---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 91: تبارِ ناشناخته • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 91: تبارِ ناشناخته

0

یوان ناگهان از فنگ یوشیانگ‌استفاده​ پرسید: «اگه اشکالی نداره بپرسم، اصلاً‌عمر​ از همون اول چطور نفرین شدی؟»

فنگ یوشیانگ با شنیدنِ سؤالش و یادآوریِ گذشته، آهی افسرده کشید و گفت: «شاید احمقانه به نظر برسه، اما ما ققنوس‌ها‌همچین​ با غرورِ زیادی به دنیا می‌آییم. ولی این غرور گاهی به تکبر تبدیل می‌شه. من هم اون زمان ققنوسِ جوانی بودم‌لبخندی​ و تصادفاً به کسی توهین کردم که نباید می‌کردم. برای همین، اون شخص تبارم رو نفرین کرد و قدرت‌هام رو مُهر کرد...»

یوان با چهره‌ای مات‌ومبهوت به او خیره ماند. فقط به خاطرِ اینکه به کسی توهین‌اینکه​ کرده بود، قدرت‌هایش مُهر و تبارش نفرین شده بود؟ آخر به چه‌جور آدمی توهین کرده‌ققنوس​ بود؟ و آن شخص چقدر باید قدرتمند می‌بود که بتواند تبارِ یک ققنوس را نفرین کند؟

یو رو ناگهان‌گیجی​ به آن‌ها نزدیک شد‌ندیدی​ و گفت: «حداقل صادقی.»

سپس از او پرسید:‌گنجینه‌ای​ «راستی، می‌خوای با اون‌تنها​ خونِ ققنوس چه‌کار کنی، داداش؟»

یوان گفت: «معلومه، می‌خوام بخورمش.»

شیائو هوا هم به آن‌ها نزدیک شد و با‌چهره‌ای​ چهره‌ای گیج به یوان نگاه کرد: «ها؟ چرا داداش‌قدرت‌هایش​ یوان باید...؟ جایی‌ت صدمه دیده یا مریضی، داداش یوان؟»

یوان به‌سرعت‌راستش​ سر تکان داد:‌نیاز​ «نـ-نه، راستش نه.»

شیائو هوا با گیجی سرش را کج کرد: «پس چرا به خونِ ققنوس نیاز داری، داداش‌رسیده​ یوان؟ اگه صدمه ندیدی، پس برای افزایشِ طولِ عمرته... اما داداش یوان هنوز خیلی جوونه و‌آیا​ اصلاً به حدِ نهاییش نزدیک نیست. نیازی نداره برای افزایشِ طولِ عمرش از همچین گنجینه‌ای استفاده کنه.»

از نظرِ شیائو هوا، تنها تزکیه‌گرانی که به پایانِ طولِ عمر‌طولِ​ و همچنین مرزِ رشدِ خود رسیده بودند، نیاز داشتند از گنجینه‌ها‌گنجینه‌ای​ طولِ عمر بگیرند، چرا که این تنها راه برای ادامهٔ زندگی‌شان بود.

یوان با لبخندی معذب گفت: «خب... یه‌جورایی پیچیده‌ست...» نمی‌توانست به آن‌ها بگوید‌ماند​ که می‌خواست ببیند آیا خونِ ققنوس می‌تواند بدنش را در دنیای واقعی‌چقدر​ درمان کند یا نه، چون این حرف باعث می‌شد دیوانه به نظر برسد.

فنگ یوشیانگ ناگهان از او پرسید: «راستی، اربابِ جوان، برام سؤال شده بود‌جوونه​ که شما چه‌جور تباری دارید؟ اگه خونِ شما می‌تونه نفرینِ اون شخص رو ضعیف‌عمر​ کنه، حتماً از خاندانِ قدرتمندی می‌آیید که حتی از اون شخص هم قوی‌تره، درسته؟»

یوان گفت: «تبار...؟ ولی من‌استفاده​ هیچ تبارِ خاصی ندارم.» حداقل‌پایانِ​ وضعیتش که این را می‌گفت.

یوان سپس محضِ‌داد​ اطمینان پنجرهٔ وضعیتش‌سرش​ را باز کرد.

سیستم

«تبار: هیچ»

در واقع،‌عمرش​ طبقِ گفتهٔ سیستم‌استفاده​ هیچ تباری نداشت.

فنگ یوشیانگ با چهره‌ای گیج به او گفت: «غیرممکنه تبارِ قدرتمندی نداشته باشید،‌هنوز​ اربابِ جوان. خونِ معمولی نمی‌تونه جانورِ ایزدی‌ای مثلِ من رو جذب کنه، چه‌تنها​ برسه به اینکه نفرینِ یک تزکیه‌گرِ قدرتمند در آسمان‌های بالایی رو ضعیف کنه.»

یوان گفت: «نمی‌دونم دیگه چی بگم،‌کرد​ چون واقعاً هیچ تبارِ خاصی ندارم‌ماند​ و از هیچ خاندانِ قدرتمندی هم نیستم.»

فنگ یوشیانگ ساکت شد و حالتی متفکرانه به خود گرفت. چند لحظه بعد گفت: «با اینکه قبلاً به این موضوع اشاره نکردم، اما خونِ ققنوسِ‌تزکیه‌گرانی​ من تواناییِ بیدار کردنِ تبارها رو هم داره. در واقع، همهٔ جانورانِ ایزدی چنین توانایی‌ای دارن. اگه خونم رو بنوشید، شاید چیزهای بیشتری دربارهٔ تبارتون بفهمید.‌دنیای​ هر چی باشه، همه با تبارِ بیدارشده به دنیا نمی‌آن. بعضی‌ها برای بیدار کردنِ تبارشون باید شرایطی رو برآورده کنن یا به کمکِ گنجینه‌ها نیاز دارن.»

یوان ابروهایش را بالا داد: «واقعاً؟» شاید‌نظرِ​ به همین دلیل بود که سیستم نمی‌توانست تبارش‌خود​ را تشخیص دهد، چون هنوز بیدار نشده بود.

یوان از فنگ یوشیانگ پرسید: «به‌هر‌حال، بعد از‌داری​ اینکه خونِ ققنوس رو خوردم می‌فهمیم تباری دارم‌حدِ​ یا نه. فقط باید لوحِ یشمی رو بشکنم، درسته؟»

«اجازه بدید‌برای​ کمکتون کنم،‌شخص​ اربابِ جوان.»

یوان سر تکان‌گیجی​ داد و لوحِ یشمی‌ندیدی​ را به او داد.

سپس فنگ یوشیانگ لوحِ یشمی را‌کنه​ بالای سرِ یوان گرفت و گفت:‌همچنین​ «دهانتون رو باز کنید، اربابِ جوان.»

یوان سرش را‌داد​ بالا گرفت و‌سرش​ دهانش را باز کرد.

سپس فنگ یوشیانگ لوحِ یشمی را از وسط نصف‌چهره‌ای​ کرد و یک قطره خونِ زرین از درونِ لوحِ‌قدرت‌هایش​ یشمی بیرون آمد و مستقیم در گلوی یوان افتاد.

چند ثانیه بعد—

سیستم

«یک قطره خونِ ققنوسِ سرخ مصرف شد.»

«۵۰٬۰۰۰ سال طولِ عمر از مصرفِ خونِ ققنوسِ سرخ به دست آمد.»

«تمامِ صدمات و بیماری‌ها درمان شد.»

«خونِ ققنوسِ سرخ در حالِ واکنش به تبارِ شماست.»

«تلاش برای بیداریِ تبار.»

«...»

«...»

«...»

«شکست خورد.»

«تلاشِ دوباره برای بیداریِ تبار.»

«...»

«...»

«...»

«شکست خورد.»

«تلاشِ نهایی برای بیداریِ تبار.»

«...»

«...»

«...»

«شکست خورد.»

«خونِ ققنوسِ سرخ برای بیداریِ تبارِ شما بسیار ضعیف است.»

«کالبدِ پالایشگرِ آسمان فعال شد.»

«خونِ ققنوسِ سرخ پالایش شد.»

«مهارتِ «بازسازیِ برتر» از پالایشِ خونِ ققنوسِ سرخ به دست آمد.»

«بازسازیِ برتر»

«رتبه: آسمانی»

«توضیحات: تمامِ توانایی‌های بازسازیِ شما را به‌شدت بهبود می‌بخشد.»

«آممم...» یوان بعد به فنگ یوشیانگ نگاه‌ندیدی​ کرد و گفت: «فکر کنم خونِ ققنوسِ‌حدِ​ سرخ برای بیدار کردنِ تبارم خیلی ضعیفه.»

فنگ یوشیانگ با صدایی‌گنجینه‌ای​ شوکه فریاد زد: «چی؟!‌تنها​ خونِ من خیلی ضعیفه؟!»

«امکان نداره! خونِ من قابلیتِ‌گیجی​ بیدار کردنِ تمامِ تبارهای پایین‌تر‌افزایشِ​ از درجهٔ ایزدی رو داره!»

با این حال، فنگ یوشیانگ ناگهان ساکت شد و لحظه‌ای بعد ادامه داد:‌فقط​ «راستش، منطقیه. چون خونِ شما تونست نفرینِ اون شخص رو ضعیف کنه، پس‌قدرتمند​ خیلی دور از ذهن نیست که بگیم تبارِ شما بالاتر از درجهٔ ایزدیه...»

فنگ یوشیانگ با تحسین و حتی رگه‌ای از ترس در چشمانش به یوان خیره شد. کسانی که با تبارهای‌همچین​ بالاتر از درجهٔ ایزدی به دنیا می‌آیند بسیار انگشت‌شمارند و تنها خاندان‌های بی‌نهایت قدرتمند در آسمان‌های بالایی تواناییِ به‌ادامهٔ​ دنیا آوردنِ کسی با چنین تبارِ قدرتمندی را دارند. آخر یوان کی بود؟ از چه‌جور خاندانِ تزکیهٔ قدرتمندی می‌آمد؟

شیائو هوا هم با چشمانی گرد و پر از شوک به یوان نگاه کرد: «داداش‌خود​ یوان تباری داره که بالاتر از درجهٔ ایزدیه؟» مدتی می‌شد که چنین حسی را تجربه‌می‌خواست​ نکرده بود—شاید از همان روزی که برای نخستین بار دید یوان هسته‌های هیولا را می‌بلعد.

در حالی که فنگ یوشیانگ و شیائو هوا مات‌ومبهوت به یوان‌طولِ​ خیره شده بودند، یو رو گفت: «درجه‌های تبار چی هستن؟ هرچند،‌گنجینه‌ای​ فقط از روی اسمش می‌تونم تصور کنم درجهٔ ایزدی چقدر قدرتمنده...»

فنگ یوشیانگ توضیح داد: «تبارها درجه‌های زیادی دارن. پایین‌ترین درجه، درجهٔ شاهیه، بعد درجهٔ امپراتوری و در‌بود​ نهایت درجهٔ ایزدی. البته تبارهای بسیار قدرتمندتری هم بالاتر از درجهٔ ایزدی هستن، مثلِ درجهٔ باستانی، اما کسانی‌صادقی​ که چنین تباری دارن رو فقط می‌شه توی آسمان‌های بالایی دید، نه توی جای کوچکی مثلِ آسمان‌های زیرین.»

«و از اونجا که خونِ ققنوسِ سرخِ من نتونست تبارِ اربابِ‌هنوز​ جوان رو بیدار کنه، یعنی تبارِ ایشون بالاتر از درجهٔ ایزدیه‌کنه​ و اون‌قدر قدرتمنده که خونِ من نمی‌تونه کاری از پیش ببره.»

یوان از روی کنجکاوی‌گنجینه‌ای​ پرسید: «پس چی می‌تونه‌تنها​ تبارم رو بیدار کنه؟»

فنگ یوشیانگ گفت: «خب... جانورانِ ایزدیِ زیادی هستن که می‌تونن تبارهای بالاتر از‌هنوز​ درجهٔ ایزدی رو بیدار کنن، مثلِ اژدهای آسمانی و لاک‌پشتِ ستاره‌ای، اما هیچ‌کدومشون‌تنها​ رو توی آسمان‌های زیرین پیدا نمی‌کنید، چون اونا فقط توی آسمان‌های بالایی زندگی می‌کنن.»

یوان زمزمه‌برای​ کرد: «آسمان‌های‌شخص​ بالایی، هوم...»

فنگ یوشیانگ دوباره پرسید: «مطمئنید که از یه خاندانِ تزکیهٔ قدرتمند‌هنوز​ توی آسمان‌های بالایی نیستید، اربابِ جوان؟ آخه امکان نداره یه تزکیه‌گرِ‌کنه​ عادی چنین تبارِ قدرتمندی داشته باشه—حتی اگه خوش‌شانس‌ترین آدمِ دنیا باشه.»

یوان سر‌عمرش​ تکان داد:‌گنجینه‌ای​ «آره، مطمئنم.»

«همم...» فنگ یوشیانگ چشم‌هایش را برایش ریز کرد. البته حرفش‌افزایشِ​ را کاملاً باور نکرد. اما چون یوان نمی‌خواست چیزی بگوید،‌عمرش​ دیگر سؤالی نپرسید، چرا که می‌ترسید او را خشمگین کند.

فنگ یوشیانگ سپس پرسید: «به‌هرحال، من قبل‌قدرت‌هام​ از رفتن باید این مغازه رو ببندم.‌خاطرِ​ می‌تونید چند ساعت بهم وقت بدید، اربابِ جوان؟»

یوان سر‌راستش​ تکان داد: «راحت‌نیاز​ باش، ما همین‌جاییم.»

«ممنون، اربابِ جوان! پس سعی می‌کنم هرچه زودتر‌تنها​ کار رو تموم کنم!» فنگ یوشیانگ سپس اتاق‌رسیده​ را ترک کرد و مشغولِ بستنِ مغازه شد.

در همین حین، یوان به‌گیجی​ یو رو گفت: «یو رو،‌افزایشِ​ مگه امروز کلاسِ پیانو نداری؟»

یو رو سر تکان داد و گفت:‌قدرت‌هام​ «نه، یکشنبه‌ها کلاس ندارم. با این حال باید‌اینکه​ برات صبحانه درست کنم، پس الان می‌رم سراغش.»

یوان سر تکان داد: «باشه.»

پس از اینکه یو رو برای آماده کردنِ‌تنها​ صبحانه خارج شد، شیائو هوا ناگهان گفت: «داداش‌رسیده​ یوان، واقعاً می‌تونیم به اون زن اعتماد کنیم؟»

او با چهره‌ای آرام سر‌گیجی​ تکان داد: «فنگ فنگ؟ فکر کنم‌طولِ​ آره. چرا؟ تو بهش اعتماد نداری؟»

شیائو هوا گفت:‌همین​ «خب... اون یه‌کرد​ کارای ناخوشایندی کرده...»

یوان با لبخندی بر لب گفت: «فکر کنم برخوردِ اولش چندان جالب‌خیلی​ نبود. با این حال، حس می‌کنم تهِ دلش آدمِ بدی نیست، درست‌تنها​ مثلِ تو، شیائو هوا.» این حرف باعث شد شیائو هوا سرخ شود.

شیائو هوا‌عمرش​ زمزمه کرد:‌گنجینه‌ای​ «مثلِ شیائو هوا؟»

یوان گفت: «درسته. توضیح دادنش سخته، اما یه‌جورایی می‌تونم فقط از روی‌عمرته​ هالهٔ آدما بگم که آدمِ خوبین یا بد—این چیزیه که از بچگی‌کنه​ باهام بوده. با اینکه سال‌هاست دوروبرِ آدما نبودم، اما تواناییم هنوز سر جاشه.»

پس از لحظه‌ای سکوت، شیائو هوا سر تکان داد و گفت: «چون‌ماند​ داداش یوان به اون پرنده اعتماد داره، شیائو هوا هم باورش می‌کنه.‌چقدر​ در موردِ تبارِ داداش یوان هم، شیائو هوا یه فکری براش می‌کنه.»

یوان به او گفت: «ممنون، شیائو هوا.» و ادامه‌طولِ​ داد: «به‌هرحال، منم فعلاً خارج می‌شم. اگه فنگ فنگ‌عمرش​ قبل از من برگشت، فقط بهش بگو که بعداً برمی‌گردم.»

شیائو هوا سر تکان داد و یوان ثانیه‌ای بعد در حالی که قلبش‌مرزِ​ از شدتِ هیجان می‌تپید خارج شد، چرا که بی‌صبرانه می‌خواست ببیند آیا خونِ ققنوسِ‌پیچیده‌ست​ سرخ نیز مانندِ شبنم شفاف بی‌نقص روی بدنِ واقعی‌اش تأثیر گذاشته است یا نه.

ناولها | novelha.net