---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 631: تصمیم فِی یویان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 631: تصمیم فِی یویان

0

یوان به لونگ یی‌جون و دیگر‌اینه​ بزرگانِ فرقه سلام کرد: «سلام به‌چون​ همگی. خیلی وقت بود ندیده بودمتون.»

بزرگ شوان با لبخندی بر لب‌کارم​ گفت: «فقط چند ماه گذشته. این‌اینه​ مقدار زمان توی دنیای تزکیه هیچ‌چیز نیست.»

سپس لونگ یی‌جون به فنگ یوشیانگ‌آرامش​ و بقیه خوشامد گفت: «بانو فنگ...‌اون​ ارشدها... به معبدِ جوهرِ اژدها خوش آمدید.»

بزرگ شان به او نزدیک شد تا اینکه‌برنامه‌ت​ درست پشتِ سرش ایستاد: «شنیدم قراره به‌زودی پلکانِ آسمان‌رفتنم​ رو به چالش بکشی، درسته؟ خیلی زود بزرگ می‌شی.»

سپس دستانش را دورِ‌می‌کشم​ او حلقه کرد و‌بمونی​ با شیطنت در آغوشش گرفت.

آهی کشید و گفت: «قسم می‌خورم همین چند‌تموم​ وقت پیش بود که فقط یه جنگجوی روح بودی.‌نمی‌مونم​ استعدادت درکِ من رو از زمان به هم ریخته.»

با اینکه بقیه معمولاً بی‌چشم‌ورویی‌اش‌ببری​ را به رویش می‌آوردند، این‌خاندانِ​ بار بزرگانِ فرقه سکوت کردند.

وقتی بزرگ شان او را به اندازهٔ کافی در آغوش‌چقدر​ نگه داشت، یوان را رها کرد و پرسید: «قراره بلافاصله‌ببرم​ بعد از رفتن از اینجا، پلکانِ آسمان رو به چالش بکشی؟»

یوان جواب داد: «بعد از اینجا هنوز باید‌بمونی​ به یه جای دیگه سر بزنم، اما وقتی‌خودم​ کارم اونجا تموم شد، پلکان رو به چالش می‌کشم.»

بزرگ شوان از‌دیگه​ او پرسید: «برنامه‌ت اینه‌اونجا​ که چقدر اینجا بمونی؟»

«احتمالاً زیاد نمی‌مونم، چون فقط‌ببری​ باید قبل از رفتنم یه‌خاندانِ​ نفر رو با خودم ببرم.»

لونگ یی‌جون ابروهایش را‌اونجا​ بالا داد: «کی رو‌برنامه‌ت​ می‌خوای با خودت ببری؟»

یوان با‌تموم​ آرامش گفت:‌می‌کشم​ «مین لی.»

لونگ یی‌جون به پرسیدن ادامه داد:‌کارم​ «ها؟ مین لی از خاندانِ مین؟‌اینه​ چرا می‌خوای اون رو با خودت ببری؟»

یوان جواب داد: «می‌خوام‌خودت​ اون رو با خودم‌پرسیدن​ به پلکانِ آسمان ببرم.»

افرادِ حاضر از شنیدنِ این خبر‌پلکان​ جا خوردند: «چی؟! یعنی اون هم‌احتمالاً​ قراره پلکانِ آسمان رو به چالش بکشه؟!»

«اما اون فقط‌پلکان​ یه جنگجوی روحه!‌اینه​ عمراً بتونه موفق بشه!»

یوان دستش را تکان داد و گفت: «این‌طور‌تموم​ نیست. من برای بالا رفتن از پلکان بهش کمک‌نمی‌مونم​ می‌کنم، در نتیجه خودش نیازی نداره ازش بالا بره.»

همهٔ حاضران با‌می‌خوای​ چشمانی گردشده به‌آرامش​ او خیره ماندند.

سپس لونگ یی‌جون با اخم گفت: «یوان...‌می‌کشم​ خبر داری که با کمک کردن به‌نمی‌مونم​ اون، صعودت خیلی سخت‌تر می‌شه، مگه نه؟»

«بله، کاملاً خبر دارم.»

بزرگ شوان با لبخندی گرم بر لب‌اونجا​ گفت: «و با این حال باز هم حاضری‌احتمالاً​ بهش کمک کنی؟ تو واقعاً خیلی مهربونی، یوان...»

بزرگ بای ناگهان گفت: «همم؟ اما یه لحظه صبر کنید...‌خاندانِ​ مین لی از خاندانِ مین به دلایلی مجبور شد به‌بکشه​ مقرِ خاندانش برگرده، برای همین در حالِ حاضر توی فرقه نیست.»

لونگ یی‌جون که از‌اونجا​ این موضوع خبر نداشت، پرسید:‌اینه​ «چی؟ کِی این اتفاق افتاد؟»

«هفتهٔ پیش. توی گزارش‌ها دیدمش، اما فکر نمی‌کردم ارزشِ گفتن‌زیاد​ به شما رو داشته باشه، برای همین چیزی نگفتم. هر چی‌خودت​ باشه، افرادِ خاندان‌های میراث‌دار همیشه در رفت‌وآمدن، پس چیزِ غیرعادی‌ای نیست.»

یوان پرسید: «مین‌دیگه​ لی توی فرقه‌کارم​ نیست؟ می‌دونید کِی برمی‌گرده؟»

«متأسفانه هیچ یادداشتِ اضافه‌ای‌خودت​ از خودش به جا نذاشته،‌ادامه​ برای همین نمی‌دونیم کِی برمی‌گرده.»

«همم... خاندانِ مین چقدر‌اونجا​ دوره؟ فکر کنم اگه‌برنامه‌ت​ خودم برم اونجا سریع‌تر باشه.»

بزرگ شوان گفت: «خاندانِ مین اون‌قدرها هم دور‌بمونی​ نیست. در واقع، اگه از آرایه‌های تله‌پورت استفاده‌خودم​ کنی، می‌تونی فقط توی چند ساعت به اونجا برسی.»

یوان سر تکان داد: «خوبه.‌اما​ بعد از اینکه با چند تا‌برنامه‌ت​ از شاگردها خداحافظی کردم، می‌رم دیدنش.»

بزرگ شان پرسید:‌می‌خوای​ «منظورت از شاگردها،‌آرامش​ شاگردِ من فِی یویانه؟»

«آره. امیدوارم سرش شلوغ نباشه.»

«معمولاً این موقع داره تمرین می‌کنه، ولی‌چقدر​ مطمئنم از اینکه یه کم پیشش باشی‌رفتنم​ بدش نمیاد. اگه بخوای، همین الان می‌برمت پیشش.»

«باشه.»

پس از کمی گفت‌وگوی بیشتر با دیگران، یوان‌پرسیدن​ به دنبالِ بزرگ شان به قلهٔ شکوفه رفت، جایی‌خبر​ که فِی یویان با دیگر شاگردان مشغولِ تمرین بود.

«یویان! مهمون داری!»

فِی یویان با‌پلکان​ شنیدنِ صدای بزرگ‌اینه​ شان برگشت: «مهمون؟»

فِی یویان با دیدنِ‌بزنم​ او لحظه‌ای به چشمانش شک‌پلکان​ کرد: «ها...؟ یـ-یوان...؟ واقعاً خودتی؟»

یوان به او نزدیک شد‌ببری​ و گفت: «آره، خودمم. اومدم‌خاندانِ​ بهت سر بزنم... و خداحافظی کنم.»

فِی یویان‌اما​ کمی اخم‌اونجا​ کرد: «خداحافظی؟»

گفت: «به‌زودی پلکانِ آسمان رو‌برنامه‌ت​ به چالش می‌کشم. اگه موفق‌زیاد​ بشم، دیگه توی آسمان‌های زیرین نمی‌مونم.»

«آه، درسته... قبل از اینکه از‌کارم​ فرقه بری اینو گفته بودی. خب...‌اینه​ موفق باشی. هرچند مطمئنم به‌راحتی موفق می‌شی.»

با اینکه می‌خواست حرف‌های بیشتری به او بزند،‌پرسیدن​ نمی‌دانست دیگر چه بگوید، چرا که حضورِ ناگهانیِ یوان‌خبر​ چنان گیجش کرده بود که زبانش بند آمده بود.

یوان ناگهان از او پرسید:‌تموم​ «شاگرد فِی، یادت میاد قبل‌چقدر​ از رفتنم دربارهٔ چی حرف زدیم؟»

فِی یویان به‌پلکان​ فکر فرو رفت:‌اینه​ «دربارهٔ چی حرف زدیم؟»

فِی یویان پس از سکوتی‌اما​ طولانی گفت: «می‌خوای بپرسی می‌خوام باهات‌برنامه‌ت​ به آسمان‌های بالایی بیام یا نه؟»

یوان سر تکان داد: «درسته. اگه‌آرامش​ بخوای به آسمان‌های بالایی بری، می‌تونم کمکت‌می‌خوام​ کنم. بعد از رفتنم بهش فکر کردی؟»

فِی یویان سر‌کارم​ تکان داد: «معلومه‌پلکان​ که بهش فکر کردم.»

«پس می‌تونی‌تموم​ تصمیمت رو‌می‌کشم​ بهم بگی؟»

فِی یویان پیش از اینکه حرفی بزند، چند ثانیه مستقیم به چشمانِ یوان خیره شد:‌احتمالاً​ «برخلافِ شاگرد مین، من جاه‌طلبی‌های بزرگی ندارم. از همین چیزی که الان دارم راضیم و حتی‌پرسیدن​ اگه با کمکِ تو به آسمان‌های بالایی برسم، واقعاً حس نمی‌کنم که به اونجا تعلق دارم.»

لحظه‌ای مکث کرد تا نفسِ عمیقی‌آرامش​ بکشد و سپس ادامه داد: «برای‌اون​ همین، مجبورم پیشنهادت رو رد کنم.»

یوان سر تکان داد: «می‌فهمم.»

فِی یویان ناگهان سرخ شد و لحظه‌ای بعد گفت: «صبر کن...‌نمی‌مونم​ این‌طور نیست که نخوام باهات بیام. اتفاقاً می‌خوام باهات به آسمان‌های بالایی‌آرامش​ بیام و وقتِ بیشتری رو باهات بگذرونم، اما نمی‌خوام بارِ اضافی باشم.»

«بارِ اضافی؟ تو که—»

فِی یویان‌بالا​ ناگهان حرفش را‌ببری​ قطع کرد: «نگو.»

«بهم نگو که بارِ‌اونجا​ اضافی نیستم. این فقط‌برنامه‌ت​ حالم رو بدتر می‌کنه. لطفاً...»

«...»

یوان با دیدنِ لبخندِ دردمندِ روی صورتِ‌اونجا​ فِی یویان، تصمیم گرفت حرفش را ادامه‌بمونی​ ندهد و تنها در سکوت سر تکان داد.

ناولها | novelha.net