چپتر 338: انگار چنین اسباببازیای میتواند زخمیام کند!
0اهریمنِ دیگری گفت: «حواستون باشه یه کم از خونِ اون انسان رودوید برای ما نگه دارید، و سعی کنید شاهدختِ کوچک رو نکشید. سرورابرو میخواد قبل از جویدنِ گوشت و خوردنِ خونش، یه کم باهاش تفریح کنه.»
لان یینگیینگ ناگهاننیموجبیهای به یوان زمزمهجلوتر کرد: «یوان... دنبالم بیا...»
یوان که سر تکان داد، لان یینگیینگ برگشتایستاده و پا به فرار گذاشت. یوان هم بابستنِ دیدنِ این صحنه برگشت و به دنبالش رفت.
«شما که خودتون اولچون اومدید اینجا، حالا کدوم گوریحمله دارید فرار میکنید، نیموجبیهای عوضی؟!»
اهریمنی که جلوتر از همهاهریمنی ایستاده بود، بیدرنگ به دنبالِبیدرنگ یوان و لان یینگیینگ دوید.
مادربزرگ لان حتی زحمتِ بستنِاهریمنی راهِ این اهریمن را به خوددنبالِ نداد و گذاشت به تعقیبشان برود.
دو اهریمنِ دیگرنیموجبیهای با دیدنِ اینجلوتر صحنه، ابرو بالا انداختند.
مادربزرگ لان لبخند زد و گفت: «اونازودتر به کمکِ من نیازی ندارن. تازه، همین الانشادامه هم با شما اهریمنهای کوچولو سرم حسابی شلوغه...»
پس از گفتنِ اینعوضی حرف، به مارِ بزرگی بابود فلسهای سبزِ یشمی تبدیل شد.
«میخوای چیکار کنی؟»
«حتی اگه نتونیمنیموجبیهای شکستت بدیم، تو همهمه نمیتونی ما رو بکشی.»
دو اهریمن باشده دیدنِ تغییرشکلِ مادربزرگکردید لان پوزخند زدند.
در همین حال، سرورِ اهریمن در آسمانها جلوی پدربزرگ لانبیدرنگ شناور بود و گفت: «واقعاً باورت شده چون پیشدستی کردید وتعقیبشان زودتر بهمون حمله کردید میتونید شکستمون بدید؟ چون ما آماده نبودیم؟»
و ادامه داد: «یادت رفته دفعهٔ پیش که سعی کردیدبیدرنگ غافلگیرمون کنید چی شد؟ پسرت و جفتش رو از دست دادی.تعقیبشان این بار، زنت، نوهت و جونِ خودت رو از دست میدی!»
پدربزرگ لان پس از لحظهای سکوت گفت: «خیلی خوب یادمه چی شد. مرگشونمادربزرگ ناگوار بود، اما موفق شدیم جمعیتِ شما رو به کمتر از نصف برسونیم.انداختند این بار... قراره همهٔ شما رو بکشیم و قلمروِ رازآلود رو پاکسازی کنیم.»
با شنیدنِ حرفهای پدربزرگ لان، لبخندِ روی صورتِبهمون سرورِ اهریمن بیدرنگ محو شد و با صدایی شومرفته گفت: «بذار ببینم چطور میخوای این کار رو بکنی!»
بوووم!
سرورِ اهریمن با فورانِعوضی هالهای عظیم، به سمتِایستاده پدربزرگ لان یورش برد.
«آتشِ مقدس!»
پدربزرگ لان دهان باز کردپیشدستی و شعلههای آتش را بهمیتونید سمتِ سرورِ اهریمن بیرون داد.
«پراکنده شو!»
سرورِ اهریمن با دستِ خالی به شعلههای سفیدایستاده مشت کوبید و باعث شد شعلهها همهجا پراکنده شوندراهِ و بارانی از گلولههای آتشینِ کوچک به راه بیفتد.
به این ترتیب، نبردِعوضی سرورِ اهریمن و پدربزرگایستاده لان در آسمانها درگرفت.
در همین حال، لان یینگیینگ وکردید یوان به فرار ادامه دادند تابدید اینکه مایلها از دیگران دور شدند.
اهریمن در حالی که تعقیبشان میکرد سرشان داد زد:بود «تا کِی میخواید فرار کنید؟! اینهمه راه اومدید اینجااهریمن فقط برای اینکه اون پیرمرد و پیرزن رو ول کنید؟!»
چند دقیقهٔ بعد،نیموجبیهای لان یینگیینگ بالاخرهجلوتر ایستاد و برگشت.
«دیگه میتونیم وایسیم، یوان.»
اهریمن نیز ناگهان ترمز کرد وکردید با چشمانی ریزشده به آنها خیره ماندآماده تا ببیند چه نقشهای در سر دارند.
لان یینگیینگ با حسِ ایزدی به او گفت: «یوان،بود من طبقِ نقشه حواسش رو پرت میکنم. هر وقتاهریمن فرصت گیر آوردی، با فنِ مُهرِت بهش ضربه بزن.»
یوان سر تکان داد.
لان یینگیینگ پس از کشیدنِ نفسِجلوتر عمیقی، به شکلِ جانوریاش درآمد ودوید بیدرنگ به سمتِ اهریمن یورش برد.
اهریمن وقتی دید یوان عقب مانده و لان یینگیینگحمله بهتنهایی حمله میکند، جا خورد: «اوه؟ میخوای تنهایی بهمدفعهٔ حمله کنی؟ اون انسان رو آوردی که فقط تماشا کنه؟»
شترق!
لان یینگیینگ دمش را مانند شلاقیجلوتر به کار گرفت و به اهریمندوید حمله کرد؛ ضربهای که هوا را شکافت.
اهریمن حتی زحمتِ جاخالی دادناهریمنی به خود نداد و صرفاًبیدرنگ با بازوهایش جلوی ضربه را گرفت.
بوووم!
اهریمن بر اثرِ شدتِ ضربهاهریمنی به دوردست پرتاب شد، امابیدرنگ در نهایت هیچ آسیبی ندید.
«هاها! بیا جلو! قبلعوضی از اینکه اون انسانایستاده رو بکشم، کمی سرگرمم کن!»
اهریمن و لان یینگیینگ بهاهریمنی یکدیگر حمله کردند و خیلی زوددنبالِ صحنهٔ نبرد را به آشوب کشیدند.
اهریمن در حالی که مبارزهاش با لان یینگیینگ را به شوخی گرفته بود و انگار داشتیادت با او بازی میکرد، لبهایش را لیسید و گفت: «شاهدختِ کوچک، پدر و مادرت واقعاً لذیذ بودن.خیلی هنوز هم وقتی یادم میآد گوشتشون چقدر خوشمزه بود، تنم میلرزه. برام سؤاله که طعمِ تو چطوریه...»
لان یینگیینگ که آشکارا از حرفهایجلوتر اهریمن خشمگین شده بود، داد زد:دوید «خفه شو!» و بیدرنگ حملههایش تهاجمیتر شد.
«آهاها! عصبانی شدی، شاهدختِ کوچک؟! میخوای من رو بکشی؟! بدبختانهبیدرنگ قدرتِ کشتنم رو نداری! و همین چند لحظهٔ دیگه، به چشمتعقیبشان میبینی که چطور اون دو تا پیرسگ میرن تو شکمِ ما!»
اهریمن همچنانمیکنید به تحریکِ لاناهریمنی یینگیینگ ادامه میداد.
چند دقیقه بعد، وقتی اهریمن کاملاًکردید غرقِ مبارزه با لان یینگیینگ شد، حضورِآماده بهظاهر ناچیزِ یوان را از یاد برد.
لان یینگیینگ فریاد زد: «آتشِ مقدس!» دهانش را بازبود کرد و سیلی از شعلههای سفید را به سمتِاهریمن اهریمن فرستاد که حتی زحمتِ جاخالی دادن به خود نداد.
«تو آدمبشو نیستی، نه؟! بااهریمنی این شعلههای ضعیف حتی نمیتونی زخمیمدنبالِ کنی، چه برسه به اینکه بکشیم!»
اهریمن شعلههای سفید راعوضی طوری از روی بدنش تکاندبود که انگار گردوخاکی بیش نبودند.
«بهاندازهٔ کافی باهات وقت تلف کردم. خیلی دوست دارم همین الانشکستمون و همینجا بخورمت، اما حیف که اگه این کار رو بکنمجفتش سرورِ اهریمن من رو میکشه، پس مجبورم تحمل کنم و نکشمت—»
وقتی اهریمن حس کرد چیزی بدنشجلوتر را سوراخ کرده است، ناگهان حرفشدوید را قطع کرد و پایین را نگریست.
«ها؟»
با دیدنِ شمشیرِ بزرگیعوضی که از پشت بدنش رابود شکافته بود، ابرو بالا انداخت.
برگشت تا به پیکرِ نقابداری که پشتِ سرش ایستاده بود نگاه کند. با چهرهاینبودیم آزرده و صدایی آرام گفت: «فکر میکنی داری چه غلطی میکنی، انسان؟ باید وقتیجونِ فرصتش رو داشتی فرار میکردی. حضورت اونقدر مثلِ مورچهها ناچیزه که اصلاً فراموشت کرده بودم.»
با این حال، یوان چیزی نگفت وهمه تنها سالارِ ملکوت را از بدنِ اهریمنحتی بیرون کشید و چند قدم عقب رفت.
اهریمن با تحقیرِ آشکار در چهرهاش بههمه یوان نگاه کرد: «همف! چه مسخره. انگارحتی همچین اسباببازیای میتونه من رو زخمی کنه!»
یوان در حالینیموجبیهای که به بدنِ اهریمنهمه اشاره میکرد، گفت: «مطمئنی؟»
«چی؟»
اهریمن پایین را نگاه کرد و با تعجبایستاده دید که سوراخِ روی بدنش اصلاً ترمیم نمیشود!بستنِ در واقع، حتی داشت به سنگ تبدیل میشد!
اهریمن در حالی که رگهای صورتش بیرون زدهایستاده بود، بر سرِ یوان غرید: «د-داره چه اتفاقیبستنِ میافته؟! همین الان چه بلای کوفتیای سرم آوردی، انسان؟!»
یوان شانهای بالا انداخت واهریمنی گفت: «چیزِ خاصی نبود— فقطبیدرنگ یه فنِ مُهرِ اهریمن بود.»
اهریمن با شنیدنِشده حرفهای یوان جاکردید خورد: «یه چی؟!»
وقتی متوجهِ اوضاع شد، با خشم غرید: «لعنتایستاده بهت، انسان! تو باید از خاندانِ مُهرِ اهریمنبستنِ باشی! یکی مثلِ تو اینجا چه کار میکنه؟!»
برخلافِ اهریمنی که یوان پیشتر مُهر کرده بود، این اهریمن پس ازدوید خوردنِ ضربهٔ مُهرِ اهریمن همچنان میتوانست حرکت کند و هالهاش را بیرون بدهد،بالا که احتمالاً به این دلیل بود که بسیار قدرتمندتر از اهریمنِ قبلی بود.
با این حال، اثرِ سنگشدگی همچنان در حالِ پخش شدنبیدرنگ بود و به نظر میرسید بسیار سریعتر از قبل پیش میرود.تعقیبشان گذشته از این، یوان نیز بسیار قویتر از قبل شده بود.
«لعنت، لعنت، لعنت!شده نفرینت میکنم، انسان! نفرینتزودتر میکنم، خاندانِ مُهرِ اهریمن—»
افسوس که اهریمن نتوانست پیش ازجلوتر مُهر شدن به دستِ ضربهٔ مُهرِدوید اهریمن، جملهٔ آخرش را تمام کند.
لان یینگیینگ به او گفت: «یوان، بیا فعلاً این اهریمنبیدرنگ رو به حالِ خودش رها کنیم تا بتونیم به پدربزرگنداد و مادربزرگم کمک کنیم. بعداً میتونیم کارش رو تموم کنیم.»
و ادامه داد: «اینجوری اهریمنهای دیگهجلوتر رو خبردار نمیکنیم. وقتی مُهر بشن،دوید دستکم تا چندصد سال نمیتونن حرکت کنن.»
یوان سر تکانشده داد و آنها بهزودتر سوی مادربزرگ لان بازگشتند.