چپتر 1050: طبقهٔ نهمِ پاگودای مُهرِ اهریمن
0یوان با لبخندی به آنها گفت: «به طبقهٔ نهمِ پاگودای مُهرِشیء اهریمن و مکانِ مخفیِ کوچکم خوش اومدید. شما سه نفر اولیننشان کسایی هستید که به جز تیان چنیو این مکان رو میبینید.»
فنگ یوشیانگ و بقیه ازسوی بدنش بیرون آمدند تا بهباشید منظرهٔ پیشِ رویشان نگاه کنند.
لان یینگیینگجوان از اوباشید پرسید: «اینجا کجاست؟»
جلوی تپهٔ کوچکی پُر از گل ایستاده بودند و بالای ایندرآمد تپه درختِ بزرگی به چشم میخورد. با این حال، این مکانجوان اصلاً خاص به نظر نمیرسید. در واقع، بهطرزِ عجیبی معمولی بود.
با وجودِ این، اینجا یکیچهرهای از مهمترین و باارزشترین مکانهانرم در خاطراتِ تیان چنیو بود.
یوان با لبخندی تلخوشیرین گفت: «تیان چن— من قبلاًمراقب با عشقِ دورانِ بچگیم زیاد به اینجا میاومدم، قبل ازشیائو اینکه یه اهریمن بکشتش، هرچند همیشه برخلافِ میلِ خودم بود.»
فنگ یوشیانگ پرسید: «وباشید این مکان هدفِ اصلیِنیست پاگودای مُهرِ اهریمنه؟ هنوز نمیفهمم.»
یوان گفت:برای «فقط یکمانجام دیگه صبر کن.»
سپس بازویش را بالا آورد وآرام به درخت اشاره کرد، بعد باگرفت دستش حرکتی برای فراخواندن انجام داد.
ویژژژ!
ناگهان شیءِ بلندی از درخت به پرواز درآمدنیست و چند ثانیه در هوا ماند، سپس به سمتِتکان یوان نشانه رفت و به سوی او پرواز کرد.
فنگ یوشیانگبرای هشدار داد: «اربابِداد جوان! مراقب باشید!»
یوان با چهرهای آرام گفت:چهرهای «مشکلی نیست.» و سپس بانرم یک حرکتِ نرم شیء را گرفت.
شیائو هواسمتِ زمزمه کرد:رفت «اون... یه شمشیره؟»
یوان سر تکان داد و شمشیرِآرام سیاه و سرخ را جلوی خود گرفتشیائو تا آن را به بقیه نشان دهد.
برخلافِ سالارِ ملکوت که در دستهٔ شمشیرهای بزرگ قرار میگرفت، این شمشیر با قبضهٔ سیاه و تیغهٔ نازک و سرخش، شکلی شبیهِ بیشترِ شمشیرهای معمولی داشت. با این حال،حرکتِ این شمشیر اصلاً معمولی نبود، چرا که بهطورِ طبیعی هالهٔ مُهرِ اهریمن از خود ساطع میکرد که آنقدر قوی بود که حتی میتوانست با برترین مُهردارانِ اهریمن در خاندانِبیشترِ مُهرِ اهریمن رقابت کند. علاوه بر این، اگر کسی با دقت نگاه میکرد، میتوانست کلماتِ «مُهرِ اهریمن» را ببیند که بینقص روی هر دو طرفِ تیغه حک شده بود.
«شمشیرِ مُهرِ اهریمن— این یکی از سه گنجینهٔنیست مُهرِ اهریمنِ والاگوهرِ ایزدیه که ازش استفاده کردشمشیره تا اهریمنها رو تا مرزِ انقراض پیش ببره.»
یوان گفت: «و این غلاف از مرحلهٔ قبل، مالِ همینباشید شمشیره.» سپس شمشیر را به غلافش برگرداند و آن دوزمزمه را پس از میلیونها سال جدایی دوباره به هم رساند.
لان یینگیینگ نتوانست جلوی خودش را بگیرد ونیست پرسید: «اصلاً چرا از هم جداشون کردی؟ وشمشیره چرا غلاف رو پاداشِ طبقهٔ هشتم قرار دادی؟»
یوان لبخند زد و گفت: «شاید شبیهِ شوخی به نظر برسه، اما کاملاً جدی میگم.ماند اونو پاداشِ طبقهٔ هشتم کردم چون حوصله نداشتم دنبالِ یه پاداشِ مناسب بگردم. گذشته ازنرم این، هیچکس جز خودم نمیتونست از طبقهٔ هشتم بگذره، برای همین دلیلی نداشت گنجینهای اونجا بذارم.»
فنگ یوشیانگ زمزمه کرد: «باورنکردنیه...»
یوان درحالیکه به شمشیرِ در دستش خیره شده بود،مراقب با پوزخندی سرد گفت: «به هر حال، حالا کهگرفت این شمشیر رو دارم، همهٔ اهریمنها در چنگم هستن.»
[شمشیرِ مُهرِ اهریمن]
[درجه: اسطورهای]
[کیفیت: اوج]
[توضیحات: روزگاری در دستِ والاگوهرِ ایزدی بود و بیش از ۱۰۰٬۰۰۰ اهریمن با آن از پای درآمد. اهریمنهایی که از این شمشیر آسیب ببینند، بیدرنگ مُهر میشوند. آسیبِ واردشده با این شمشیر ٪۱٬۰۰۰ افزایش مییابد.]
دخترها با دیدنِفراخواندن چهرهاش، با اضطراب آبِناگهان دهانشان را قورت دادند.
فنگ یوشیانگ گفت:مراقب «حتی بدونِ شمشیر هممشکلی به هیچ اهریمنی نمیبازی...»
یوان شانه بالا انداخت: «اینطور نیست. توی وضعیتِ فعلیم، اگه باچهرهای یه امپراتورِ اهریمنِ واقعی روبهرو بشم میبازم. در نهایت، امپراتورِ اهریمنِشمشیره طبقهٔ هفتم یه امپراتورِ اهریمنِ واقعی نیست، وگرنه به این راحتی نمیباخت.»
سپس گفت: «به هرباشید حال، حالا که کارمون اینجاحرکتِ تموم شده، بیاین بریم بیرون.»
آنها سر تکانفراخواندن دادند و بهویژژژ داخلِ بدنش برگشتند.
یوان پیش از ترکِ پاگودای مُهرِآرام اهریمن، لحظهای مکث کرد تا برایگرفت آخرین بار به منظره خیره شود.
یوان پیش از آنکه از طبقهٔ نهم ناپدید شود وباشید لحظهای بعد در طبقهٔ اول پدیدار گردد، با صدایی آرامزمزمه زمزمه کرد: «ما قطعاً دوباره به هم میرسیم، آی رونگ...»
یوان پس از گذاشتنِ شمشیرِ مُهرِ اهریمن داخلِنیست حلقهٔ فضاییاش، به خروجی نزدیک شد، در راشمشیره باز کرد و از پاگودای مُهرِ اهریمن بیرون رفت.
بیرونِ پاگودا یان هاراانجام ایستاده بود که بهشیءِ دلیلی چهرهای متعجب داشت.
از او پرسید: «به این زودیآرام اومدی بیرون؟ چی شد؟ خیلی کمترگرفت از دفعهٔ اولت اون تو بودی!»
یوان با چهرهای آرامرفت گفت: «آره، و پاگودایجوان مُهرِ اهریمن رو فتح کردم.»
یان هارا با چهرهایباشید گیج به او خیرهنیست شد: «تـ... تو چیکار کردی؟»
«فتحش کردم. توی طبقهٔ پنجم مجبور شدم با سه اهریمن بجنگم که همگی همسطحِ اهریمنِ طبقهٔ چهارم بودن. توی طبقهٔ ششماربابِ باید با یه پلیدی میجنگیدم. توی طبقهٔ هفتم باید با یه امپراتورِ اهریمنِ واقعی مبارزه میکردم. برای دو طبقهٔ آخر نیازینشان نبود با چیزی بجنگم چون چیزی برای جنگیدن وجود نداشت.» یوان توضیحِ کوتاهی دربارهٔ تجربهاش داخلِ پاگودای مُهرِ اهریمن به او داد.
«سه اهریمن؟ یه پلیدی؟ یه امپراتورِ اهریمنِ واقعی؟» یان هارا هنوز باورشگرفت نمیشد. آیا یوان واقعاً توانسته بود پاگودای مُهرِ اهریمن را که ازسالارِ زمانِ پیدایشش هرگز فتح نشده بود، تنها در چند ساعتِ کوتاه پاکسازی کند؟
«به هر حال، موضوعی هست که میخوام دربارهش باهاتون صحبتباشید کنم، ارشد یان... یا باید بهتون بگم مُهردار یان؟ این یهاون بحثِ خیلی مهمه که به آیندهٔ خاندانِ مُهرِ اهریمن مربوط میشه.»
یان هارا که هنوزباشید گیج بود، پرسید: «دـ...نیست دربارهٔ چی حرف میزنی؟»
در پاسخ، یوان حلقهای را که بهعنوانِ پاداششیءِ از طبقهٔ هفتمِ پاگودای مُهرِ اهریمن به دستسمتِ آورده بود بیرون آورد و به او نشان داد.
از اوجوان پرسید: «میدونیدباشید این چیه؟»
چشمانِ یان هارانشانه با دیدنِ حلقه ازاربابِ شدتِ شوک گرد شد.
«غـ... غیرممکنه! چرا اون حلقهچهرهای دستِ توئه؟!» یان هارا چنان شوکهشیء شده بود که روی زمین افتاد.
یوان لبخندی زدفراخواندن و گفت: «بیاینویژژژ بریم یه جای خصوصیتر.»