چپتر 971: در جهنم میبینمت!
0یکی از قاتلهای آنجا تمامِ شجاعتش راخزیدن جمع کرد و با صدای بلند دادوقتی زد: «چـ... میخوای باهامون چیکار کنی، هیولا؟!»
یوان با آرامش گفت: «کارِشود خاصی نه. فقط میخوام بهخاطرِدیدند کاراتون یه کم مجازاتتون کنم.»
ناگهان تکانی به آستینهایش داداین و بیدرنگ بازوهای یکی ازشروع قاتلهای آنجا را قطع کرد.
خون از زخمهای قاتلزیاد فواره زد و با صداییباقیمانده وحشتزده جیغ کشید: «آااااه! دستام!»
«فقط دستاته، چیزِ مهمی نیستبازوهایش که. یه چیزِ دیگه بهتزیاد میدم که براش جیغ بکشی.»
ویژژژ!
سالارِ ملکوت با سرعتی به حرکت درآمد که هیچکدام ازشروع قاتلهای آنجا نمیتوانستند با چشمِ غیرمسلح ببینند و پیش ازنتیجهٔ آنکه به خود بیایند، یوان پاهای آن قاتل را قطع کرد.
قاتل به زمین افتاد ودور میانِ دست و پای قطعشدهٔنتیجهٔ خودش، با وحشت جیغ کشید.
چهار قاتلِ دیگر از شدتِ شوک نفسشانخزیدن در سینه حبس شد. صحنهٔ پیشِ چشمانشان انگارباقیمانده مستقیماً از یک فیلمِ ترسناک بیرون آمده بود.
یکی از آنهازیاد دیگر طاقت نیاورد ووقتی پا به فرار گذاشت.
صدای یوان طنین انداخت: «فکراین کردی کجا میری؟» و پرتگاهِ پرستارهخزیدن تقریباً بیدرنگ به فردِ فراری رسید.
پرتگاهِ پرستاره پاهای مردِ فراریدور را قطع کرد و جیغِنتیجهٔ دردناکی در فضا پیچید: «آااااه!»
با این حال، قاتلنشد تسلیم نشد و بابدبختانه بازوهایش شروع به خزیدن کرد.
بدبختانه نتوانست زیادزیاد دور شود، چونچون بازوهایش هم قطع شد.
وقتی سه قاتلِ باقیمانده نتیجهٔ فرار راتسلیم دیدند، همگی این فکر را از سر بیروندور کردند و جانشان را به دستِ سرنوشت سپردند.
یکی از آنها ناگهان گفت: «اگهشود میخوای ما رو بکشی، زودتر تمومشهمگی کن. نیازی هست که تحقیرمون— شکنجهمون کنی؟!»
«نیاز؟ معلومه که نه. ولیبازوهایش خودم دلم میخواد— درست همونطورزیاد که شما تصمیم گرفتید منو بکشید.»
«ا-اما این شغلِ ما بود! یکی برایوقتی کشتنت پول داده بود! اگه میخوای کسیدستِ رو مقصر بدونی، اون شخص رو مقصر بدون!»
«نگران نباش، من قبلاً به حسابِ ژنگ ویمین رسیدم.بازوهایش اون الان توی جهنم منتظرِ بقیهتونه. و شما هموقتی فقط میتونید خودتون رو بابتِ انتخابِ همچین شغلی مقصر بدونید.»
«بمیر!»
یکی از آنها ناگهان تپانچهایبازوهایش بیرون کشید و پیش اززیاد شلیک، سرِ یوان را نشانه گرفت.
لحظهای بعد، گلولهای ۹ میلیمتری بهچون سمتِ صورتش پرواز کرد، اما یککردند اینچ مانده به سرش متوقف شد.
قاتل باورش نمیشد، اماپیچید آنقدر ماشه را کشیدنشد تا خشاب خالی شد.
کمی بیش از دوازده گلوله جلوی صورتِچون یوان شناور بود، اما انگار هیچ نگرانیایجانشان نداشت، گویی از قبل انتظارش را میکشید.
یوان نگاهی به قاتلی که به او شلیک کرده بودزیاد انداخت و گفت: «اگه میخوای بهم حمله کنی، با چاقو شانسِدستِ بیشتری داری تا تفنگ.» سپس گلولهها را به صاحبِ اصلیشان برگرداند.
«آااااه!»
گلولهها به تمامِ نقاطِ حساسِاین قاتل اصابت کرد و بدنششروع را تقریباً در دم فلج کرد.
«نگران نباش، تو همزیاد مثلِ اون دو تای دیگهباقیمانده اونقدر خونریزی میکنی تا بمیری.»
یوان برگشت تاتسلیم به دو قاتلِشروع باقیمانده نگاه کند.
یکی از آنها مردیدور میانسال و درشتهیکل بودباقیمانده و دیگری زنی میانسال.
«خـ... خواهش میکنم! از جونم بگذر!حال هر کاری بخوای برات میکنم! راستشبدبختانه رو بخوای من هنوز باکرهام! میذارم اولین...»
زن با پیشکش کردنِ بدنِ خود به التماس افتاد تا جانشدیدند را نجات دهد، اما یوان پیش از آنکه حرفش تمام شود، سالارِتحقیرمون— ملکوت را تاب داد و سرِ زن را به هوا پرتاب کرد.
یوان سپسحال زیرِ لب زمزمهبازوهایش کرد: «چقدر تهوعآوره.»
خون به همهجا پاشید،دور اما یوان بدنِ خودباقیمانده را با انرژی روحیاش پوشاند.
یوان از قاتلِ باقیماندهپیچید پرسید: «حالا فقط تونشد موندی، نه؟ حرفِ آخری نداری؟»
مردِ میانسال آبدهانی به سمتِ یوان انداخت ووقتی گفت: «برو به جهنم. حیف شد که امروزسرنوشت نتونستیم تو یا اون هرزههای همراهت رو بکشیم.»
«که اینطور؟»
ناگهان صدای آژیرِ پلیسدور به گوش رسید کهباقیمانده به موقعیتشان نزدیک میشد.
قاتل با صدایفضا بلند خندید: «انگارحال کارِ تو هم تمومه.»
یوان ناگهان لبخند زد ودور گفت: «چرا خودت به چشمنتیجهٔ نمیبینی که اینطور میشه یا نه؟»
پیش از آنکه مردِ میانسال حتی بتواندخزیدن واکنشی نشان دهد، یوان سالارِ ملکوت را درباقیمانده بدنِ او فرو برد و به سیخ کشیدش.
چشمهای مرد اززیاد شدتِ شوک گرد شد،وقتی اما هنوز نمرده بود.
لحظهٔ بعد، دید کهپیچید یوان همراه با اونشد به آسمان پرواز میکند.
وقتی به بالای ابرها رسیدند، یوان بهچون او گفت: «اگه از این سقوط جونِجانشان سالم به در ببری، میذارم زنده بمونی.»
مرد با وجودِتسلیم وضعیتِ ناامیدکنندهاش توانست لبخندخزیدن بزند: «تو یه اهریمنی...»
یوان سالارِ ملکوت رادور به درونِ بدنش بازگرداندباقیمانده و گذاشت مرد سقوط کند.
مرد در حالی که به سوی مرگ سقوط میکرد،بازوهایش دیوانهوار خندید: «توی جهنم میبینمت، هیولا!» پلیسها و کارآگاهانی کهباقیمانده تازه به صحنهٔ خونین رسیده بودند، شاهدِ این سقوط بودند.
در همان حال که پلیس مشغولِشود بررسیِ هرجومرجِ بهجامانده بود، یوان زیرِ آسمانِکردند شب مسیرِ هتل را در پیش گرفت.
«آخه توی این شهر چه خبره؟ اون سلاحِ ناشناسنتوانست دوباره استفاده شده و حتی پنج جسدِ بهطرزِ وحشیانهایهمگی تکهتکهشده هم اینجاست. ما واقعاً با یه انسان طرفیم؟»
کارآگاهان از آنچهزیاد در صحنهٔ جرم یافتهوقتی بودند، مبهوت مانده بودند.
«راستش، به نظر میرسهپیچید اون سلاحِ ناشناس دو باربازوهایش توی این مکان استفاده شده.»
«چی؟! چطور ممکنه یه سلاح به اینچون قدرتمندی اینقدر پشتسرهم استفاده بشه؟! این وضعیتجانشان خیلی وخیمتر از چیزیه که اول فکر میکردیم!»
«آخه انگیزهٔ شخصتسلیم یا موجودی کهشروع پشتِ این قضیهست چیه؟»
«این آدما چی؟ بهدور نظر میرسه با یهباقیمانده چیزِ بینهایت تیز بریده شدن.»
«هویتشون مشخص شده؟»
«نه، هیچکدومشون هیچجور مدرکِ شناسایی نداشتن. تازه، سلاحهایی هم پیدانتیجهٔ کردیم که روی بدنشون پنهان شده بود. احتمالاً مزدورن؛ ازتمومش اونایی که تا وقتی پولِ خوبی بهشون بدن، هر کاری میکنن.»
مدتی بعد، یکی از کارآگاهانِ حاضر درخزیدن آنجا ونِ سیاهی را که در تیراندازیوقتی استفاده شده بود، در همان نزدیکی پیدا کرد.
«با این مدرکِ جدید، احتمالِ زیادی هستوقتی که همین آدما پشتِ تیراندازیِ امروز بعدازظهر باشن.سرنوشت فقط باید منتظرِ تأییدِ بچههای بخشِ تحلیل بمونیم.»
«کسی که اینا روپیچید کشته... زخمها بیش از حدبازوهایش وحشیانهست، که بوی انتقام میده.»
کارآگاهانِ حاضر آهی کشیدند:زیاد «انتقام، هان؟ اگه قضیهوقتی این باشه که خیلی بهتره...»