چپتر 450: دانهٔ طولِ عمر
0فنگ یوشیانگ آهی کشید و گفت: «خیلی خب،متعجب حقیقت رو به شما میگم، اربابِ جوان.» سپسبود ادامه داد: «راستش، اینا رو مجانی به من دادن.»
یوان گفت:اشکالی «چی؟ اینمیتونید که خیلی بعیدتره!»
آخر چه کسیحالت چنین گنجینههای ارزشمندی راذوق مجانی از دست میداد؟
فنگ یوشیانگ گفت: «دارم حقیقت رو بهچهرهای شما میگم، اربابِ جوان. من برای گرفتنِذوق این گنجینهها به بازارِ ققنوسِ زرین رفتم.»
یوان ابروهایشنداره را بالا انداخت:نگه «بازارِ ققنوسِ زرین؟»
فنگ یوشیانگ سر تکان داد و گفت: «من همهٔ اونایی رو که اونجا مغازه دارن میشناسم و همهشون به منافتاده مدیونن، برای همین چون بهزودی از اینجا میرم، تصمیم گرفتم برم طلبم رو بگیرم. اونا هم این گنجینهها رو دادنزمانی تا بدهیشون رو صاف کنن. فکر کنم از نظر فنی مجانی نبودن، اما بیاین زیاد روی این چیزای کوچیک تمرکز نکنیم.»
فنگ یوشیانگواقعاً حقیقت راخوبه به او گفت.
سپس دوباره ازمیتونید او پرسید: «گنجینهای میبینیدچهرهای که بخواین، اربابِ جوان؟»
یوان به گنجینهها نگاهخونتون کرد و گفت: «همم...متعجب اول باید یکییکی بررسیشون کنم.»
فنگ یوشیانگ گفت: «عجله نکنید.»
سپس یوان به اوخوبه گفت: «بههرحال، ممنون فنگمیکردی فنگ. بابتِ این بهت مدیونم.»
فنگ یوشیانگ بامیتونید لبخند گفت: «فقط دارمچهرهای کارم رو انجام میدم.»
«اگه بخوای، بعداًمیتونید میتونم کمی ازدارید خونم رو بهت بدم.»
اما در کمالِ تعجبِ یوان،خونتون فنگ یوشیانگ سر تکان دادواقعاً و از گرفتنِ خونش امتناع کرد.
«اشکالی نداره، اربابِحالت جوان. میتونید خونتونخوردنش رو نگه دارید.»
یوان با چهرهای متعجب گفت: «ها؟ واقعاً؟ حالتمتعجب خوبه؟ تو معمولاً برای خوردنش ذوق میکردی...» وبود در این فکر بود که آیا اتفاقی افتاده است.
فنگ یوشیانگ لبخندِ خشکی زد ودارید گفت: «همهچیز مرتبه. فقط بعضی روزامعمولاً هست که برای هیچچیزی اشتها ندارم.»
«که اینطور... خب،نداره اگه بازم دلت خواستدارید بخوری، فقط بهم بگو.»
«باشه. ممنون، اربابِ جوان.»
از زمانی که شیائو هوا به او گفت که اگر از نفرینش رها شود و پایهٔبود تزکیهاش را بازیابی کند، ممکن است مجبور شود به عالمِ بالاتری عروج کند، فنگ یوشیانگ برایبازم نوشیدنِ خونِ یوان مردد شده بود، بهخصوص وقتی با هر جرعه حس میکرد نفرین ضعیفتر میشود.
فنگ یوشیانگ در دل آهی کشید: وقتی به آسمانِ روح برسیمخوبه که سقفِ قدرتِ بالاتری داره، دوباره خونش رو میخورم. تا اونخشکی موقع، باید جلوی خودم رو بگیرم و لب به خونش نزنم...
لحظهای بعد، یوان مشغولِ بررسیِخونتون تودهٔ گنجینهها شد و یک ساعتِحالت تمام به این کار ادامه داد.
یک ساعت بعد، یوان آهی کشید:خوردنش «با اینکه اینهمه گنجینه اینجاست، هیچکدومشونافتاده برای آزمایشِ من بهاندازهٔ کافی منحصربهفرد نیستن...»
فنگ یوشیانگ بامیتونید چشمانی گردشده به اوچهرهای نگاه کرد: «کدوم آزمایش؟»
یعنی تمامِنداره زحماتش بهخونتون هدر رفته بود؟
یوان گفت: «توضیح دادنش سخته...»
آخر چطور میخواست به او بگوید که داردمیکردی آزمایش میکند تا ببیند آیا گنجینههای داخلِ یکهمهچیز بازی روی بدنِ واقعیاش تأثیر میگذارند یا نه؟
سپس گفت: «همهٔ این گنجینهها قدرت آدم رو بالا میبرن یا آمارمعمولاً رو بهطورِ دائمی افزایش میدن. واقعاً هیچچیزِ خاص و متفاوتی ندارن. چیزیمرتبه نیست که مثلاً بتونه موهام رو بلندتر کنه یا یه همچین چیزی؟»
فنگ یوشیانگ ابرومیتونید بالا انداخت: «بلندتردارید کردنِ موهای اربابِ جوان؟»
سپس چیزی از حلقهٔ فضاییاش بیرون آورد و به او نشان داد: «اینمعمولاً دانهٔ طولِ عمره. اگه بخوریدش، ۱۰۰ سال طولِ عمر بهتون میده و حتیبعضی موهای جدیدی براتون درمیاره. بینِ مردهایی که دارن کچل میشن خیلی طرفدار داره.»
یوان با ابروهای بالارفته به دانه نگاه کرد.میکردی وقتی گفت چیزی میخواهد که موهایش را بلند کند،مرتبه منظورش واقعاً این نبود و صرفاً یک مثال زد.
«خب، گنجینهٔ درجهٔمیتونید زمینیه، پس فکردارید کنم بتونم امتحانش کنم.»
«ممنون، فنگ فنگ.» یوانخونتون دانهٔ طولِ عمر رامتعجب گرفت و در دهانش انداخت.
پس از چندنداره بار جویدن، آننگه را قورت داد.
دینگ!
<دانهٔ طولِ عمر مصرف شد.>
<با مصرفِ دانهٔ طولِ عمر، ۱۰۰ سال طولِ عمر به دست آمد!>
پس از خوردنِ دانه،خونتون یوان همانجا ایستاد و منتظرواقعاً ماند تا موهایش رشد کند.
اما در کمالِ تعجب، موهایشنگه شروع به ریختن کرد وحالت در یک آن کچل شد!
یوان بااشکالی دیدنِ این صحنهخونتون جا خورد: «چی!»
یوان با اخم به او نگاه کرد: «فنگمیکردی فنگ! تو به من دروغ گفتی! این چیزهمهچیز داره دقیقاً برعکسِ چیزی که گفتی عمل میکنه!»
«پففف...» فنگ یوشیانگ باخونتون دیدنِ ظاهرِ کچلِ یوان نزدیکواقعاً بود از خنده منفجر شود.
میشیو هم دستِکمی از اونگه نداشت و تمامِ تلاشش راحالت میکرد تا جلوی خودش را بگیرد.
فنگ یوشیانگ سپس گفت: «یـ... یک لحظه صبر کنید، اربابِ جوان.حالت من به شما دروغ نگفتم. موهاتون کمی بعد دوباره درمیاد. اینلبخندِ گنجینه تمامِ موهای قدیمیتون رو از بین برد تا موهای جدیدی بسازه.»
و درست همانطور که فنگ یوشیانگ ادعاذوق کرده بود، کمی بعد موهای سیاه ولبخندِ ابریشمی از سرِ کچلِ یوان بیرون زد.
اما بیشتر از حدِ انتظارش رشددارید کرد و تا زمانی که متوقفمعمولاً شود، موهای جدیدش به باسنش رسیده بود.
یوان آهینداره کشید: «حالا موهامنگه خیلی زیاد شده...»
سپس گفت:اشکالی «الان باید موهامخونتون رو کوتاه کنم.»
فنگ یوشیانگ به او گفت:معمولاً «چرا؟ به نظرم با مویآیا بلند خیلی بهتر میشید، اربابِ جوان.»
«بفرمایید. میتونیدنداره با اینخونتون موهاتون رو ببندید.»
سپس یکنداره بندِ موی طلایینگه به او داد.
«فکر کنم فعلاً کارم روخونتون راه بندازه...» یوان سپس موهایواقعاً بلند و ابریشمیاش را دماسبی بست.
فنگ یوشیانگ خندید:حالت «حالا بیشتر شبیهِ یهذوق تزکیهگر شدید، اربابِ جوان.»
«اوه... و خوشتیپتر.»
یوان ابرو بالامیتونید انداخت: «خوشتیپ؟ اینجوریدارید ظاهرم زنانهتر نمیشه؟»
ناگهان از اونداره پرسید: «تو چینگه فکر میکنی، میشیو؟»
«ها؟» میشیو غافلگیر شد و وقتیخوردنش ظاهرِ جدیدش را که جذابیت وافتاده ظرافتِ خاصی داشت دید، گونههایش سرخ شد.
پس از لحظهای سکوتِخونتون معذبکننده، سرانجام گفت: «مـ...متعجب من فکر میکنم خوبه.»
یوان پیش از آنکه کمی بعد از بازیمتعجب خارج شود، به او گفت: «خیلی خب، پس ماآیا الان برمیگردیم. میشیو، میخوام موهام رو برام چک کنی.»
مدتی بعد،اشکالی میشیو بهمیتونید اتاقش رفت.
یوان ازواقعاً او پرسید: «خب؟معمولاً موهام بلندتر شده؟»
گفت: «نه... هیچ اتفاقی نیفتاده.»
«که اینطور... پس بیاخونتون بریم چند تا گنجینهٔمتعجب دیگه رو امتحان کنیم.»
لحظهای بعد، آن دومیتونید به بازی برگشتند وچهرهای دوباره مشغولِ بررسیِ گنجینهها شدند.