چپتر 1166: فصل 1166
0پس از چند روز پروازِ دیگر، وقتی مجسمهٔ دیگری درشاید دوردست پدیدار شد، یوان از حرکت ایستاد. این بار مجسمهٔ ققنوسِریز عظیمی بود با بالهای پهناوری که تقریباً تمامِ آسمان را میپوشاند.
یوان که حسِ شگفتی وجودشمنتظرت را فرا گرفته بود، نفسِتکان عمیقی کشید و گفت: «چه منظرهای...»
ناگهان، پیکریمنتظرت از هیچ درستاربابِ روبهرویش ظاهر شد.
فنگ یوشیانگ بود کهمیکنم با چهرهای ماتومبهوت بهمیاد ققنوس خیره مانده بود.
از اومیاد پرسید: «فنگداره فنگ؟ حالت خوبه؟»
«آره... فقط وقتی به این مجسمهمیمونم نگاه میکنم، بیدلیل خونم به جوشپروازکنان میاد، انگار داره بهش واکنش نشون میده.»
یوان حدسمنتظرت زد: «شاید ایناربابِ ققنوس رو میشناسی؟»
آهی کشید و گفت:میکنم «ممکنه، ولی یادم نمیاد قبلاًانگار این ققنوس رو دیده باشم.»
یوان چشمانش را به ققنوسبهش ریز کرد و پرسید: «میتونی تشخیصمیشناسی بدی؟ با اینکه فقط یه مجسمهست؟»
برای خودش خیلی سخت بود کهمیمونم تفاوتِ دو ققنوس را تشخیص دهد، مگرنزدیکتر اینکه یکی از آنها ویژگیِ منحصربهفردی میداشت.
«فقط یه حسه. مطمئن نیستم که این ققنوسداد رو بشناسم، ولی نمیتونم واکنشِ بدنم رو نادیدهاونم بگیرم. این اولین باریه که همچین اتفاقی برام میفته.»
یوان سپس گفت:نگاه «برو جلوتر، از نزدیکجوش نگاه کن. منتظرت میمونم.»
«ممنون، اربابِ جوان.»
فنگ یوشیانگ سرجلوتر تکان داد و پروازکنانممنون به ققنوس نزدیکتر شد.
پس از چند دقیقه بررسیِ مجسمهٔ ققنوس،تکان فنگ یوشیانگ به کنارِ یوان برگشت وبرگشت گفت: «این یه ققنوسِ بالغه— اونم یه ماده.»
یوان از روی کنجکاوی پرسید:بیدلیل «اوه... چطور تفاوتِ ققنوسِ نرداره و ماده رو تشخیص میدی؟»
فنگ یوشیانگ لبخند زد وبهش گفت: «سینهاش. میبینید سینهاش چطور یکممیشناسی برجستهست؟ سینهٔ ققنوسِ نر خیلی تختتره.»
«که اینطور...»
«بههرحال، کارم اینجا تموم شد. شاید توتکان گذشته این ققنوس رو دیدم و فراموشش کردم،بالغه— ولی الان دیگه فکر کردن بهش فایدهای نداره.»
یوان سر تکاننگاه داد: «باشه. پسخونم به راهمون ادامه میدیم.»
این بار تصمیمانگار گرفت به سمتی برودنشون که ققنوس اشاره میکرد.
دو روز بعد، یوان ناگهانمنتظرت در محاصرهٔ اهریمنها قرار گرفتتکان و دوباره از حرکت ایستاد.
این بار بیش از صد تن از آنها حضور داشتند.نزدیکتر بیشترشان اهریمنهای ردهپایین بودند، اما دوازده اهریمنِ نخبه، سه اهریمنِاوه برتر و یک ژنرالِ اهریمن نیز در میانشان به چشم میخورد.
یوان با چهرهای بیتفاوتمیکنم زمزمه کرد: «این بار یهانگار ارتشِ کامل از اهریمنها، هان.»
از آنجا که با این تعداد اهریمن بهطورِ همزمان روبهروشاید شده بود، دیگر نمیتوانست به آنها آسان بگیرد. بنابراین، تصمیمچشمانش گرفت از یک فنِ مُهرِ اهریمن استفاده کند— فقط یکی.
پیش از فعال کردنِنزدیک منطقهٔ مُهرِ اهریمن، برقیاربابِ بیرحمانه در چشمانش درخشید.
ویژژژ!
منطقهٔ مُهرِ اهریمن در دم تمامِ اهریمنها را بلعیدانگار و بهمحضِ اینکه با اهریمنی تماس پیدا میکرد، آنآهی اهریمن بیدرنگ جامد میشد و به مجسمه تبدیل میشد.
با دیدنِ این صحنه، چشمانِ جینشی گردنشون شد. از نگاهِ او، تمامِ اهریمنهای آنجا ناگهانیادم و بهطورِ همزمان به سنگ تبدیل شده بودند.
با صدایی بهتزدهجلوتر پرسید: «تو... تومیمونم هم مُهردارِ اهریمنی؟»
یوان بامنتظرت آرامش سرممنون تکان داد: «درسته.»
جین شی ابرویی بالامیکنم انداخت: «پس چرا تامیاد الان قایمش کرده بودی؟»
شانه بالا انداخت: «سعی نداشتم قایمش کنم. فقطمیده نیازی به استفاده ازش نبود. هالهٔ شمشیرم براینمیاد مقابله با چند اهریمن از سر هم زیاده.»
«باورنکردنیه...»
«به هر حال، میخوام یه چیزِجوان جدید رو امتحان کنم. بهتره بریبررسیِ کنار، چون قراره منطقهٔ بزرگی رو بپوشونه.»
جین شی ناگهان سینه سپر کرد و با غرور گفت: «حتیبهش اگه سعیات رو هم بکنی، نمیتونی بهم آسیبی بزنی. توی آزمون قدرتمقبلاً به خاطرِ تو محدود شده بود، ولی دیگه اون محدودیت رو ندارم.»
«اگه تو میگی...» یوان چشمانشبهش را بست و شروع بهشاید جمع کردنِ هالهٔ شمشیرش کرد.
حدود یک دقیقه بعد، چشمانش ناگهان باز شد و مقدارِ عظیمی از هالهٔ شمشیر ازبررسیِ بدنش فوران کرد. با این حال متوقف نشد و همچنان گسترش یافت تا جایی کهبرجستهست آنقدر بزرگ شد که بتواند تمامِ اهریمنهای آنجا را با یک ضربه از پای درآورد.
سپس یوانمنتظرت نفسش راممنون بیرون داد.
«با اینکه جواب داد، اما خیلی طولجوش کشید. قبل از اینکه بتونم درستوحسابی ازشمیده استفاده کنم، باید روی سرعتم کار کنم.»
سپس لان یینگیینگ گفت: «و اگه بتونی کاری کنی کهشاید بیشتر دوام بیاره، میتونی برای محافظت از شهرها ازش استفاده کنی،ریز درست همونطور که سرورم توی قلمروِ رازآلود این کار رو کرد.»
یوان با درکِ ایننزدیک موضوع گفت: «اوه، راستاربابِ میگی. در اصل همون چیزه.»
درست پیش از اینکه به سفرشان ادامهتکان دهند، جین شی به یوان یادآوری کردبرگشت که ژنرالِ اهریمن کلیدی خونین جا گذاشته است.
«این میشه پنجمین کلیدی که دارم.خونم پس هنوز چهار تای دیگه میخوام.»واکنش یوان اصلاً از این گنجیابی خوشش نمیآمد.
چند روز بعد، یوان متوجهِ برکهٔ کوچکی در فاصلهٔ حدوداًشاید صد مایلی شد و با وجودِ آن فاصلهٔ زیاد، میتوانستچشمانش هالهٔ شمشیرِ قدرتمندی را حس کند که از آن ساطع میشد.
وقتی جلوی آن فرودنزدیک آمدند، یوان از جیناربابِ شی پرسید: «اینجا کجاست؟»
«اسمش برکهٔ شمشیره.»
یوان سعی کرد ببیند عمقِ این برکه چقدرمیاد است، اما در کمالِ ناباوری، حتی با حداکثرِشاید قدرتِ حسِ ایزدیاش هم نتوانست کفِ آن را ببیند.
با چهرهای بهتزده به جینبهش شی نگاه کرد: «خدایا... اینشاید برکه تا کجا پایین میره؟»
جین شی شانه بالا انداخت:منتظرت «کی میدونه. چرا خودت نمیریتکان پایین و بعدش بهم نمیگی؟»
یوان ذرهای ازمیمونم جوابش جا نخورد وتکان حتی انتظارش را داشت.
برگشت تا به برکهمیکنم نگاه کند و با اضطرابانگار آبِ دهانش را قورت داد.
با وجودِ ظاهرِ آرامش، تکتکِ قطرههای آبِ این برکه با لایهٔ نازکی از هالهٔ شمشیر پوشیدهنمیاد شده بود. اگر تزکیهگری عادی به درونِ این آب شیرجه میزد، بدنش در دم تکهتکه میشد تادهد جایی که چیزی از آن باقی نماند، و این برکه عمیق بود— دستکم هزار مایل عمق داشت.
بدبختانه، یوان میدانست که ورود به این برکهاربابِ در تقدیرش نوشته شده است. تنها دعا میکردکنارِ که در همان لحظهٔ ورود در دم نمیرد.