چپتر 194: این احساسِ غیرقابلتوصیف چیست؟
0ارشد ژو از دو نگهبان پرسید: «با اینکه خیلی کوتاه بود، اما پیشتر با بانوی جوانی بهتکان نامِ فِی یویان همکلام شدهام. دختری بسیار بااستعداد و مؤدب است. نمیتوانم تصور کنم چنین کسی دربارهٔ چنینشکوفهٔ چیزی دروغ بگوید. در موردِ کسی که ظاهراً میتواند چنگِ روحدزد را بنوازد چطور؟ چیزی از پیشینهاش میدانید؟»
«نه، ارباب ژو. آن شخص نقابِ یشمِ سیاه به چهره داشت، برایلبخندی همین نتوانستیم شناساییاش کنیم. با این حال، لباسِ شاگردانِ معبدِ جوهرِ اژدهاهمیشه را پوشیده بود، پس تنها میتوانیم فرض کنیم که از شاگردانِ آنجاست.»
ارشد ژو پس از لحظهای سکوت سر تکان داد و سپس به دو نگهبانحتی گفت: «چنگِ روحدزد را به اینجا بیاورید. خودم میبینم که آیا این فردِ مرموزبگی واقعاً میتواند چنگی را که روزگاری متعلق به ایزدبانوی چنگ بود بنوازد یا نه!»
در همین حال، در هتلِاتاقمون شکوفهٔ شاهی، بزرگِ شان به سهداخلِ شاگردِ دختر گفت: «فردا صبح میبینیمتان.»
شاگردانِ دختر با چهرههایی بیمیل بیرونِشاگردانِ اتاقِ خود ایستاده بودند و آشکارامیتوانیم از نحوهٔ تقسیمِ اتاقها ناراضی بودند.
اما بزرگِ شان به آنهاجدی اعتنایی نکرد و به یوانمحافظت گفت: «بیا بریم به اتاقمون.»
پس از باز کردنِ در، بزرگِمحافظت شان دستِ یوان را گرفت ونگران او را بهزور به داخلِ اتاق کشید.
شوان ووهان با نگاهی جدی و مضطربکردنِ به بزرگِ شوان گفت: «پـ... پدربزرگ! بایدشوان از یوان در برابرِ بزرگِ شان محافظت کنی!»
لبخندی تلخوشیرین بر لبانِ بزرگِ شوان نشست و گفت: «نگران نباش،تنها حتی اگه من هم نباشم بزرگِ شان کاری با شاگرد یوانبیاورید نمیکنه. همیشه همینطوریه، اما واقعاً هیچوقت اتفاقی نمیافته. بزرگِ شان همینه دیگه.»
شوان ووهان با اصرار گفت: «حتی اگهپدربزرگ این رو هم بگی، من قانع نمیشم! فقطنشست تا فردا صبح حواست به یوان باشه، پدربزرگ!»
بزرگِ شوان گفت: «لازم نیست هی تکرارش کنی.لبخندی بههرحال بزرگانِ فرقه اجازه ندارن با شاگردها واردِ رابطهکاری بشن. بنابراین میتونی خیالت راحت باشه و بری بخوابی.»
«اگه تو میگی...»
مدتی بعد شوان ووهان و آنشاگردانِ دو دختر به اتاقشان رفتند ومیتوانیم بزرگِ شوان نیز واردِ اتاقِ خودش شد.
بهمحض اینکه درِ اتاقشان بسته شد، شوان ووهان با صدایمحافظت بلند شکایت کرد: «بزرگِ شان خیلی پرروعه! اگه قصد ندارهنباشم کاری کنه، چطور میتونه جلوی یه شاگرد اینقدر هرزه رفتار کنه؟!»
فِی یویان که بهعنوانِ شاگردش احساس میکرد موظف است از وجههٔ بزرگِنگران شان محافظت کند، فوراً اخم کرد: «با اینکه مرشدِ من عیبهای خودشنمیافته رو داره، اما جرئت نکن با چنین کلمهٔ رکیکی خطابش کنی، شاگرد شوان!»
مین لی برایشان سر تکان داد و به سمتِ یکیبهزور از دو تختِ موجود رفت تا بخوابد، و در حالیباید که آن دو به بحث کردن ادامه میدادند، کاملاً نادیدهشان گرفت.
در همین حال، در اتاقِ دیگر،شاگردانِ بزرگِ شان به یوان گفت: «امشب تویفرض یه تخت با من میخوابی، شاگرد یوان.»
یوان با ابروهای بالارفتهنگاهی به لبخندِ فریبندهٔ رویباید صورتِ بزرگِ شان نگاه کرد.
و سپس گفت: «اشکالی نداره، ارشدمحافظت شان. میتونی تخت رو برای خودتنگران نگهداری. بههرحال من نیازی به تخت ندارم.»
بزرگ شان گفت: «چی؟بریم پس کجا میخوای بخوابی؟ رویگرفت کفِ اتاق؟ این که نمیشه.»
بزرگ شوان پس از بستنِ درشاگردانِ به بزرگ شان گفت: «میدونی کهمیتوانیم یه تختِ دیگه هم توی این اتاقه؟»
یوان گفت: «نه، قضیه اینجدی نیست. من خارج میشم، برایمحافظت همین به تخت نیازی ندارم.»
«خارج... میشی؟» بزرگ شان با ابروهای باریکِکنی بالارفته و نگاهی گیج به یوان خیره شد،اگه چرا که نخستین بار بود چنین اصطلاحی میشنید.
«بله، برای همین میتونید تختاتاقمون رو برای خودتون بردارید. بههرحال،بهزور وقتِ شامه. صبح برمیگردم. شببخیر، ارشدها.»
با گفتنِ این حرف، یوانلباسِ از بازی خارج شد وپوشیده از جلوی چشمانشان ناپدید شد.
بزرگ شان با صدایینگاهی بهتزده زمزمه کرد: «ایـ... اینبرابرِ دیگه چی بود؟ کجا رفت؟»
حتی بزرگ شوانپدربزرگ هم از ناپدیدشدنِمحافظت ناگهانیِ یوان جا خورد.
اما پیش از آنکه بتوانند زیاد به این موضوع فکربهزور کنند، انگار که پدیدهای رخ داده باشد، هم بزرگ شوانباید و هم بزرگ شان ناگهان دیگر اهمیتی به ماجرا ندادند.
بزرگ شان همانطور که چهارزانو روی تخت نشست و چشمانشپوشیده را بست، به بزرگ شوان گفت: «من میخوام تزکیه کنم. اگهاینجا جرئت کنی دست از پا خطا کنی، کاری میکنم پشیمون بشی.»
بزرگ شوان سر تکان داد و گفت: «شایدباید همسرم مرده باشه، اما وفاداریم به او پابرجاست. هرگزنباش کاری نمیکنم که در آسمان به او خیانت کنم.»
سپس در جهتِ مخالف رویبرابرِ تخت نشست و او نیزلبانِ برای تزکیه چشمانش را بست.
«...»
بزرگ شانکنیم چیزی نگفتحال و ساکت ماند.
در همین حین، پس از صرفِمضطرب شام، یوان پیش از آنکه بهلبخندی تزکیه بنشیند، ذهنش را خالی کرد.
اما در کمالِ تعجب نتوانست ذهنشمحافظت را خالی کند، چرا که نواینگران موسیقیِ ایزدبانوی چنگ در سرش میپیچید.
ایزدبانوی چنگ...
به دلیلی نامعلوم، وقتی ظاهرِ بینقصِ ایزدبانوی چنگ را به یاد میآورد، حس میکرد قلبشلحظهای تندتر میتپد. او بیشک یکی از زیباترین زنانی بود که در تمامِ عمرش دیده بود؛روزگاری درست در کنارِ آن زنِ مرموز در طولِ ارزیابیِ شخصیت که او نیز زیباییِ بینقصی داشت.
با این حال، هرچند زنِ حاضر در ارزیابیِ شخصیت بسیار زیبا بود،لبخندی یوان پس از دیدارش هیچ حسِ متفاوتی پیدا نکرد؛ برخلافِ ایزدبانوی چنگهمیشه که هر بار تصویرِ چهرهاش در ذهنش نقش میبست، دلش را میلرزاند.
این... چه حسِ غیرقابلتوصیفیه؟
یوان کمی نگران شد و با خود فکردستِ کرد که نکند مشکلی در بدنش، یا حتینگاهی بدتر از آن، در قلبش به وجود آمده باشد.
تا وقتی ذهنماین اینطوریه نمیتونم تزکیهشاگردانِ کنم— بهتره کمی بخوابم.
یوان در دل آهینگاهی کشید و از تزکیهباید در آن شب دست کشید.
البته به خواب رفتن همچنان برای یوان دشوار بود، چرا کهنشست چهرهٔ زیبا و لبخندِ ملایمِ ایزدبانوی چنگ در سرش باقی ماندههیچوقت بود و تقریباً تا نیمی از شب دست از سرش برنمیداشت.
و حتی وقتی یوان پس از سختیِ فراوان موفق شد بهداخلِ خواب برود، ایزدبانوی چنگ همچنان در خوابش ظاهر میشد تا بامحافظت او چنگ بنوازد؛ تا اینکه یو رو برای صبحانه بیدارش کرد.