چپتر 1099: بدون عنوان
0«درونِ آرامگاهِ امپراتورِ بینام، فراتر از حدِ توانتان آزموده میشوید. چیزهایی را تجربه میکنید که حتی در بدترین کابوسهایتان هم ندیدهاید. آمارِ تلفات در آنجا بهشدت بالاست و بیش ازاحتمالات نیمی از کسانی که واردش میشوند، هرگز زنده بیرون نمیآیند. حتی من هم در جایگاهِ اوجِ شاهِ روح، باید با احتیاطِ فراوان در آنجا قدم بردارم. اگر حاضرید به برزخوجود پا بگذارید و بدترین چیزهای این دنیا را تجربه کنید، پس به کاوش در آرامگاهِ امپراتورِ بینام بروید. اما اگر جانتان را دوست دارید، به هر قیمتی از آن دوری کنید.»
یو جیان با لحنی سنگینبکشید به حرفهایش ادامه داد و گفتههایشپاداش لرزه بر تنِ تمامِ شاگردها انداخت.
البته قصد نداشت شاگردها را عمداً بترساند. هر کلمهای که از دهانش بیرون میآمد حقیقت داشت و همان چیزیمیآمد بود که شخصاً تجربه کرده بود. میخواست به آنها بفهماند که آرامگاهِ امپراتورِ بینام، زمینبازیِ ضعیفها نیست. چه بسا حتیگفت قویها هم در آنجا ضعیف به حساب میآمدند؛ پس میشد گفت تا وقتی درونِ آرامگاه هستند، واژهٔ «قوی» معنایی ندارد.
یو جیان پس از تازهکردنِ نفسش ادامه داد: «با این حال، اگر با وجودِ تمامِ این خطرها تصمیم بگیرید آرامگاهِ امپراتورِعمداً بینام را به چالش بکشید، ممکن است گنجینهها یا فنونِ قدرتمندی پاداش بگیرید که بسیار فراتر از حدِ مجاز در عالمِحساب ماست. درست مانند بنیانگذارِ ما که خطر کرد و پاداشش را گرفت و به یکی از قویترین تزکیهگرانِ دورانِ خودش تبدیل شد.»
شاگردها با تصورِبگیرید این احتمالات، مضطرب آبِاست دهانشان را قورت دادند.
تنها چند گنجینه از آرامگاهِ امپراتورِ بینام کافی بود تا یک تزکیهگرِ سرگردان و بینامونشان را بهمانند قدرتی بزرگ و بنیانگذارِ یکی از پنج فرقهٔ برتر تبدیل کند. و از آنجا که هیچکس نمیدانستقورت عمقِ آرامگاه تا کجاست و هیچ بنیبشری هرگز به انتهای آن نرسیده بود، احتمالات واقعاً پایانی نداشت.
چه میشد اگر در انتهای آرامگاه گنجینهای وجود داشت که به شخص اجازه میدادنداشت واقعاً بر نُه آسمان حکومت کند؟ در حالتِ عادی چنین فکری توهمی بیش نبود، امابفهماند وقتی پای آرامگاهِ امپراتورِ بینام در میان بود، این توهم بسیار واقعیتر به نظر میرسید.
«حالا بیایید دربارهٔ خودِ آرامگاهِ امپراتورِ بینام صحبت کنیم. با اینکه هیچکس نمیداند اولین بار کِی ظاهر یاالبته کِی کشف شد، ما اکنون دستکم صدهزار سال است که در حالِ کاوش در آن هستیم. اما بازمینبازیِ وجودِ تمامِ تلاشهایمان، هنوز نمیدانیم چقدر از آن را گشتهایم یا چقدر طول میکشد تا به رازهایش پی ببریم.»
«برخلافِ بیشترِ آرامگاههای میراث، آرامگاهِ امپراتورِ بینام خودش شبیهِ دنیایی دیگر است که میتوان آزادانه در آن کاوش کردخطر و تنها محدودیتش، قدرتِ خودِ شخص است. اگرچه بیشترِ گنجینههای مناطقِ بیرونی مدتهاست که از بین رفتهاند، اما باگنجینه هر بار ورودمان همچنان رازهای تازهای کشف میشود و فنونِ قدرتمندی در انتظارِ کسانی است که بتوانند درکشان کنند.»
یو جیان پیش از مرخصکردنِبکشید شاگردها، چند دقیقهٔ دیگر همقدرتمندی دربارهٔ آرامگاهِ امپراتورِ بینام صحبت کرد.
«کسانی از شما که آنقدر مصمم هستید تا جانتانتمامِ را برای زندگیِ بهتر به خطر بیندازید، هفت روزِ دیگرمیآمد به اینجا بیایید تا شما را به جهنم ببرم. مرخصید.»
حتی پس از مرخص شدن،دوری بسیاری از شاگردان ماندند تا باداد دوستان و برادرانِ رزمیشان گپ بزنند.
تیان یانیو با لحنی شیطنتآمیز ازممکن یوان پرسید: «نظرت چیه؟ حالا دربسیار موردِ آرامگاه دو به شک شدی؟»
یوان لبخند زد: «حتیچالش اگه احتمالِ مرگ ۹۰ درصدفنونِ باشه، باز هم حاضرم برم.»
لحظهای بعدسنگین تیان سویینادامه پیدایش شد.
بهمحضِ اینکه ظاهر شد،قیمتی از تیان یانیو پرسید:سنگین «برات دردسری درست کرده؟»
تیان یانیو بابگیرید لبخندی تلخوشیرین سر تکاناست داد: «البته که نه.»
«که اینطور؟ بههرحال، امسال قصدبکشید داری واردِ آرامگاه بشی؟ اگه آره،پاداش میخوام با من و پدرت بیای.»
تیان یانیو نگاهی به یوان انداختگفتههایش و ادامه داد: «قصدش رو دارم... اما...قصد داشتم فکر میکردم با شیائو یانگ برم...»
تیان سویین اخمدارید کرد و نگاهش رالحنی به یوان دوخت: «چی؟»
«تو هم میخوای واردِ آرامگاهبکشید بشی؟ تنهایی میری؟ دخترِ منوقدرتمندی با خودت توی دردسر ننداز.»
«مـ-مادر! این چه حرفیه میزنی؟! قدرتش یادت رفته؟ اونقدر قویهقدرتمندی که تونست درندگانِ خاموش رو تنهایی شکست بده! اگه اینجا فقطپاداشش یک نفر صلاحیتِ محافظت از من رو داشته باشه، اون همینه!»
«راستش مادرتون حق داره، دوشیزه یانیو. من قصد دارمتمامِ تا جایی که میتونم پیش برم و حتی روی محافظتمیآمد از خودم هم مطمئن نیستم، چه برسه به کسِ دیگهای.»
با شنیدنِ حرفهایش، ناامیدیِ آشکاری درجیان چهرهٔ تیان یانیو نشست، اما اینطورگفتههایش هم نبود که دلیلِ حرفش را نفهمد.
«حـ-حق با توئه. ببخشید. خیلی خودخواهانه بود که مجبورت کنم ازم محافظتبسیار کنی، اون هم وقتی آرامگاهِ امپراتورِ بینام میتونه جونِ کسی در اوجِقویترین شاهِ روح رو هم به خطر بندازه. فکر کنم یه کم لوسم کردی.»
یوان لبخند زد: «مشکلی ندارم که اولشاست با هم بریم، اما وقتی اوضاع خیلیعالمِ خطرناک شد باید از هم جدا بشیم.»
تیان یانیو با چشمانی ملتمسداد به او نگاه کرد: «نظرتشاگردها چیه، مادر؟ میتونه با ما بیاد؟»
تیان سویین گفت: «من اونقدر بیعقلجیان نیستم که نیروی کمکی رو ردگفتههایش کنم، مخصوصاً کسی به توانمندیِ اون...»
در این لحظه صدای دیگریبکشید به گوش رسید: «میتونم یکقدرتمندی لحظه صحبتتون رو قطع کنم؟»
برگشتند و یوبگیرید جیان را دیدند کهاست درست کنارشان ایستاده بود.
تیان سویین ازحرفهایش حضورِ ناگهانیاش جاگفتههایش خورد: «ر-رئیسِ فرقه!»
یو جیان در حالی که به چهرهٔ جذابِسنگین یوان خیره شده بود، گفت: «به من توجه نکنید.انداخت فقط میخوام کمی با این مردِ جوان صحبت کنم.»
«من یو جیانبگیرید هستم، رئیسِ فرقهٔممکن عمارتِ شمشیرِ یشمی.»
یعنی رئیسِ فرقهبگیرید داره اول خودشممکن رو معرفی میکنه...؟
تیان سویین با دیدنِ این صحنه آبِ دهانشتنِ را با اضطراب قورت داد. این یعنی او آنقدرکلمهای برای یوان احترام قائل بود که فروتنی نشان دهد.
«از آشنایی با شماقیمتی خوشحالم، ارشد یو. من شیائوحرفهایش یانگ هستم، یک تزکیهگرِ سرگردان.»
یو جیان سر تکان داد: «ارشد...؟ وقتی هر دوی ماقدرتمندی در اوجِ شاهِ روح هستیم، نیازی به فروتنی نیست. درکرد واقع، از نظرِ استعدادِ ذاتی شاید حتی از تو پایینتر باشم.»
او حتی پیش از رسیدن به قلهٔ یشمِ بزرگفنونِ متوجهِ هالهٔ ژرفِ یوان شده بود، اما تا الانبنیانگذارِ جلوی میلش را برای صحبت با او گرفته بود.