان شدند، یکی‌شهر​ از متصدیانِ پذیرش آن‌ها را دید‌بیاین​ و بی‌درنگ برایشان دست تکان داد.

وقتی به او نزدیک شدند،‌بود​ زنِ زیبا پرسید: «به پناهگاهِ تزکیه‌گران‌ساختمانِ​ خوش اومدید! چطور می‌تونم کمکتون کنم؟»

یوان جواب داد:‌تنها​ «سلام، می‌خوایم یه اتاق‌بنابراین​ برای تزکیه کرایه کنیم.»

متصدیِ پذیرش به آن‌ها نگاه کرد‌پیشنهاد​ و پرسید: «برای هر کدومتون یه‌رهگذر​ اتاق یا فقط یه اتاقِ مشترک؟»

گفت: «یه اتاق کافیه.»

«پس می‌خواین اتاق‌خیابان​ رو برای چه‌بنابراین​ مدت کرایه کنین؟»

یوان رو به‌تنها​ یو رو کرد‌بود​ و پرسید: «چقدر؟»

یو رو گفت: «نمی‌خوام وقتی پیشِ‌پیشنهاد​ توام وقتم رو زیاد صرفِ تزکیه‌رهگذر​ کنم، برای همین چند ساعت کافیه.»

یوان سر تکان داد‌یکیش​ و رو به متصدیِ‌یکی​ پذیرش کرد: «چهار ساعت کافیه.»

اما متصدیِ پذیرش با چهره‌ای شرمنده جواب داد: «متأسفم، اما‌جلوی​ نمی‌تونیم اتاق رو برای کمتر از ۲۴ ساعت کرایه بدیم.‌واردِ​ البته هر وقت که بخواین می‌تونین اتاق رو تحویل بدین.»

یوان سر تکان‌تنها​ داد: «باشه، پس همون‌بنابراین​ ۲۴ ساعت رو می‌گیریم.»

«ممنونم. حالا در موردِ‌اینجا​ خودِ اتاق، دوست دارین‌پرس‌وجو​ اتاقتون توی کدوم طبقه باشه؟»

یوان پرسید: «چه فرقی داره؟»

«ما توی پناهگاهِ تزکیه‌گران در مجموع ۲۱ اتاق داریم و هر چی‌بزرگ​ به طبقهٔ بالاتری برین، تزکیه‌تون مؤثرتر می‌شه، چون آرایه‌های ویژه‌ای گذاشتیم تا کیفیتِ‌دید​ چیِ روح رو توی اون اتاق‌ها بالا ببره. البته هزینه‌ش هم بیشتر می‌شه.»

«اتاق‌های طبقه‌های ۱ تا ۹ چیِ روحی با کیفیتِ عادی دارن، در حالی که طبقه‌های ۱۰ تا ۲۰ چیِ روحی با کیفیتِ‌ساختمان​ بالاتری دارن—حدودِ ۳۰ درصد بهتر از تزکیهٔ عادی در بیرون و اتاق‌های طبقه‌های ۱ تا ۹. اما در موردِ اتاق‌های بالاترین طبقه—یعنی‌مشترک​ طبقهٔ ۲۱، این کیفیت حدودِ ۵۰ درصد بهتره. در اون طبقه فقط سه اتاق موجوده که دوتای اونا از قبل پر شدن.»

متصدی پس از توضیحِ‌اینجا​ ساختارشان به او پرسید:‌پرس‌وجو​ «اتاقی توی کدوم طبقه می‌خواین؟»

یوان بی‌درنگ جواب داد: «اتاقِ طبقهٔ ۲۱ رو‌یکی​ می‌خوام.» او برای یو رو فقط بهترین را‌صحبت​ می‌خواست و به چیزی کمتر از آن راضی نمی‌شد.

متصدی که انگار کمی جا خورده بود، گفت: «مـ...مطمئنید مهمانِ‌جلوی​ گرامی؟ استفاده از اتاق‌های طبقهٔ ۲۱ برای ۲۴ ساعت، ۱٬۰۰۰ سکهٔ‌ساختمان​ طلا هزینه داره و شما فقط چند ساعت ازش استفاده می‌کنین...»

چشم‌های یو رو از شوک گرد شد و به‌سرعت‌آنجا​ آستینِ یوان را کشید: «۱٬۰۰۰ سکهٔ طلا؟! داداش، لازم نیست‌شبیهِ​ این‌همه پول برام خرج کنی! ما فقط چند ساعت اینجاییم!»

با این حال، یوان با چهره‌ای مصمم سر تکان داد: «حرفش رو هم نزن. این‌پناهگاهِ​ تنها راهیه که می‌تونم فداکاری‌هات توی دنیای واقعی رو جبران کنم و اصلاً هم قرار نیست‌بیش​ در این مورد کوتاه بیام! حتی اگه ۱۰۰٬۰۰۰ سکهٔ طلا هم بشه، پولِ اتاق رو می‌دم!»

پیش از آنکه یو رو بتواند بیشتر متقاعدش کند،‌اینجا​ یوان به‌سرعت پول را روی پیشخوان گذاشت و تکرار‌مکانی​ کرد: «یک اتاق توی طبقهٔ ۲۱ برای ۲۴ ساعت می‌خوام!»

متصدی با لبخندی درخشان پول را گرفت و گفت: «همین‌جلوی​ الان، مهمانِ گرامی.» این کار تأثیرِ مثبتی بر جایگاهِ او به‌عنوانِ‌ساختمان​ کسی که توانسته بود چنین اتاقِ گرانی را اجاره دهد، می‌گذاشت.

یو رو که از عادتِ ولخرجیِ ناسالمِ یوان زبانش بند آمده بود، آهِ بلندی کشید: «آیا... داداش... کی فکرش رو می‌کرد واقعاً‌ساختمان​ بدونِ اینکه پلک بزنی ۱٬۰۰۰ سکهٔ طلا خرج کنی. آخه چطور این‌همه ثروت به دست آوردی؟ بیشترِ بازیکن‌ها بعد از روزها جون کندن‌کافیه​ نهایتاً چند ده سکهٔ طلا دارن و حتی پولدارترین بازیکن‌هایی که پولِ واقعی توی بازی خرج می‌کنن هم جرئت نمی‌کنن این‌قدر ولخرجی کنن.»

افسوس، اگر فقط می‌دانست که او ۳۵۰٬۰۰۰ سکهٔ طلا‌چند​ تنها برای دیدنِ او خرج کرده است. فقط می‌شد تصور‌خیابان​ کرد که در آن صورت چه قیافه‌ای به خود می‌گرفت.

«مهمانِ گرامی،‌می‌رسه​ اگه اشکالی نداره‌پیدا​ اسمتون رو بپرسم...»

یوان با‌تنها​ لکنت گفت:‌آن‌طرف‌تر​ «یوا— یو تیان...»

«اربابِ جوان یو تیان،‌خیابان​ درسته؟ لطفاً یک لحظه اجازه‌آنجا​ بدین کلید رو براتون بیارم.»

چند لحظه بعد، متصدی با مدالیونی دایره‌ای که‌پرس‌وجو​ انگار از نوعی یشم یا بلور ساخته شده‌باخبر​ بود، بازگشت و آن را به یوان داد.

متصدی سپس به او توضیح داد: «زمان از لحظه‌ای که‌باید​ در رو با کلید باز کنین شروع می‌شه و وقتی ۲۴‌باخبر​ ساعت تموم بشه، اتاق جلوی ورودِ تمامِ چیِ روحی رو می‌گیره.»

یوان پیش از آنکه همراهِ‌بود​ گروه از پله‌ها بالا برود،‌جلوی​ به او گفت: «فهمیدم. ممنون.»

ناولها | novelha.net