چپتر 593: منطقهٔ مُهرِ اهریمن
0«خـ-خوردنِ هستههای اهریمن...؟ غـ-غیرممکنه... امکان نداره تو...!»مطمئن اهریمن خیلی زود به هویتِ یوان پیمیکرد برد، اما جرئت نداشت واقعاً باورش کند.
آخر در این جهان تنها یک نفر بودمیگرفت که میتوانست هستههای اهریمن را ببلعد، و آنسمت شخص بنیانگذارِ خاندانِ مُهرِ اهریمن بود: والاگوهرِ ایزدی!
والاگوهرِ ایزدی بلای جانِ تمامِ اهریمنها بود. یک اهریمن هر چقدرببیند هم قدرتمند بود، در برابرِ والاگوهرِ ایزدی که کشتنِ اهریمنها برایشمیکرد به سادگیِ نفس کشیدن بود، چیزی جز یک مورچه به حساب نمیآمد.
اهریمن او را سؤالپیچ کرد: «تـ-تو نمیتونی والاگوهرِاینطوریه ایزدی باشی! اینجا چهکار میکنی؟! چرا قیافهت اینطوریه؟!خونسردی چرا تازه الان هویتِ واقعیت رو نشون میدی؟!»
یوان آرام به اهریمن نزدیکراهش شد و با خونسردی گفت: «اینکهنگاه واقعیام یا نه... چطوره امتحانش کنیم؟»
گذشته از این، یوان یک بارِ دیگر هالهٔ طلاییناخودآگاه را فعال کرده بود، اما این بار هاله بسیاروقتی واضحتر از قبل بود و یوان کنترلِ کاملی رویش داشت.
هر بار که یوان قدمی به جلو برمیداشت، اهریمن یک قدم عقبسدِ میرفت، اما جرئت نداشت برگردد و پا به فرار بگذارد، چون میترسیدخالی اگر به یوان پشت کند، بیآنکه بفهمد چه اتفاقی افتاده، جان بدهد.
با این حال، پس از دهدوازده قدمقیافهت عقبنشینی، اهریمن ناگهان چیزی را پشتِ سرشآرام حس کرد که جلوی عقبتر رفتنش را میگرفت.
اهریمن ناخودآگاه برگشت تا ببیند چه چیزی سدِ راهش شده، چوننگاه مطمئن بود در آن سمت چیزی نیست، و واقعاً هم وقتیدیواری نگاه کرد، پشتِ سرش تا چشم کار میکرد فضای خالی بود.
اما به دلیلی نمیتوانست بیشترجلوی از آن عقب برود، انگاربرگشت دیواری نامرئی آنجا کشیده شده بود.
یوان ناگهان بهپشتِ او گفت: «فکرعقبتر میکنی کجا داری میری؟»
اهریمن بیدرنگ برگشت وچهکار به یوان نگاه کرد کهتازه پوزخندی شرورانه بر لب داشت.
«اگه بخوای میتونی به زور از این آرایهٔ بزرگ بری بیرون، اما این رو بدون کهخالی همون لحظهای که از این میدان خارج بشی، مُهر میشی. اسمِ این فن منطقهٔ مُهرِ اهریمنه. وقتیاگه فعال بشه، هیچ اهریمنی توی این منطقه دیگه نمیتونه ازش خارج بشه. اگه خارج بشی... مُهر میشی.»
«مـ-منطقهٔ مُهرِ اهریمن؟! تـ-تو واقعاً...!»
منطقهٔ مُهرِ اهریمن یکی از فنونِ پرتعداد و منحصربهفردِ والاگوهرِ ایزدی بود کهراهش به او اجازه میداد هر اهریمنی را بهکلی به فانیهایی بیقدرت تبدیل کند،نمیتوانست و به همین دلیل هم بود که تمامِ اهریمنها از او وحشت داشتند.
اهریمنها با ورود به این منطقه، دیگر تا آخرِ عمرشان نمیتوانستند ازنشون آن خارج شوند، و اگر هم به زور از این حبس بیرون میرفتند،دیگر تنها با شکلِ دیگری از حبس روبهرو میشدند که همان مُهر شدن بود.
یوان ناگهان گفت: «چون توراهش فقط یه اهریمنِ پَستی، بهتوقتی یه فرصت برای فرار میدم.»
چشمانِ اهریمنناگهان از امیدسرش برق زد: «و-واقعاً؟!»
اما با شنیدنِپشتِ حرفِ بعدیِ یوان،عقبتر چهرهاش در هم رفت.
«اگه بتونی من رو شکستمیکنی بدی، میذارم بدونِ اینکه مُهرالان بشی از اینجا بری بیرون.»
اهریمن ناسزا گفت: «لعنت بهت! باشده این حساب همون بهتر که برایچشم همیشه من رو اینجا نگه داری!»
یوان شانهای بالا انداخت و گفت: «حالارفتنش که قراره برای همیشه اینجا بمونی، ضرری ندارهمطمئن شانست رو برای شکست دادنِ من امتحان کنی.»
اهریمن دندانهای تیزش را روی هم سایید، اما نتوانست ایرادی در حرفهای یوانراهش پیدا کند. در واقع، اگر سعی نمیکرد او را شکست دهد، هرگز نمیتوانستنمیتوانست از منطقهٔ مُهرِ اهریمن که پیشتر اهریمنهای بیشماری را عذاب داده بود، بگریزد.
اهریمن آمادهباشی شد تا بهمیکنی یوان حمله کند.
اما درست وقتی میخواست ضربه بزند، یوانمطمئن بشکن زد و با فشاری ظالمانه که ازفضای غیب ظاهر شد، اهریمن را به زانو درآورد.
اهریمن با صدایپشتِ بلند داد زد:عقبتر «ا-این چه معنیای میده؟!»
«واقعاً فکر میکنی شانسی برایجلوی شکست دادنم داری؟ یه اهریمنِ پستببیند مثلِ تو؟ حدِ خودت رو بشناس.»
فشارِ ظالمانه ناگهان بیشمار بار قویتر شدقیافهت و ثانیهای بعد، اهریمن را در دمآرام لِه کرد و به خمیرِ گوشت تبدیل کرد.
البته چندبرگشت ثانیه بعد، اهریمنراهش دوباره ترمیم شد.
پس از ترمیم، اهریمن سعی کرد سرش را بلند کندبرگشت تا به یوان نگاه کند، اما پیش از آنکه حتی سرشکار را تا نیمه بالا بیاورد، فشار دوباره بدنش را لِه کرد.
به محض اینکه اهریمنسرش دوباره ترمیم شد، یوانمیگرفت برای بارِ سوم لِهاش کرد.
بعد بارِ چهارم.
بارِ پنجم.
دهها بار.
پس از اینکه اهریمن برای سیزدهمین بار ترمیم شد، بهسختیبرگشت توانست بگوید: «چرا انرژیت رو سرِ این حملههای بیفایده هدر میدی؟کار این حملهها هیچ اثری روم ندارن، چون اهریمنها دردی حس نمیکنن!»
«فقط دارم باهات بازیچهکار میکنم. نگران نباش، مجازاتِاینطوریه واقعی از الان شروع میشه.»
یوان بشکن زد و شمشیرِ زرینی ساخت که تماماًنیست از انرژی روحی بود، سپس آن را به سمتِ دستِبیشتر اهریمن پرتاب کرد و دستش را به زمین میخکوب کرد.
«آآآآآه!»
اهریمن ناگهانناگهان از دردسرش فریاد کشید.
وقتی اهریمن فهمید چهچهکار اتفاقی افتاده، با چهرهایاینطوریه وحشتزده به یوان نگاه کرد.
اهریمن غرید:برگشت «با منسدِ چیکار کردی؟!»
«این باید اولین باری باشه که دردِ واقعی رو تجربه میکنی، هان؟ اینکه اهریمنها نمیتوننمطمئن درد رو حس کنن... دروغه. اهریمنها هم درد میکشن، اما تحملِ دردشون واقعاً تحسینبرانگیزه— تادیواری جایی که حتی وقتی بدنشون به خمیرِ گوشت تبدیل میشه هم هیچ دردی حس نمیکنن.»
«تنها کاری که کردم این بود که تحملِ دردت رو از بینسدِ بردم، تا بتونی مثلِ انسانهای عادی درد بکشی. نگران نباش، با حسخالی کردنِ درد نمیمیری، اما وقتی کارم باهات تموم بشه، قطعاً آرزوی مرگ میکنی.»
با دیدنِ لبخندِ بیرحمانهٔ یوان،میکنی اهریمن برای نخستین بار درالان عمرش به عرق ریختن افتاد.
اما درست وقتی دهان بازراهش کرد تا حرف بزند، فشاروقتی دوباره بدنش را لِه کرد.
این بار، اهریمن ذرهذرهٔ دردی راعقبتر که از لِه شدن و تبدیلِ کلِراهش بدنش به خمیرِ گوشت میآمد، حس کرد.
به محض اینکه ترمیم شد، اهریمن مثلِ خوکی که آرامآرام ذبحببیند میشد، جیغ کشید؛ صدای مخوفی بود که اگر به گوش میرسید،میکرد حتی سرسختترین مردانِ زمین را هم از ترس به لرزه میانداخت.
یوان ناگهانباشی پرسید: «هی، امروزمیکنی چند انسان کشتی؟»
و ادامه داد: «به ازای هر انسانی کهسمت کشتی، ده بار لِهات میکنم. اگه بهم نگی، تادلیلی وقتی خودم دلم بخواد دست نگه دارم، شکنجهت میدم.»
اهریمن باناگهان نگاهی وحشتزده بهجلوی یوان خیره ماند.
با صداییناگهان بیجان زمزمه کرد:جلوی «تو... یه هیولایی!»