---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 134: پذیرشِ شکست • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 134: پذیرشِ شکست

0

مین لی با خودش فکر کرد: اگه امروز یه عروسکِ تمرینی رو نابود‌جدیدی​ نکنم، فقط آبروی خودم نمی‌ره، بلکه پای خاندانم هم وسطه! تحتِ هیچ شرایطی‌سپس​ نمی‌ذارم این اتفاق بیفته! حتی اگه مجبور بشم تمامِ آبروم رو فدا کنم!

لحظه‌ای بعد، نفسِ‌حداقل​ عمیقی کشید و‌آبرو​ گاردِ خاصی گرفت.

وقتی شاگردانِ دیگر این را‌خاندانِ​ دیدند و گاردش را شناختند،‌فانی​ بی‌درنگ با هیجان فریاد زدند:

«اون قوی‌ترین‌منصفانه‌تر​ فنِ خاندانِ مینه—یه‌جدیدی​ فنِ رتبهٔ ایزدی!»

«چی؟! داره از فنِ رتبهٔ فانی می‌پره‌تمرکز​ به فنِ رتبهٔ ایزدی؟! آخه این‌قدر دلش‌برگزید​ می‌خواد اون عروسکِ تمرینی رو نابود کنه؟»

«خب، خودت رو بذار جای اون. خودش بود که تصمیم گرفت اون شاگردی رو که‌بعدی​ موفق شده بود عروسکِ تمرینی رو نابود کنه، به چالش بکشه. اگه ببازه، هم آبروی خودش‌قدمی​ می‌ره و هم آبروی خاندانش، و خودت می‌دونی که هفت خاندانِ میراث‌دار چقدر روی آبروشون حساسن!»

«ولی اون شاگرد از یه فنِ رتبهٔ فانی استفاده کرد... تازه اونم فنِ‌این‌قدر​ خنجرهای پرنده که به ضعیف بودن معروفه! اگه از یه فنِ رتبهٔ ایزدی‌بکشه​ استفاده کنه، تقلب به حساب نمیاد و در هر صورت بازنده محسوب نمی‌شه؟»

«خب، آره، ولی حداقل با‌جدیدی​ نابود کردنِ عروسکِ تمرینی یه‌قطعاً​ مقدار آبرو برای خودش می‌خره.»

در همان حین که شاگردان با هم پچ‌پچ می‌کردند، مین لی‌باشد​ روی حملهٔ بعدی و نهایی‌اش تمرکز کرد. حتی برای اینکه کمی‌جلو​ منصفانه‌تر باشد، عروسکِ تمرینیِ جدیدی را برگزید که هیچ ترکی برنداشته بود.

این کار قطعاً آبروم‌کردنِ​ رو می‌بره، ولی حداقل‌می‌خره​ عروسکِ تمرینی رو نابود می‌کنم!

مین لی با این فکر قدمی به جلو برداشت.‌داره​ زمین کمی لرزید. سپس شمشیری را که در دست‌بذار​ داشت و هاله‌ای ژرف از آن می‌تراوید، تاب داد.

«هاااااااا!»

مین لی از تهِ حنجره فریاد‌نهایی‌اش​ کشید و سعی کرد با صدایش،‌تمرینیِ​ ذره‌ذرهٔ توانِ بدنش را بیرون بکشد.

بوووم!

با برخوردِ ضربه انفجاری رخ داد و‌رتبهٔ​ عروسکِ تمرینی مانندِ ستاره‌ای دنباله‌دار به پرواز درآمد‌می‌خواد​ و به چندین عروسکِ تمرینیِ دیگر برخورد کرد.

«خدای من...»

با دیدنِ قدرتِ مخربِ فنِ رتبهٔ ایزدی، دهانِ شاگردانِ‌کمی​ دیگر باز ماند. اصلاً امکان نداشت عروسکِ تمرینی پس‌قطعاً​ از خوردنِ چنین ضربهٔ قدرتمندی دوباره بتواند حرکت کند!

«هااا... هااا... هااا... نابودش... کردم...؟»

مین لی با چهره‌ای‌فنِ​ خسته روی زمین زانو‌ایزدی​ زد و به‌شدت نفس‌نفس می‌زد.

فنِ رتبهٔ ایزدی تقریباً تمامِ انرژی روحی‌اش‌ترکی​ را تخلیه کرده بود و کاری به‌جلو​ سادگیِ ایستادن را برایش دشوار ساخته بود.

شاگردانِ دیگر نیز با چهره‌هایی مضطرب تماشا می‌کردند و نگاهِ‌منصفانه‌تر​ همگی‌شان به کوهی از عروسک‌های تمرینی خیره مانده بود که‌می‌کنم​ پس از حملهٔ مین لی روی هم تلنبار شده بودند.

چند لحظه بعد، عروسک‌های تمرینی‌مقدار​ دوباره شروع به حرکت کردند‌حین​ و آرام‌آرام به جای اصلی‌شان برگشتند.

با این حال، شاگردان و مین لی به‌ایزدی​ عروسک‌های تمرینیِ دیگر اهمیتی نمی‌دادند—فقط همان یکی که مین‌خودت​ لی به آن ضربه زده بود برایشان مهم بود.

دو دقیقه بعد، سرانجام توانستند‌جدیدی​ عروسکِ تمرینی‌ای را ببینند که مین‌می‌بره​ لی به آن حمله کرده بود.

مین لی با ناباوریِ آشکار در چهره‌اش زمزمه کرد: «غ-غیرممکنه...» عروسکِ تمرینی‌ای‌تمرینیِ​ که به آن ضربه زده بود، با بریدگیِ عمیق و بلندی روی سینه‌اش‌لرزید​ آرام به او نزدیک می‌شد و به دلیلی، کاملاً ترسناک به نظر می‌رسید.

چند لحظه بعد، عروسکِ تمرینی دوباره جلوی مین لی ایستاد.‌حین​ با وجودِ آسیبی که دیده بود و هر تزکیه‌گری را در‌باشد​ دم می‌کشت، مشخصاً هنوز کار می‌کرد و کاملاً نابود نشده بود.

«چ-چطور ممکنه؟»

شاگردانِ دیگر نیز باورش برایشان‌جدیدی​ سخت بود و با چهره‌هایی وحشت‌زده‌می‌بره​ برگشتند تا به یوان نگاه کنند.

اگر یوان توانسته بود عروسکِ تمرینی را با یک فنِ رتبهٔ فانی کاملاً‌جدیدی​ نابود کند در حالی که مین لی با یک فنِ رتبهٔ ایزدی و یک‌شمشیری​ گنجینهٔ درجهٔ آسمانی نتوانسته بود به همان نتیجه برسد، آخر او چقدر قدرتمندتر بود؟

مین لی با چهره‌ای‌کردنِ​ کلافه به یوان خیره شد‌همان​ و در دل فریاد زد:

کوفتی! آخه‌اون​ این شاگرد‌فنِ​ یوان کیه؟!

در همین حال، یوان که کاملاً بی‌خبر بود مین‌کار​ لی او را به چالش کشیده، به او گفت:‌سپس​ «وای، عجب فنِ قدرتمندی بود! واقعاً تحت‌تأثیر قرار گرفتم!»

سرفه!

مین لی با شنیدنِ حرف‌های یوان نزدیک‌برای​ بود یک مشت خون بالا بیاورد، چرا که‌بعدی​ آن را به اشتباه تمسخر برداشت کرده بود.

این اولین باریه که این‌طوری‌خاندانِ​ خوار می‌شم! حتی مسخره‌م کرد‌فانی​ که جرئت کردم به چالش بکشمش!

با این حال، مین لی با وجودِ تمامِ کلافگی‌اش، از یوان عصبانی نبود.‌قدمی​ بیشتر به این دلیل که خودش در وهلهٔ اول او را به چالش‌داد​ کشیده بود و حتی خودش را سرزنش می‌کرد که به‌اندازهٔ کافی قوی نیست.

مین لی مدتی‌می‌کردند​ بعد از یوان‌نهایی‌اش​ پرسید: «تو... چند سالته؟»

یوان با‌آره​ آرامش جواب داد:‌مقدار​ «من؟ ۱۸ سالمه.»

«...»

مین لی‌منصفانه‌تر​ مات‌ومبهوت به‌تمرینیِ​ او خیره ماند.

مین لی‌پچ‌پچ​ در دل‌حملهٔ​ فریاد زد:

هم‌سنِ منه؟! با این حال همچین‌آبرو​ اختلافِ بزرگی بینمونه؟! قطعاً از یکی از‌می‌کردند​ چهار خاندانِ باستانیه! الان دیگه تقریباً مطمئنم!

یوان چرخید و‌قوی‌ترین​ راه افتاد: «به‌هرحال،‌مینه—یه​ من فعلاً برمی‌گردم خونه...»

اما مین لی‌باشد​ سرش داد زد:‌برگزید​ «یک لحظه صبر کن!»

یوان با چهره‌ای‌می‌کردند​ آرام به او‌نهایی‌اش​ نگاه کرد: «بله؟»

مین لی با چهره‌ای مصمم اعلام‌آبرو​ کرد: «من... دفعهٔ بعد بهت نمی‌بازم! پیشینه‌ت‌می‌کردند​ هرچی که باشه، دفعهٔ بعد من می‌برم!»

یوان با گیجی ابروهایش را بالا انداخت: «آها... باشه؟» اصلاً نمی‌دانست مین‌آخه​ لی دربارهٔ چه چیزی حرف می‌زند، اما با خودش فکر کرد بهترین‌شده​ کار این است که فقط سر تکان بدهد و حرفش را بپذیرد.

«...»

مین لی زبانش بند آمده بود. واقعاً در چشمانِ‌کمی​ یوان این‌قدر ناچیز به نظر می‌رسید؟ چهار خاندانِ باستانی‌قطعاً​ واقعاً تا این حد از هفت خاندانِ میراث‌دار قدرتمندتر بودند؟

مین لی در حالی که محو‌آبرو​ شدنِ یوان از محوطهٔ تمرین را‌پچ‌پچ​ تماشا می‌کرد، با خود عهد بست:

همف! فقط صبر کن! با اینکه شاید الان تو چشمات‌فانی​ چیزی بیشتر از یه مورچه نباشم، قسم می‌خورم که بهت‌بود​ می‌رسم و مجبورت می‌کنم من رو با خودت برابر بدونی!

در همین حال، یوان به خانه‌اش برگشت و طوری رفتار‌قطعاً​ کرد که انگار هیچ اتفاقِ خاصی نیفتاده است؛ کاملاً بی‌خبر از‌داشت​ اینکه باعث شده بود مین لی او را رقیبِ خودش بداند!

ناولها | novelha.net