چپتر 744: انجام دادی یا ندادی؟
0مدیر بیاعتنا به سلامش، باموفق لحنی سرد گفت: «قبل ازبقیهٔ اینکه حرف بزنیم، بیا بشینیم.»
یوان در دل آهی کشید. انتظارش را داشتهیچچیزِ که این اتفاق بیفتد و مدیر را بابتِبلندی عصبانیتش از دردسری که درست کرده بود، سرزنش نمیکرد.
کمی بعد، یوانمینگ مدیر را بهتنهایشان اتاقِ دیگری راهنمایی کرد.
با این حال، وقتی بقیه خواستند همراهشانتوضیحاتت واردِ اتاق شوند، مدیر جلویشان را گرفتامروز و گفت: «فقط باید با خودش حرف بزنم.»
«...»
یوان با لبخندی تلخاون و شیرین به آنهاهیچچیزِ گفت: «میشه بیرون منتظرم بمونید؟»
وانگ مینگ پیشمینگ از آنکه تنهایشان بگذارد،بگذارد گفت: «مـ... موفق باشی...»
سپس وانگ مینگ رفتدیگهای تا رسیدنِ مدیر رافهمیدی به بقیهٔ اعضا خبر بدهد.
«واقعاً اومده،آنکه نه؟ فکر میکنیموفق میخواد بیرونمون کنه؟»
«کی میدونه.میپرسم شاید یوان بتونهکار یهجوری راضیش کنه.»
«بیاید یه بازیمینگ کنیم و نتیجهتنهایشان رو حدس بزنیم.»
وقتی بقیه مشغولِ بازیِدیگهای حدسزدنشان بودند، یوان بافهمیدی چهرهای مضطرب روبهروی مدیر نشست.
حتی وقتی با خاندانِ چو روبهرو شدهسپس بود هم اینقدر احساسِ اضطراب نمیکرد، اماواقعاً در برابرِ این مدیر، حالش کاملاً فرق داشت.
«حالا چند تا سؤال ازت میپرسم. فقط'نکردی' میگی اون کار رو 'کردی' یا 'نکردی'.فهمیدم هیچچیزِ دیگهای نمیخوام بشنوم—حتی توضیحاتت رو. فهمیدی؟»
«فهمیدم.»
مدیر کاغذِ بلندی بیرون آوردنمیخوام و پرسید: «امروز بدونِ اجازه واردِبلندی قلمروی خاندانِ چو شدی یا نشدی؟»
«شدم...»
«امروز بهزورمیپرسم واردِ اقامتگاهشوناون شدی یا نشدی؟»
«شدم...»
«امروز چو'نکردی' وویانگ رو کتکنمیخوام زدی یا نزدی؟»
«زدم...»
«امروز...»
مدیر به تأیید گرفتنِپیش تمامِ کارهایی که یوان آنباشی روز کرده بود، ادامه داد.
«امروز پایهٔ تزکیهٔهیچچیزِ چو شیجیان روبشنوم—حتی فلج کردی یا نکردی؟»
«کردم...»
در چند دقیقهٔ گذشته، یوان فقط توانسته بودهیچچیزِ همین فعلهای کوتاه را تکرار کند، چرا کهبلندی حتی یک کار هم نبود که «نکرده» باشد.
وقتی بازجویی تمام شد، مدیر کاغذشتنهایشان را مرتب تا کرد و بارسیدنِ نگاهی سرد به او خیره ماند.
از او پرسید:هیچچیزِ «چند وقته کهبشنوم—حتی به این کوه اومدید؟»
«فکر کنم چند هفتهای میشه.»
«پس فقط توی چند هفته، تونستی تقریباً تمامِ قوانینِ کوه رو بشکنی، و همهش رو هم تویآورد یک روز انجام دادی. این مورد بیسابقهست. تا حالا ندیده بودم کسی توی یک روز اینهمه دردسرگرفتنِ درست کنه، و تا حالا ندیده بودم کسی به اندازهٔ تو توی کوهِ مارپیچِ اژدها مشکلساز بشه.»
یوان پرسید: «ببخشید...مینگ اما نمیخواید بپرسید چرابگذارد این کارها رو کردم؟»
«برام مهم نیست. فارغ از اینکه کی مقصره وفهمیدم کی بیگناه، اگه با یکی دیگه از ساکنانِ کوهِشدی مارپیچِ اژدها مشکلی داری، باید با من تماس بگیری.»
«حالا، فکرآنکه میکنی بایدبگذارد باهات چیکار کنم؟»
یوان با چهرهای مصمم، تقریباً انگار که سرنوشتشهیچچیزِ را پذیرفته باشد، گفت: «چون قوانین رو شکستم...بلندی حتی اگه تصمیم بگیرید بیرونمون کنید هم شکایتی نمیکنم.»
مدیر بیدرنگ گفت:مینگ «در شرایطِ عادیتنهایشان واقعاً اخراج میشدی.»
یوان با شنیدنِهیچچیزِ انتخابِ عجیبِ کلماتش ابروتوضیحاتت بالا انداخت: «شرایطِ عادی؟»
«مگه این شرایط عادی نیست؟»
مدیر چشمهایش را باریک کرد و گفت: «اولاً، اگهدیگهای میتونستم بدونِ معطلی اخراجت میکردم. دوماً، من فقط یه مدیرم.امروز در نهایت، کسی که تصمیمِ نهایی رو میگیره سرورِ کوهه.»
یوان که نتوانست جلوی امیدواریِ اندکشتنهایشان به اوضاع را بگیرد، پرسید: «پسرسیدنِ سرور تصمیم گرفته ما رو اخراج نکنه؟»
«کاملاً درست نیست. سرور تصمیم گرفته شما رو اخراج نکنه، اما این فقط موقتیه.امروز اون درخواستی از تو— و جناحت داره. اگه توی این درخواست بهش کمک کنی، نهتنهاگرفتنِ اجازه میده به زندگی روی کوهش ادامه بدید، بلکه حتی اتفاقاتِ امروز رو هم میبخشه.»
«واقعاً؟ عالیه!آنکه از مابگذارد چی میخواد؟»
مدیر گفت: «نمیدونم.میگی باید خودت باهاش'کردی' صحبت کنی تا بفهمی.»
«باهاش صحبت کنم؟ یعنی میتونمآنکه سرور رو ببینم؟» یوان اصلاًسپس انتظارِ چنین پیشامدی را نداشت.
«آره، فردا صبح بعد از طلوعِ آفتابتوضیحاتت جلوی در میبینمت. دیر نکن، وگرنه حتی اگهبدونِ سرور مجازاتم کنه هم شما رو اخراج میکنم.»
یوان با صدایتنهایشان بلند گفت: «دیرباشی نمیکنم! قول میدم!»
«پس فردا میبینمت.»
مدیر برخاست و کمیپیش بعد بدونِ اینکه حرفِ دیگریباشی بزند، آنجا را ترک کرد.
پس از رفتنِ او، وانگنمیخوام مینگ و بقیه از یوانکاغذِ پرسیدند: «چی شد؟ اخراج شدیم؟»
«نه، هنوز اخراج نشدیم—»
پیش از آنکه یوان حتی بتواند'کردی' جملهاش را تمام کند، شی لانگتوضیحاتت داد زد: «آره! این شرط رو بردم!»
وانگ مینگ با ناباوری گفت: «واقعاً؟تنهایشان اخراج نشدیم؟ با اینکه اونهمه قانونرسیدنِ رو شکستی؟» مطمئن بود که اخراج میشوند.
«بذار حرفم رو تموم کنم. با اینکه فعلاً اخراج نشدیم، هنوز ممکنهآورد اخراج بشیم. با این حال، سرور درخواستی از ما داره و اگهکتک کمک کنیم انجامش بده، اجازه میده به زندگی در اینجا ادامه بدیم.»
وانگ بینگبینگ گفت: «سرورِ کوه؟ از اونجا که صاحبِ اینجاست،بقیهٔ باید مردِ خیلی قدرتمندی باشه، مگه نه؟ اگه کاری هست کهمیدونه حتی اونم نمیتونه انجام بده، این درخواست ممکنه خیلی دردسرساز باشه.»
سپس وانگمیپرسم مینگ پرسید: «میخوادکار براش چیکار کنیم؟»
«هنوز نمیدونم. فردامینگ با سرور دیدار میکنمبگذارد تا اطلاعاتِ بیشتری بگیرم.»
چو لیوشیانگ با شنیدنِدیگهای این حرف جا خورد:فهمیدی «قراره با سرور دیدار کنی؟!»
سرورِ کوهِ مارپیچِ اژدها چنان مرموز بود که هیچکس جز مدیر چهرهاشخبر را نمیشناخت. با اینکه پیشتر کسانی با او دیدار کرده بودند، امایهجوری همچنان نتوانسته بودند چهرهاش را ببینند و تنها صدایش را شنیده بودند.
چو لیوشیانگ با صدایی بهتزده گفت: «باورم نمیشههیچچیزِ به این زودی قراره سرور رو ببینی، دربلندی حالی که بیشترِ آدمایی که دههها اینجان نتونستن...»
وانگ مینگ گفت: «خب، سرورآنکه هر چی که از ماسپس میخواد، ما رو هم بیخبر نذار.»
یوان سر تکان داد: «حتماً...»