چپتر 869: مبارزه با رئیسانِ فرقه
0رئیسِ فرقه لی باهالهاش صدایی گیج زمزمه کرد: «میخواستیعظیمی با همهٔ ما یکجا بجنگی؟»
سان هائو که در یک روز نه از یک کوچکتر،کشیدنِ بلکه از دو کوچکتر تمسخر دیده بود، دیگر نتوانست خشمشلمس را تاب بیاورد: «از این مزخرفاتِ مغرورانهت خسته شدم! بمیر!»
«نتِ نابودی!»
سان هائو به نواختنِ چنگ پرداخت وکنند نتِ چنگِ قدرتمندی ساخت که حدودِ ۷۰ادامه درصد از توانش را در خود داشت.
در پاسخ، یوانخشنِ نیز شروع بهنُه نواختنِ چنگ کرد.
[فنونِ چنگِ شکافندهٔ آسمان!]
نتِ چنگِ یوان بارِاثرِ دیگر با نتِ چنگِچیره سان هائو برخورد کرد.
با این حال، نتِ چنگِ یوان بهجای اینکه مثلِ قبل صرفاً اثرِلمس یکدیگر را خنثی کنند، بر نتِ سان هائو چیره شد و حتیبست پس از نابود کردنِ آن، به مسیرش به سوی سان هائو ادامه داد.
«پخش شو!»
سان هائو شتابان انگشتانش را روی تمامِ تارهایهالهاش چنگش کشید و با ایجادِ صدایی پرآشوب، بهسختیلمس از خود در برابرِ نتِ چنگِ یوان دفاع کرد.
این بچه... یه مهارتهایی داره!
از شدتِکشیدنِ استیصال دندانهایش رافلک به هم سایید.
دیگر رئیسانِ فرقه نیزپشیمان تنها از همان تبادل فهمیدندنگیر که یوان فقط ادعا ندارد.
دو نابغهٔناگهان تزکیه... چطوردستکم به اینجا کشید...؟
رئیسِ فرقه لی در دل اخم کرد، چرا کهحتی کمکم داشت از تصمیماتشان که به رنجاندنِ نه یک،انگشتانش بلکه دو نابغهٔ تزکیه ختم شده بود، پشیمان میشد.
سان هائو ناگهانخشنِ غرید: «من رونُه دستکم نگیر، بچه!»
با کشیدنِ خشنِشده تمامِ تارهای چنگش، هالهاشغرید سر به فلک کشید.
«نتِ نُه جهنم!»
مقدارِ عظیمی از انرژی روحی که هرکنند چه را لمس میکرد در خطرِ نابودیادامه قرار میداد، به سمتِ یوان روانه شد.
یوان در برابرِ این حملهٔ رو بهجهنم جلو حتی پلک هم نزد و بارِ دیگرقرار فنونِ چنگِ شکافندهٔ آسمان را به کار بست.
وقتی نتِ چنگِ یوان قدرتمندترین نتِناگهان چنگِ او را ظاهراً بدونِ هیچ زحمتیفلک شکافت، چشمهای سان هائو گرد شد: «غیرممکنه!»
نتِ چنگِ یوان پس از نابودیِ نتِ او، به مسیرش بهجهنم سمتِ سان هائو ادامه داد و پیش از آنکه کسی بتواندروانه واکنشی نشان دهد، دستِ چپِ سان هائو را از بدنش جدا کرد.
سان هائو پس ازاثرِ قطع شدنِ دستش روی زمینحتی افتاد و فریاد زد: «آه!»
حتی تارهایکشیدنِ چنگش نیزهالهاش پاره شد.
دیگر رئیسانِ فرقه بهسرعت رفتندمیشد و بینِ یوان و سانکشیدنِ هائو ایستادند: «رئیسِ فرقه سان!»
«تو دوستم رو زخمی کردی و حتی سعیهالهاش کردی بکشیش، برای همین من هم با گرفتنِلمس دستت این بدهی رو پس دادم. منصفانهست، مگه نه؟»
سان هائو از شدتِاثرِ خشم دندان قروچه کرد: «تـ...حتی تو عوضی... چطور جرئت میکنی...»
حالا که یک دستش را از دست داده بود، نواختنِانرژی چنگ با همان چابکی و ثباتِ گذشته تقریباً غیرممکن میشد.جلو لعنت، حتی ممکن بود مجبور شود چنگ را کنار بگذارد.
رئیسِ فرقه شیاهو گفت: «رئیسِ فرقه سان، بیا. زود این روخشنِ بخور.» و اکسیرِ بازیابیای به دستش داد که بیدرنگ خونریزیاش راخطرِ بند آورد و حتی در عرضِ چند ثانیه زخمش را بست.
یوان پس از اینکه کمی به آنهاخشنِ فرصتِ نفس کشیدن داد، پرسید: «حالا حسانرژی میکنید میتونید همهتون یکجا با من بجنگید؟»
رئیسانِ فرقهقبل چشمهایشان رااثرِ برایش ریز کردند.
«من به این رسیدگی میکنم.»
رئیسِ آکادمی شمشیر بیشکل ناگهانمیشد با شمشیرِ سبزِ باشکوهی درکشیدنِ دستش، قدمی به جلو برداشت.
بای انجوئه شمشیرش را به سمتِ یوان نشانه گرفت و خودجهنم را معرفی کرد: «نامِ من بای انجوئهست، رئیسِ آکادمی شمشیر بیشکل.روانه بدینوسیله تو رو به یه نبردِ مرگ و زندگی دعوت میکنم.»
بقیهٔ رئیسانِ فرقه ازاثرِ حرفهایش جا خوردند: «رئیسِچیره فرقه بای؟! داری چهکار میکنی؟!»
«هیچی نگید. این تصمیمِ منه.»
یوان با دیدنِ این صحنه،میشد شمشیرش را بیرون کشید وکشیدنِ سالارِ ملکوت را احضار کرد.
یه سلاحِ روح؟غرید یعنی میتونه هم شمشیرخشنِ دست بگیره هم چنگ؟
بای انجوئه از اینکه یوان ناگهان شمشیرِ غولپیکریچیره بیرون کشید، در دل جا خورد. بقیهٔ رئیسانِ فرقهشتابان نیز با دیدنِ سالارِ ملکوت همین حس را داشتند.
بای انجوئه پسخشنِ از اینکه بهنُه خودش آمد، پیشدستی کرد.
«فنِ شمشیرِ بیشکل— لبهٔ بیشکل!»
کمانی آبی از نور، شمشیرِنگیر بای انجوئه را دنبال کردنُه و بهسوی گردنِ یوان رفت.
یوان در کسری از ثانیه حمله را بررسی کرد و ضربهٔ خودشمسیرش را زد. با این حال، ضربهاش یک فن نبود. یوان صرفاً شمشیرشایجادِ را عادی تاب داد و با هالهٔ شمشیرش آن را تقویت کرد.
میتونه ازکشیدنِ هالهٔ شمشیرهالهاش استفاده کنه؟!
بای انجوئه با حسکردنِ هالهٔمیشد بینهایت تیزی که از شمشیرِکشیدنِ یوان میآمد، در دل جا خورد.
در ثانیهٔ بعد،غرید دو حمله بهکشیدنِ هم برخورد کردند.
یوان بر اثرِ این برخوردیکدیگر چند قدم عقب رفت، امانابود بای انجوئه به عقب پرتاب شد.
«غیرممکنه! حتی رئیسِخشنِ فرقه بای هم نمیتونهجهنم توی شمشیرزنی حریفش بشه؟!»
«توی این سنِشده کم میتونه ازناگهان هالهٔ شمشیر استفاده کنه...؟»
بقیهٔ رئیسانِ فرقه کمکم به اینکشیدنِ فکر افتادند که نکند موجودی رامقدارِ آزردهاند که نباید سر به سرش میگذاشتند.
در همینقبل حال، دراثرِ آکادمیِ آسمانی.
شاگردی بدونِ درزدن بههالهاش اتاقش دوید: «بـ-بزرگ نیه!مقدارِ یه وضعیتِ اضطراری پیش اومده!»
ارشد نیه باشده اخمی خفیف بر چهرهٔغرید کلافهاش پرسید: «چی شده؟»
«ر-رئیسانِ فرقه! اونا...» شاگرد نمیدانستنگیر چطور وضعیت را توضیح بدهدنُه که خیلی افتضاح به نظر نرسد.
ارشد نیه صدایش را بالایکدیگر برد: «زود باش حرف بزن!نابود چه بلایی سرِ رئیسانِ فرقه اومده؟!»
«ی-یه غریبه داره کتکشون میزنه!»
«چی؟ آخه چطور ممکنه؟»پشیمان ارشد نیه بیدرنگ بهدستکم این حرف شک کرد.
«و-واقعاً میگم!ناگهان پخشِ زندهٔ آزمونِنگیر شاگردی رو ببینید!»
ارشد نیه دیگر چیزی نگفت وخنثی گنجینهای بیرون آورد که با آنمسیرش میتوانست آزمونِ شاگردی را تماشا کند.
پس از چند بار عوضکردنِ تصویر، سرانجام روی پخشِ خاصی توقفروحی کرد که هر هفت رئیسِ فرقه از هفت آکادمیِ روح درنزد آن جمع شده بودند و به نظر میرسید به دردسر افتادهاند.
ارشد نیه با دیدنِ وضعیتِ سان هائو و چهرهٔ آشنایکشیدنِ یوان فریاد زد: «چه بلایی سرِ رئیسِ فرقه سان اومده؟!لمس چرا یه دست نداره؟ و از همه مهمتر، چرا "اون" اونجاست؟!»
«م-ماجرا از این قراره...»
شاگرد کلِ ماجرا را برای ارشدخنثی نیه توضیح داد و در پایانمسیرش زبانِ ارشد نیه بند آمده بود.
«کوفتی! این یه فاجعهست!» ارشد نیهنُه چنان از این وضعیت ماتومبهوت شدهلمس بود که حتی نمیتوانست درست فکر کند.
بینِ اینهمه آدمشده توی دنیا، باید باغرید اون درمیافتادن؟! این احمقها!
کوفتی! باید قبل ازدستکم اینکه اوضاع واقعاً ازهالهاش کنترل خارج بشه، جلوشونو بگیرم!
ارشد نیه به شاگرد هشدار داد: «بهکنند همه توی فرقه بگو آمادهباش باشن!» سپسادامه به بیرون دوید و از فرقه ناپدید شد.
در همین حال، شش فرقهٔ دیگر متخصصانِ زیادی راعظیمی جمع کرده بودند و راهیِ منطقهٔ آزمون شدند تا بهحملهٔ رئیسانِ فرقهشان که بهوضوح در دردسر افتاده بودند، کمک کنند.