چپتر 324: دگرگونی
0اهریمنِ دیگری پس از حس کردنِ مرگِ اهریمنیدرآوریم که یوان کشته بود، ناگهان پرسید: «سرورِ اهریمن،هستیِ حالا که یک اهریمن کم شده، چه باید بکنیم؟»
سرورِ اهریمن رو به ۳ اهریمنِ دیگر چرخید و گفت: «تغییر؟ هیچچیزتولد تغییر نمیکند، جز اینکه با مرگِ او حالا خونِ بیشتری برای نوشیدنکوچکِ داریم. شاید حتی بتوانیم چند روز زودتر به آن موجوداتِ مزاحم حمله کنیم.»
«زمانی صدها و هزاران تن بودیم. اما آن انسانِ کوفتیشویم با هالهٔ شمشیرش ما را همچون حشرات قلعوقمع کرد ودرماندگی تنها در عرضِ چند سال، شمارِ ما به دوازده تن رسید...»
برخلافِ انسانها و جانورانِ جادویی که باید با تزکیههستیِ طولِ عمرشان را افزایش دهند، اهریمنها از بدوِ تولد طولِحکومت عمری کموبیش بینهایت دارند؛ یعنی فارغ از پایهٔ تزکیهشان، جاودانهاند.
نگاهِ سرورِ اهریمن به حوضچهٔ کوچکِ خون در میانِ این سه اهریمن چرخید و ادامه داد: «آن خاندانِ لان میخواستند ما را بهکلی نابود کنند،رازآلود برای همین حتی مدتها پس از ناپدید شدنِ آن انسان هم به حملههایشان ادامه دادند. هرچند در طولِ این سالها توانستند ده تن از مابرخاست را بکشند، ما هم توانستیم دو تن از آنها را از پای درآوریم. حالا، تنها چهار تن از ما و سه تن از آنها باقی ماندهاند.»
«در این جهان، آنها تنها موجوداتی هستند که میتوانند هستیِ ما راتولد تهدید کنند. وقتی از شرشان خلاص شویم، سرانجام میتوانیم بر قلمروِ رازآلود حکومتخون کنیم. ما انسانها را به بردگی میگیریم و هر روز خونشان را مینوشیم.»
اهریمنِ دیگری با درماندگی به سرورِ خود گفت: «اگر آن انسانِ کوفتی و هالهٔ شمشیرش نبود،بردگی ما در این وضعِ اسفبار نبودیم و تا الان در خونِ انسانها غوطهور شده بودیم! آن حرامزادهنگذاشت حتی تمامِ شهرهای این جهان را با هالهٔ شمشیرش پوشاند و نگذاشت با خوردنِ انسانها قدرت بگیریم!»
لحظهای بعد، سرورِ اهریمن برخاست و به حوضچهٔ خون نزدیکتهدید شد. دستش را داخلِ آن فرو برد و بیرون کشید، سپسمیگیریم دستهایش را مانندِ فنجانی حلقه کرد و جرعهای از خون نوشید.
«مهم نیست چند بار خونشان را بنوشم، همیشه حسِ شگفتانگیزی دارد. وقتی به اندازهٔ کافی در برابرِ هالهٔ شمشیر مقاوم شدیم، پیشسرانجام از رسیدگی به انسانهای درونِ شهرها، باقیِ اعضای خاندانِ لان را میکشیم و خونشان را میخوریم. در نهایت، راهی برای کنترلِ قلمروِ رازآلودخوردنِ پیدا میکنیم و این جهان را دوباره میگشاییم تا بتوانیم به بیرون برویم؛ جایی که انسانهای بسیار بیشتری برای بازی کردن منتظرمان هستند!»
در همان حال که اهریمنها برای حمله آمادهافزایش میشدند، یوان رفت تا چیزی را بردارد کهدارند پس از مرگِ اهریمن به جا مانده بود.
یوان بلورِ قرمز رامیتوانند به لان یینگیینگ نشانشرشان داد و پرسید: «این چیه؟»
لان یینگیینگ با حالتِ عجیبی که در آن لحظه بر چهره داشت، توضیح داد: «اون یکمیتوانیم هستهٔ اهریمنه، تا حدودی شبیهِ هستههای هیولاست، اما انرژی روحیِ خیلی بیشتری داره. با این حال،غوطهور ناخالصیهای خیلی بیشتری هم داره و اگه درست مصرف نشه، حتی میتونه یک انسان رو دیوونه کنه.»
یوان با نگاهی متفکرانهبکشند به هستهٔ اهریمن چشم دوختچهار و گفت: «شبیهِ هستههای هیولا...؟»
با خود فکر میکرد که آیا باید خوردنشافزایش را امتحان کند یا نه، چرا که حسِ شومییعنی به او میداد؛ گویی مصرفِ آنها یک تابو بود.
«ر-راستی...»
لان یینگیینگ که کاملاًماندهاند بیقرار به نظر میرسید،میتوانند ناگهان به حرف آمد.
پرسید: «فکر میکنیتوانستند میتونم اون هستهٔآنها اهریمن رو ازت بخرم؟»
یوان نتوانست جلوی خودش را بگیرد و پرسید:افزایش «ها؟ این رو هم میخوای؟ میخوای با اینهمهدارند جسدِ هیولا و این هستهٔ اهریمن چهکار کنی؟»
لان یینگیینگ آهی کشید: «میدونم ممکنه خودخواهانه به نظر برسه، اما واقعاً به این چیزا نیاز دارم، مخصوصاً حالا که اهریمنها قرارهاگر بهزودی بهمون حمله کنن. باید تا جایی که میتونم خودم رو قوی کنم تا وقتی پدربزرگ و مادربزرگم تصمیم به حمله گرفتن،برد بتونم کمکشون کنم. خودت دیدی که همین الان در برابر اون اهریمن چقدر ضعیف بودم. با این وضعیت، فقط یه بارِ اضافی میشم...»
یوان پس از لحظهای فکر کردن،موجوداتی سر تکان داد و دست دراز کردخلاص تا هستهٔ اهریمن را به او بدهد.
یوان گفت: «بیا. من پولی نمیخوام. درپای عوض، میتونی بیشتر دربارهٔ وضعیتت بهم بگی؟هستند میخوام ببینم میتونم کمکت کنم یا نه.»
لان یینگیینگ با چهرهای ماتومبهوتتزکیه به او نگاه کرد: «مـ-مطمئنی؟ دوستاتبدوِ چی؟ نباید دوباره بهشون ملحق بشی؟»
«چرا، ولی نمیتونم بعدمیتوانند از اینکه قضیهٔ اهریمنهاشرشان رو فهمیدم، همینجوری تنهات بذارم.»
گذشته از این، اگر به او کمک میکرد و اهریمنها را ازشرشان پای درمیآورد، معبدِ جوهرِ اژدها همچنان امتیاز میگرفت. در نهایت، هیچ قانونی نگفتهخود بود که کسی نمیتواند مستقل عمل کند و از این راه امتیاز بگیرد.
بههرحال هنوزسالها نمیدونم اونبکشند دو تا کجان.
پس از لحظهای سکوت، لان یینگیینگ هستهٔعمرشان اهریمن را گرفت و سر تکان داد:کموبیش «باشه. دربارهٔ خودم و وضعیتمون بهت میگم.»
نفسِ عمیقی کشید و ادامه داد: «همونطور که احتمالاً ازشویم موهای سفید و رنگِ چشمام متوجه شدی، من با یهدرماندگی انسانِ معمولی فرق دارم. در واقع، من اصلاً انسان نیستم...»
چشمهای یوان گردباقی شد: «ها؟ انسانموجوداتی نیستی؟ پس چی هستی؟»
«شکلِ واقعیام رو بهت نشونتوانستیم میدم، اما قبلش باید بهتباقی هشدار بدم که یکم بزرگم...»
لان یینگیینگ نفسِ عمیقِ دیگری کشید و بدنشافزایش رفتهرفته شروع به دگرگونی کرد؛ بلندتر و گردتردارند شد و شباهتِ زیادی به یک مار پیدا کرد.
تنها در چند لحظه، لان یینگیینگِ زیبا به مارِ عظیم و بلندی باقلمروِ فلسهای سفیدِ قشنگ تبدیل شد. ابتدا نیمهٔ پایینِ بدنش دگرگون شد و سپسنبودیم باقیِ تنش تغییر کرد تا به مارِ تمامعیاری به طولِ ۵۰ متر تبدیل شود.
لان یینگیینگ پس از دگرگونیاش با صدایی مضطرب گفت: «این شکلِ واقعیِ منه.» و ادامه داد:میتوانیم «من در واقع یه جانورِ ایزدی هستم و گونهٔ ما به مارهای ایزدی معروفه. دلیل اینکه دارمحرامزاده جسدها رو جمع میکنم صرفاً اینه که قصد دارم بخورمشون، چون ما اینجوری تزکیهمون رو بالا میبریم.»
«...»
یوان زبانش بند آمده بود، اما حتی ذرهایافزایش ترس در نگاهش دیده نمیشد. اگر هم حسیدارند داشت، در این لحظه سرشار از حیرت بود.