چپتر 126: جمعیتِ عظیم در قلهٔ آموزش
0بای لینگ گفت: «لکنت داشتم، بزرگ یائو؟ شاید هم داشتم، پس بذار دوباره بگم.» سپسبیرونی شمردهتر اما با صدایی بسیار بلندتر و واضحتر ادامه داد: «یا میذارم رئیسِ فرقه از اشتباهاتِکشتِ امروزت باخبر بشه، یا اینکه آخرِ سخنرانیت توی قلهٔ آموزش، کفشهای خودت رو جلوی شاگردها میخوری.»
«من کارِ غیرمنطقیای مثلِ اخراج کردنت ازهمین فرقه یا چیزایی شبیهِ این انجام نمیدم،اگه پس شانس آوردی که اینقدر راحت قسر درمیری.»
حرومزاده! جرئت میکنی به این بگی مجازاتِ سبک؟! اینکه بهم میگی کفشهام رو جلوی شاگردها بخورم ازممکنه اخراج شدن از فرقه هم بدتره! حداقل با اون مجازاتِ دومی هنوز یه ذره آبرو برام میموند! بزرگدرکش یائو در دل به بای لینگ ناسزا گفت، چون جرئت نداشت این حرفها را واقعاً به زبان بیاورد.
بای لینگ در حالی که بهخوبی میدانست لونگ ییجون دیر یا زود قطعاً از این ماجرا باخبر میشود، به بزرگ یائو گفت: «میدونم داری به چی فکر میکنی، بزرگ یائو. هرشاگردِ چی باشه، الان بیشتر از ۱۰ ساله که داری با من کار میکنی. با این حال، اصلاً خبر نداری که واقعاً توی چه دردسری افتادی و بابتش سرزنشت هم نمیکنم. برایچیزی همینه که همین الان بهت میگم بهتره قبل از اینکه به رئیسِ فرقه خبر بدم، کفشهای خودت رو بخوری، چون اگه بفهمه امروز چه اتفاقی افتاده، ممکنه واقعاً از فرقه اخراجت کنه.»
لحظهای بعد، بزرگ یائو با چهرهای سرسختانه گفت: «اوضاع واقعاً تااوضاع این حد جدیه؟ اگه اون شاگردِ حیاطِ بیرونی به یکی از هفتمیکردم خاندانِ میراثدار تعلق داشت، درکش میکردم، اما واضح بود که اینطور نیست!»
بای لینگ با چشمانی نیمهباز که قصدِ کشتِ ضعیفی از آنها ساطع میشد، به بزرگبفهمه یائو نگاه کرد و گفت: «حتی زحمتِ پرسیدن دربارهٔ هویتِ اون شاگردِ حیاطِ بیرونی روبیرونی هم به خودت نده، چون من چیزی نمیگم، مگه اینکه برات مهم نباشه که بعدش بمیری.»
بزرگ یائو با دیدنِ این صحنه، عصبی آبِ دهانشقبل را قورت داد و پس از لحظهای سکوت، آهیاخراجت کشید: «بسیار خب... کفشهای خودم رو جلوی شاگردها میخورم...»
بای لینگ بهدردسری او گفت: «انتخابِسرزنشت خوبیه. الان میتونی بری.»
بزرگ یائو سر تکان داد و از اتاق بیرون رفت،سرسختانه اما فراموش نکرد پیش از رفتن به بای لینگ تعظیم کند،داشت چرا که احترامش به رهبرِ تالارِ انضباطی تا این حد بود.
نه فقط بزرگِ اعظم شوان، بلکه حتی رهبر بای و احتمالاً رئیسِ فرقه هم دارن از اون شاگردِ حیاطِممکنه بیرونی محافظت میکنن! آخه هویتِ اون بچه چیه؟ اگه به هفت خاندانِ میراثدار تعلق نداره، پس فقط میتونه از چهارواضح خاندانِ باستانی باشه! بزرگ یائو در حالی که برای آماده شدن جهتِ سخنرانی به خانه برمیگشت، با خود فکر کرد.
اواخرِ همان روز، بزرگ یائوهمین با چهرهای عبوس به سمتِبدم قلهٔ آموزش به راه افتاد.
کوفتی! اون موقع نباید دهنم رو باز میکردم! نه! ریشهٔ این ماجرا اون بچهٔ کوفتی، چیاو کانگه! اگه اون پیشِ من نمیاومد، هرگز باکنه اون شاگردِ حیاطِ بیرونیِ کوفتی روبهرو نمیشدم و به بزرگِ اعظم و رهبر بای توهین نمیکردم! وقتی از حبس بیاد بیرون، حتماً میکشمش! بزرگقصدِ یائو در حالی که به قلهٔ آموزش نزدیک میشد، جایی که میشد هزاران شاگرد را در حالِ قدم زدن دید، در دل ناسزا گفت.
قلهٔ آموزش جایی بود که شاگردان برای شرکت در سخنرانیهای بزرگانِ فرقه جمع میشدند. بابیرونی این حال، تنها بزرگانِ فرقه در آنجا سخنرانی نمیکردند. اگر فرقه تأیید میکرد، شاگردان همقصدِ میتوانستند سخنرانیِ خودشان را برگزار کنند، برای همین همیشه سخنرانیهایی برای شرکتِ شاگردان برپا بود.
البته، وقتی یکی از بزرگانِ فرقه تصمیم به سخنرانی میگرفت، قلهٔ آموزش به شلوغترین حالتِ خودامروز میرسید، چرا که آنها اغلب داناترین و باتجربهترین افرادِ فرقه بودند. به همین دلیل وقتی بزرگهفت یائو ناگهان در قلهٔ آموزش ظاهر شد، شاگردانِ حاضر بیدرنگ به راه افتادند و دنبالش رفتند.
«اون بزرگ یائوبرای نیست؟ خیلی وقتهبهت تو سخنرانیهاش شرکت نکردم!»
«منم همینطور! آخرین باری که سخنرانی کرد تقریباً سه سالهمین پیش بود! شنیدم بیشتر از دوازده شاگردِ حیاطِ بیرونی کهاتفاقی پای حرفاش نشستن، همون سال تونستن شاگردِ حیاطِ درونی بشن!»
«واقعاً؟ پس امروز حتی اگهاخراجت آسمون هم به زمین بیادسرسختانه باید به سخنرانیش گوش بدم!»
«هنوز نمیدونیم بزرگ یائو واقعاً امروز سخنرانی داره یا فقطبهتره اومده سر بزنه، چون از قبل هیچ خبری نداده بودن!اخراجت بیشترِ بزرگانِ فرقه حداقل یه هفته قبلش سخنرانیشون رو اعلام میکنن!»
«با اینکه اینهمه آدم داریم علناًبهت دنبالش میریم، برنمیگرده بگه سخنرانی ندارم.اگه حتماً قصد داره امروز سخنرانی کنه!»
«امیدوارم حق با تو باشه! خیلیسرزنشت وقت بود دلم لک زده بودمیگم تو سخنرانیِ بزرگ یائو شرکت کنم!»
همانطور که دنبالِ بزرگ یائو بهکنه سوی یکی از محوطههای خالیِ مخصوصِ سخنرانیهایشاگردِ عمومی میرفتند، هیجان میانِ شاگردان بالا گرفت.
مدتی بعد، بزرگ یائو دربرای یکی از این محوطهها مستقر شدقبل و در جایگاهِ مخصوصِ سخنرانان ایستاد.
«دیدی! امروز واقعاً سخنرانی داره!همین انگار شانس آوردیم که اومدیمبدم اینجا و اتفاقی به پستش خوردیم!»
«هاهاها! بدجور حق با توئه!»
یکی از شاگردان که متوجهِ رنگپریدگیِ بزرگ یائو شده بود، رو بهجدیه شاگردانِ اطرافش زمزمه کرد: «هی، فقط من این حس رو دارم یاواضح بزرگ یائو امروز یه کم عجیبه؟ یه جورایی مریض به نظر میرسه.»
«راست میگی. انگارسرزنشت یه هفتهست نههمینه چیزی خورده نه خوابیده.»
در همین حال، بزرگ یائو در حالی کهبهتره پشتش غرق در عرقِ سرد بود، نگاهی بهافتاده جمعیتِ عظیمی انداخت که برای «سخنرانیاش» جمع شده بودند.
بزرگ یائو که دلش میخواستبابتش با صدای بلند بزند زیرِهمین گریه، در دل ناسزا گفت.
کوفتی... وقتی هیچکدوم از بزرگانِ فرقه سخنرانی ندارن، آخه چراسرسختانه امروز اینهمه شاگرد تو قلهٔ آموزش جمع شدن؟ اگه بعد ازداشت امروز مضحکهٔ عام و خاص نشم، دوباره کفشای کوفتیم رو میخورم!
دستکم سه هزار شاگرد در آنجا جمع شده بودند و تکتکشان با نگاهی پر ازبفهمه اشتیاق به بزرگ یائو خیره مانده بودند، درست مثلِ دستهای از کودکان در برابرِ قهرمانشان.بیرونی اما افسوس، اصلاً خبر نداشتند که تنها دارند در یک دلقکبازی به اسمِ سخنرانی شرکت میکنند!