چپتر 922: جوخه انضباطی
0وانگ شیویینگ با عصبانیت داد زد: «میخواید بابیرون دوستِ من مثل یه مجرم رفتار کنید واونه ازش بازجویی کنید؟ اجازه نمیدم همچین اتفاقی بیفته!»
بزرگ گو سر تکان داد: «حتی اگه شاگردِ رئیسِ فرقه باشی، نمیتونی از قوانینِ فرقه سرپیچی کنی. اینبود مرد با هویتِ نامعلوم ممکنه تهدیدی برای فرقهٔ ما باشه، و من بهعنوانِ بزرگِ ارشدِ جوخهٔ انضباطی، اجازهقدمی نمیدم هیچ اتفاقی برای فرقهمون بیفته. به دل نگیر، شاگرد وانگ. من فقط دارم وظیفهم رو انجام میدم.»
وانگ شیویینگ گفت و همهٔ حاضرانکرد را شوکه کرد: «نه! اگه اونونمیکنم ببرید، دیگه برای فرقه اکسیر درست نمیکنم!»
شاگردان از جسارتِ وانگ شیویینگ در برابرِ بزرگ گو که به بیرحمی معروفنمیکنم بود، هم شوکه شده بودند و هم تحتِتأثیر قرار گرفتند: «خدای من، خواهرِ ارشدارشد وانگ حاضره به خاطرش تا اینجا پیش بره... شک ندارم که اون یارِ رزمیشه!»
شاگرد گو قدمی به جلو گذاشت و گفت: «خواهرِ ارشد وانگ! چرا باید به خاطرش اینقدر پیش بری؟فداکاریِ واقعاً میخوای تمامِ زحماتت توی فرقه رو به خاطرِ پسری مثلِ اون به خطر بندازی؟! حتی اگه شاگردِکاری رئیسِ فرقه باشی، باز هم ممکنه به خاطرِ سرپیچی از قوانینِ فرقه تبعید بشی! اجازه نمیدم همچین فداکاریای بکنی!»
وانگ شیویینگ با صدای بلند گفت و همهٔ حاضران را ماتومبهوت گذاشت: «همف!شاگردان انگار مرشدم به خاطرِ همچین چیزی منو از فرقه بیرون میندازه. تازه اگهارشد هم بیرونم کنه، تنها دلیلی که به این فرقه اومدم به خاطرِ اونه!»
شاگردان از این میزان فداکاریِ اوکرد در شگفت ماندند: «چی؟ خواهرِ ارشد وانگشاگردان به خاطرِ اون پسر اومده تو فرقه؟»
حتی یوان هم پس ازحاضران شنیدنِ این ادعا، با نگاهیدیگه عجیب به او خیره شد.
یوان گفت: «به خاطرِ منمرشدم اومدی تو فرقه؟ ولی یادم نمیادبیرونم ازت خواسته باشم همچین کاری بکنی...»
وانگ شیویینگ باهمهٔ چهرهای گلانداخته گفت:کرد «بعداً برات توضیح میدم.»
شاگرد گو با دیدنِ چهرهٔشوکه سرخشدهٔ وانگ شیویینگ، از شدتِاکسیر خشم دندان به هم سایید.
چرا باید اون عوضی باشه؟! چرا با اوناونو چشمهای خجالتی و پرشور به من نگاه نمیکنه؟!برابرِ کوفتی! قسم میخورم میکشمت، وگرنه فامیلیم گو نیست!
شاگرد گوماتومبهوت او راانگار صدا زد: «عمو!»
بزرگ گو سرش را کمی تکان داد و گفت: «شاگرد وانگ، اگه بخوای به این مسخرهبازی ادامه بدی، چارهای ندارم جز اینکه تو رو هم بازداشت کنم! رئیسِخاطرش فرقه در حالِ حاضر بیرون از فرقهست و ممکنه تا یکی دو روزِ دیگه برنگرده! دلت میخواد دو روزِ آینده رو پشتِ میلههای زندان بگذرونی؟! تصمیمت تأثیرِ بزرگیفداکاریای روی شهرت و جایگاهت توی فرقه میذاره! اینطوری میخوای بعد از اونهمه کاری که برات کردیم، جوابِ خوبیهای فرقه رو بدی؟! اونهم همهش به خاطرِ این جاسوسِ بینام؟!»
وانگ شیویینگ از شدتِ خشم دندان بهاونو هم سایید و داد زد: «اگه برایجسارتِ محافظت از اون لازمه این کارو بکنم—»
با این حال، یوان ناگهان دستش را به پشتِ او زد و حرفش را قطع کرد: «من باهاشونمعروف میرم. فقط میخوان ازم سؤال بپرسن، مگه نه؟ پس فقط کافیه صادقانه جوابشونو بدم. نیازی نیست قضیه رورزمیشه از این بیشتر کش بدیم یا تو به خاطرِ همچین چیزِ کوچیکی اینقدر فداکاری کنی. یه کم دیگه برمیگردم.»
«یوان... متأسفم... اگه مرشدم اینجا بود، هیچکدوم ازبیرون این اتفاقها برات نمیافتاد. اما نگران نباش! بهمحضاونه اینکه برگرده، بهش میگم کمکت کنه! اون رد نمیکنه!»
یوان لبخند زد:همهٔ «من هم حسیکرد دارم که رد نمیکنه.»
از کنارش رفتهمهٔ و بهسمتِ جوخهٔکرد انضباطی راه افتاد.
بزرگ گو بهگفت بقیهٔ اعضای جوخهٔ انضباطیکرد گفت: «بهش دستبند بزنید!»
یوان مقاومتی نکرد و گذاشت شاگردها بامنو این دستبندهای عجیبوغریب که از نوعی بلورِدلیلی قرمز ساخته شده بود، به او دستبند بزنند.
یوان انتظارِ نوعی اثرِ ویژهشوکه از دستبندها داشت، اما پساکسیر از آن هیچ تفاوتی حس نکرد.
شاگرد گو با پوزخندی بدخواهانه به او گفت: «حتی سعی نکن کارِ احمقانهای بکنی.جسارتِ این دستبندها از بلورهای مُهرکنندهٔ روح ساخته شدن که وقتی به دستت بسته بشنخاطرش پایهٔ تزکیهت رو محدود میکنن، بنابراین هیچ فرقی با یه فانیِ بدونِ تزکیه نخواهی داشت!»
یوان با آرامش شانه بالاحاضران انداخت: «که اینطور؟» چرا که هنوزاکسیر میتوانست پایهٔ تزکیهاش را حس کند.
این او را به یادِ زمانی انداخت کهبیرون او و وانگ شیویینگ تصادفاً به شهرِ اژدهای باستانیمیزان رسیدند، جایی که با همین نوع دستبندها بازداشت شدند.
یوان نگاهی بههمهٔ وانگ شیویینگ انداخت واونو گفت: «کمی بعد میبینمت!»
یکی از شاگردها باحاضران چوب به یوان سیخونک زد:دیگه «خفه شو و راه بیفت!»
یوان نگاهش را به شاگردحاضران باریک کرد: «یه بارِ دیگه بهماکسیر سیخونک بزن تا ببینی چی میشه.»
شاگرد بیدرنگ چوبهمف را عقب کشیدچیزی و از ترس لرزید.
یوان با آرامشهمهٔ ادامه داد: «راهکرد رو نشون بده.»
بزرگ گو پوزخند زد: «همف. عوضیِ مغرور.اونو بذار ببینیم وقتی شاگرد وانگ دیگه تماشا نمیکنهبرابرِ هم میتونی خونسردیت رو حفظ کنی یا نه.»
وانگ شیویینگ و شاگردانِ دیگرحاضران به تماشای یوان ایستادند که جوخهٔاکسیر انضباطی او را با خود میبردند.
وانگ شیویینگ پس از بیرون آمدنچیزی از بهت، گنجینهٔ پرندهاش را بیرونکنه آورد و از فروشگاهِ کیمیاگری ناپدید شد.
مدتی بعد،گفت به مقرِحاضران رئیسِ فرقه رسید.
گرچه رئیسِ فرقه شیاهو حضورشوکه نداشت، شخصی در ساختمان بوداکسیر که میتوانست با او تماس بگیرد.
وانگ شیویینگ حتی پیش از آنکه در کاملاًاونو باز شود، داد زد: «بزرگ یونگ! این یهبرابرِ وضعِ اضطراریه! باید همین الان با مرشدم تماس بگیرید!»
پیرمردی انتهای اتاق نشسته بود و پس ازبیرون اینکه وانگ شیویینگ بدونِ در زدن به اتاقشاونه هجوم آورد، با وحشت سرش را بالا آورد.
«شاگرد وانگ؟ چیهمهٔ شده؟ تا حالاکرد اینقدر آشفته ندیده بودمت.»
«جوخهٔ انضباطی دوستم رو برد، باکرد اینکه هیچ کارِ اشتباهی نکرده! عجلهنمیکنم کنید و به مرشدم خبر بدید!»
بزرگ یونگمیدم پرسشگرانه ابروهایش راحاضران بالا برد: «دوستت؟»
وانگ شیویینگماتومبهوت بهسرعت وضعیت رامرشدم برایش توضیح داد.
گفت: «که اینطور... وضعیت رو درک میکنم، اما مرشدت در حالِ حاضر درشاگردان جلسهای با رؤسای فرقههای آکادمیهای دیگه دربارهٔ مرگِ رئیسِ فرقه سان حضور داره. الانحاضره مزاحمِ اون شدن ایدهٔ بدیه. بیا فقط یکی دو روز صبر کنیم تا برگرده.»