چپتر 657: کابوس
0پس از بازگشت به اتاق،داد یوان به سراغِ کمدش رفتمیارن و سبدی از دارو بیرون آورد.
چو لیوشیانگ با دیدنِ سبد پرسید: «اونااستفاده همون داروهاییان که از باغِ یشمی گرفتی؟فردا قصد داری امشب تنت رو آبدیده کنی؟»
یوان پرسید:وگرنه «آره. میخوایمیخوری تو هم بیای؟»
چو لیوشیانگ بیدرنگ لباسهایش را درآورد و پیش ازمیارن آنکه یوان حتی بتواند وان را آماده کند، کاملاً برهنهالان شد و گفت: «اینم پرسیدن داره؟ معلومه که میخوام بیام!»
یوان گفت: «من که هنوزداد وان رو آماده نکردم. بهترهمیارن لباسهات رو بپوشی، وگرنه سرما میخوری.»
چو لیوشیانگ تکخندهای کرد و گفت:داریم «از وقتی تزکیهگر شدم دیگه سرمادوست نخوردم. اصلاً فکر نکنم تزکیهگرها سرما بخورن.»
چو لیوشیانگ همانطور که میرفت زیرِ پتو، گفت: «بههرحالشدم من که لباسهام رو درآوردم. همینجا زیرِ پتو منتظر میمونمزیرِ تا کارت تموم بشه. هر وقت خواستی میتونی بیای پیشم.»
یوان با دیدنِ رفتارِ چو لیوشیانگ لبخندی زد؛کجا این کارها او را به یادِ بزرگ شان ازفرق معبدِ جوهرِ اژدها میانداخت. هر دو حسوحالِ مشابهی داشتند.
نیم ساعت بعد، وقتی وانداد آماده شد، یوان همراهِ چومیارن لیوشیانگ واردِ آبِ سبز رنگ شد.
یوان پرسید: «قبلاًفرق هم تنت روداریم آبدیده کرده بودی؟»
با آرامش جواب داد: «آره.»
«جداً؟ خاندانِآرامش چو داروهاشون روجداً از کجا میارن؟»
«مثلِ شش خاندانِ روح خودشون پرورش میدن، اما روششون فرقمیارن داره. حتی از این دارویی که الان داریم استفاده میکنیمالان هم کمی قویتره. اگه دوست داری، میگم فردا سباستین یکم بیاره.»
«اگه زحمتی برات نیست.»
«برای تووگرنه هر کاریمیخوری میکنم، داداش یوان...»
چو لیوشیانگ ناگهان گفت:داد «راستی، میتونم از این بهمیارن بعد فقط یوان صدات کنم؟»
یوان پرسید: «ها؟ معلومهجواب که میتونی. ولی چراداروهاشون یهو نظرت عوض شد؟»
«کلمهٔ "داداش" مشخصاً برای یو رو خیلی خاصه، برای همین تصمیماگه گرفتم این رو ازش نگیرم. بههرحال، اون تنها کسی توی خاندانِکاری یو بود که اونقدر بهت اهمیت میداد که ازت مراقبت کنه.»
چو لیوشیانگ این را توضیح داد ووقتی در ادامه گفت: «تازه، حسِ عجیبی دارهنکنم که بخوام با "داداشم" خانواده تشکیل بدم.»
یوان لبخندی زدجواب و گفت: «هر چیداروهاشون دوست داری صدام کن.»
«واقعاً؟ پس میتونم "عزیزم" صدات کنم؟جداً به نظرم خیلی بیشتر از یوانِروح خالی بهت میاد! خاصتر هم هست!»
«عـ... عزیزم؟روششون فکر کنمدارویی یکم زیادهروی باشه...»
«عه؟! خواهش میکنم! همه که بهتکرد میگن "یوان"، من دلم میخواد وقتیاصلاً با همیم حسِ خاص بودن بهت بدم!»
یوان آهی کشید.
پس از لحظهای فکر کردن، تسلیم شد وداروهاشون گفت: «باشه، اما فقط وقتی تنهاییم میتونی اینجوری صدامروششون کنی. اگه جلوی بقیه اینجوری صدام کنی معذب میشم.»
چو لیوشیانگ لبخند زد و گفت: «نگراناستفاده نباش، صبر میکنم تا رسماً تشکیلِ خانوادهفردا بدیم و بعد جلوی بقیه اینجوری صدات میکنم.»
آن دو همانطور که دارو را جذب میکردند، گرمِ صحبت شدند. چوناصلاً هر دو به آبدیده کردنِ تن در داروهای قویتر عادت داشتند، آنقدرهمینجا احساسِ راحتی میکردند که بتوانند همزمان با آبدیده کردنِ تنشان گپ بزنند.
یوان ناگهان پرسید: «امروزداد با خواهرم صحبت کردی،کجا درسته؟ دربارهٔ چی حرف زدید؟»
«این یه رازه.»
«نمیتونی حتیروششون یه ذرهشدارویی رو بهم بگی؟»
«نمیتونم. هر چی باشه بهتکخندهای یو رو قول دادیم کهدیگه این موضوع رو مخفی نگه داریم.»
«حالا که قول دادی، دیگه نمیپرسم.خاندانِ بیا بحث رو عوض کنیم. پایهٔ تزکیهتپرورش توی تزکیهٔ آنلاین... وقتی دیدمش جا خوردم.»
«شاگرد روح سطحآرامش دوم؟ فکر نمیکردمجداً اینقدر پایین باشه...»
چو لیوشیانگ لبخندفرق زد: «میدونی، میشیوداریم هم همین رو گفت.»
و ادامه داد: «واقعاً اینقدر بده؟ من همین الانش هم توی ایناصلاً دنیا یه استادِ روحم. چرا باید توی اون دنیا هم تزکیه کنم؟ تویمنتظر این زندگی اونقدر وقت ندارم که همزمان دو تا بدن رو تزکیه کنم.»
«همونطور که گفتی، تو همین الانش توی این دنیا استادِ روحی، که حدِ نهاییِ این دنیاست. از این به بعدداریم پیشرفتت بینهایت کند میشه و بالا بردنِ حتی یه سطح ممکنه سالها طول بکشه. با این حال، توی تزکیهٔ آنلاینراستی اینطور نیست. توی اون دنیا میتونی از استادِ روح فراتر بری و به استادِ بزرگِ روح و خیلی چیزهای بالاتر برسی.»
«علاوه بر این، بعضی از کارهایی که توی تزکیهٔ آنلاین میکنی، مثل مصرفِ گنجینهها،پرورش یه جورایی روی تو توی این دنیا هم تأثیر میذاره. چی میشه اگه بالا بردنِفردا پایهٔ تزکیه توی اونجا هم روی ما تأثیر بذاره ولی ما فقط هنوز... ندونیم چطوری؟»
«عـ-عزیزم... این... این در واقع خیلی منطقیه! تو یه نابغهای! تااگه وقتی که نگفتی اصلاً اینطوری بهش فکر نکرده بودم! چشمهام رو بازمیکنم کردی! از این به بعد روی تزکیهم توی تزکیهٔ آنلاین تمرکز میکنم!»
«و-واقعاً؟»
«آره. همونطور که گفتی، من به حدِ نهاییِ این دنیا رسیدم، برای همین ادامه دادنِاما تزکیهٔ این بدن تقریباً هیچ فایدهای برام نداره. در عوض، باید بدنِ دومم رو تزکیه کنم!بیاره حتی ممکنه کمکمون کنه تا مرزهای این دنیا رو بشکنیم و به یه سطحِ بیسابقه برسیم!»
«متأسفانه، اگه بخوام به میشیوداد برسم، چه برسه به تو،میارن به منابعِ زیادی نیاز دارم.»
چو لیوشیانگ آهی کشید: «میتونم از خانوادهم کمکمیکنیم بخوام، ولی این کار ایجاب میکنه که برگردمیکم خونه و من دلم نمیخواد این کار رو بکنم.»
«اگه بخوای من میتونم کمکت کنم. بعد از نابود کردنِدیگه فرقه خون، تونستم یه عالمه گنجینه و سنگِ روح به دستبههرحال بیارم، مخصوصاً حلقهٔ فضاییِ رئیسِ فرقهشون رو. پر از گنجینه بود!»
چو لیوشیانگ سر تکان داد: «حالا که خودت پیشنهاد دادی،مثلِ منم تعارف نمیکنم، یوا-عزیزم! در عوض، امشب میتونی هر کاریداریم دلت میخواد باهام بکنی... و هر شبِ بعد از اون!»
حدود سه ساعت بعد، پس ازجداً آنکه وانِ دارویی را تمیز کردند،روح آن دو از حمام بیرون رفتند.
یوان کمی بعد بدون اینکه پیشنهادِ چو لیوشیانگ را بپذیرد بهاگه خواب رفت، اما اینطور نبود که لیوشیانگ انتظارش را نداشته باشد.کاری در واقع، اگر یوان واقعاً کاری با او میکرد جای تعجب داشت.
یوان در خواب رؤیایی دید؛ یک کابوس. زیرِ آسمانی خونین بود،نخوردم کوههایی از جسد در اطرافش روی هم تلنبار شده بود ولباسهام در دریایی از خون ایستاده بود که تقریباً تا زانویش میرسید.
یوان حضوری را پشتِ سرش حس کرد، پس برگشت تا نگاهی بیندازد وپرورش همانطور که انتظار داشت، آن مردِ خوشقیافه آنجا بود؛ با چهرهای ماتومبهوت بهدوست آسمانِ سرخ خیره شده و بیخیال روی یکی از کوههای جسد نشسته بود.