---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 635: ترکِ خاندانِ مین • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 635: ترکِ خاندانِ مین

0

مین لی خنده‌ای آرام سر داد، سرش را تکان‌بودم​ داد و دوباره به بیرون از پنجره خیره شد:‌چطور​ «هاها... حتماً دارم خواب می‌بینم. امکان نداره اینجا باشه.»

یوان از‌برداشت​ او پرسید: «کی‌محکم​ داره خواب می‌بینه؟»

«...»

پس از لحظه‌ای سکوت، مین لی‌دهانی​ دوباره برگشت و به او نگاه‌فرزندش​ کرد. چشمانش گردتر از قبل شده بود.

مین لی برای اطمینان‌برگشتی​ پرسید: «تـ-تو واقعی هستی؟‌داده​ خواب نیستم؟ واقعاً شاگرد یوانی؟»

یوان با لبخندی ملایم گفت: «چرا هنوز من‌شاگـ​ رو شاگرد یوان صدا می‌زنی؟ من دیگه شاگردِ معبدِ‌دهانی​ جوهرِ اژدها نیستم. فقط بهم بگو یوان، شاگرد مین.»

و ادامه داد:‌خیز​ «در ضمن، اومدم تا‌محکم​ به قولم عمل کنم.»

با شنیدنِ حرف‌های‌داده​ او، بدنِ مین‌دهانی​ لی به‌وضوح لرزید.

در این میان، مین ییده‌نمی‌رسی​ از گوشه‌ای با نگاهی ناباورانه‌چشم‌ها​ به یوان خیره شده بود.

یـ-یوان؟ امکان نداره! محاله!

مین ییده حاضر نبود باور کند که او همان‌گرفت​ «یوانی» است که بر قلمروِ رازآلود چیره شده بود— همان‌دهانی​ یوانی که با تمامِ وجود در تلاش برای جذبش بودند.

چرا اینجاست؟! فکر‌داده​ می‌کردم مین لی‌دهانی​ نتونسته جذبش کنه!

مین ییده‌شاگـ​ در دل‌برگشتی​ فریاد زد.

مین لی از جایش پرید و با آغوشِ‌شاگـ​ باز به سمتش خیز برداشت و وقتی به‌چشم‌ها​ او رسید، محکم در آغوشش گرفت: «شاگـ... یوان!»

«واقعاً به‌خاطرِ‌سمتش​ من برگشتی!‌برداشت​ فکر می‌کردم نمی‌رسی!»

«هر چی‌قول​ باشه بهت‌بودم​ قول داده بودم.»

«...» مین ییده با چشم‌ها و دهانی گردشده از‌بودم​ تعجب، تماشا می‌کرد که کوچک‌ترین فرزندش چطور نابغهٔ شماره یکِ‌نابغهٔ​ کنونیِ آسمان‌های زیرین را با صمیمیت در آغوش گرفته است.

مین ییده پس از اینکه‌محکم​ از بهت بیرون آمد، با صدایی‌نمی‌رسی​ آرام زمزمه کرد: «ایـ-اینجا چه خبره...؟»

یوان برگشت، به او نگاه کرد و با صدایی آرام گفت: «من‌برگشتی​ به مین لی قول دادم که پلکانِ آسمان رو براش بالا برم،‌کوچک‌ترین​ برای همین ممکنه نتونه به مراسمِ ازدواج برسه. مشکلی با این قضیه دارید؟»

مین لی با سردی غرید: «همف! من از همون اول هم با این ازدواج موافقت‌شماره​ نکرده بودم! اونا گولم زدن تا برگردم خونه و تو این یه هفته من رو توی‌آسمان​ این اتاق زندانی کردن! همه‌ش هم به‌خاطرِ این بود که نتونستم تو رو جذبِ خاندان کنم!»

یوان آهی کشید:‌به‌خاطرِ​ «یه‌جورایی حدس می‌زدم‌بهت​ قضیه همین باشه.»

سپس رو به مین ییده کرد و گفت: «مجبور کردنِ فرزندتون به انجامِ‌قول​ یه کارِ تا این حد مسخره و بعد مجازات کردنش با یه کارِ‌شماره​ مسخره‌تر... اگه خاندانِ مین این‌طوری رفتار می‌کنه، من هیچ تمایلی برای پیوستن بهش ندارم.»

مین ییده ناخودآگاه دهان باز کرد تا بهانه‌ای بیاورد، اما‌شاگـ​ در نهایت تصمیم گرفت سکوت کند، چرا که یقین داشت‌گردشده​ تمامِ امیدشان برای جذبِ یوان به خاندان از دست رفته است.

کاش با مین لی‌بودم​ بهتر رفتار می‌کردیم... کاش‌تعجب​ فقط کمی بیشتر صبر می‌کردیم...

مین ییده‌شاگـ​ در دل‌برگشتی​ آهی کشید.

سپس گفت: «خاندانِ گو چی؟ اونا مدت‌هاست که خبرِ ازدواجت‌برگشتی​ با گو تائو رو پخش کردن. اگه توی مراسمِ عروسی حاضر‌می‌کرد​ نشی، نه‌تنها اعتبارمون از بین می‌ره، بلکه تا سال‌ها مضحکه می‌شیم.»

«لعنت، خاندانِ گو، نزدیک‌ترین متحدمان،‌وقتی​ احتمالاً بعد از این تمامِ‌شاگـ​ ارتباطش را با ما قطع می‌کند.»

فنگ یوشیانگ ناگهان پوزخند زد و گفت: «این‌تعجب​ مشکلِ ما نیست که حلش کنیم، مشکلِ خاندانِ‌یکِ​ مینِ شماست، چون خودتون این چاه رو کندید.»

مین ییده بارِ دیگر دهان باز کرد،‌قول​ اما چند ثانیه بعد، بی‌آنکه حتی یک‌تماشا​ کلمه به زبان بیاورد، دوباره آن را بست.

اما پیش از آنکه حتی بتواند دربارهٔ اوضاع فکر‌به‌خاطرِ​ کند، ناگهان نگهبانی پیدایش شد و اعلام کرد: «رئیسِ‌گردشده​ خاندان، خاندانِ گو برای دیدار اومدن. گو تائو هم همراهشونه.»

مین ییده با صدای بلند آه کشید:‌محکم​ «آیا! آخه چرا الان باید پیداشون بشه؟!‌بهت​ حتی قبل از اومدن خبر هم ندادن!»

هرچند مین ییده حضورِ خاندانِ گو را چیزی‌تعجب​ جز مزاحمت نمی‌دانست، اما یوان فکر می‌کرد این‌یکِ​ فرصتِ خوبی است تا ازدواج را به هم بزنند.

یوان تصمیم گرفت فکرش را به‌بهت​ زبان بیاورد: «چرا از این فرصت استفاده‌تعجب​ نمی‌کنیم تا ازدواج رو به هم بزنیم؟»

مین ییده بی‌اختیار‌وقتی​ و بدونِ فکر‌آغوشش​ جواب داد: «چی؟! نمی‌تونیم!»

فنگ یوشیانگ گفت: «چه امروز بهشون بگید چه یه هفتهٔ دیگه، این ازدواج‌نمی‌رسی​ در هر صورت سر نمی‌گیره. پس بهتره همین الان قالِ قضیه رو بکنید، قبل‌نابغهٔ​ از اینکه به پخش کردنِ خبرِ ازدواجی که قرار نیست اتفاق بیفته ادامه بدن.»

مین ییده‌قول​ دندان‌هایش را‌بودم​ به هم سایید.

برگشت و به مین لی نگاه کرد. با صدایی جدی‌چشم‌ها​ گفت: «مطمئنی می‌خوای این کار رو بکنی؟ اگه این نامزدی‌شماره​ رو به هم بزنی، دیگه عضوی از خاندانِ مین نیستی.»

مین لی‌برداشت​ بدونِ تردید جواب‌محکم​ داد: «بله، مطمئنم.»

مین ییده چشمانش‌خیز​ را بست و‌رسید​ چند نفسِ عمیق کشید.

«از جلوی چشمم دور‌بودم​ شو. تو رسماً از خاندانِ‌تماشا​ مین طرد شدی، مین لی.»

با گفتنِ این حرف، مین ییده‌بهت​ به همراهِ نگهبان آنجا را ترک کرد‌تعجب​ تا به دیدارِ خاندانِ بی‌خبرِ گو برود.

با رفتنِ مین ییده، پاهای مین لی ناگهان تمامِ‌به‌خاطرِ​ توانشان را از دست دادند و او روی زانو‌گردشده​ افتاد. این نخستین باری بود که در برابرِ خانواده‌اش می‌ایستاد.

یوان اشک‌هایی را که در گوشهٔ‌رسید​ چشمانِ دختر حلقه می‌زد پاک کرد و‌نمی‌رسی​ گفت: «بیا بریم به پلکانِ آسمان، باشه؟»

مین لی که تمامِ تلاشش‌چشم‌ها​ را می‌کرد تا جلوی گریه‌اش‌می‌کرد​ را بگیرد، سر تکان داد: «اوهوم!»

در همان حال که یوان و مین لی‌داده​ به سمتِ خروجیِ خاندانِ مین به راه افتادند، مین‌فرزندش​ ییده در اتاقِ پذیرایی به دیدارِ خاندانِ گو رفت.

رئیسِ خاندانِ گو با دیدنِ چهرهٔ مین ییده، کاملاً بی‌خبر از‌نمی‌رسی​ اوضاع، با صدای بلند خندید: «این قیافه‌ایه که باید باهاش از مهمونات‌فرزندش​ استقبال کنی، مین ییده؟ انگار همین الان یه حشره قورت دادی! هاهاها!»

مردِ جوان و خوش‌قیافه‌ای که پشتِ‌رسید​ سرِ رئیسِ خاندان ایستاده بود، پرسید: «ارشد‌نمی‌رسی​ مین! مین لی کجاست؟ دلم می‌خواد ببینمش!»

او بی‌شک‌قول​ گو تائو، نامزدِ‌چشم‌ها​ مین لی بود.

مین ییده نفسِ عمیقی کشید و با‌قول​ صدایی جدی جواب داد: «مین لی اینجا‌تماشا​ نیست— اون خاندانِ مین رو ترک کرده.»

اعضای خاندانِ گو‌وقتی​ با چهره‌هایی گیج به‌گرفت​ او خیره شدند: «چـ-چی؟»

انگار در همان لحظهٔ اول قادر‌رسید​ به درکِ اوضاع نبودند و فضا‌برگشتی​ خیلی زود در سکوتی مرگبار فرو رفت.

ناولها | novelha.net