چپتر 1090: جامِ حقیقت
0«درود، اربابِ خاندان لین—»
اربابِ خاندان لین با چهرهاینکن سرد حرفش را برید: «نفستتکان رو هدر نده. لازمت میشه.»
پیشکار جین با اضطراب آبِ دهانش را قورتلرزان داد و به داخلِ اتاق چرخید. همان موقع،لینه مردی خسته را دید که وسطِ اتاق نشسته بود.
پیشکار جین بیدرنگ مرد را شناخت؛ همان کسی کهکشیدنِ مجبورش کرده بود تقصیرِ آن اتفاق را گردن بگیرد.غرید با درکِ اوضاع، انگار تمامِ عرقِ بدنش یکجا بیرون زد.
لین چونهوا خودش را بهجواب نادانی زد و پرسید: «چی شده،خاندانِ پیشکار جین؟ این خدمتکار رو میشناسی؟»
پیشکار جین با صدایی لرزاننکن جواب داد: «بـ-بله... اون یکیتکان از خدمتکارای فراوونِ خاندانِ لینه...»
اربابِ خاندان لین به پرسیدنخدمتکار ادامه داد: «فقط همین؟ دیگهبله چی میتونی دربارهش بهم بگی؟»
«من...»
اما پیشکار جینصدایی نتوانست کلمهٔ دیگریبله به زبان بیاورد.
لین چونهوا ناگهان گفت: «بیا این حرفای بیهوده رو تمومتکان کنیم و بریم سرِ اصلِ مطلب. وو جیه، این مرد،غرید پیشکار جین، همون کسیه که مجبورت کرد تقصیر رو گردن بگیری؟»
وو جیه نگاهی بهاین پیشکار جین انداخت. انگارلرزان برای جواب دادن مردد بود.
اربابِ خاندان لین به او یادآوریکاملِ کرد: «فراموش نکن، هم تو ومردیه هم خانوادهت حمایتِ کاملِ ما رو دارید.»
وو جیه سر تکان داد و پساون از کشیدنِ نفسِ عمیقی گفت: «بله، اونادامه همون مردیه که خانوادهم رو تهدید کرد.»
پیشکار جین ناخودآگاهیادآوری با صدای بلندخانوادهت غرید: «همهش مزخرفه!»
وقتی فهمید چه کار کرده، بهسرعت ادامه داد:لرزان «اربابِ خاندان! جد! اون مرد داره مزخرف میگه!لینه من هرگز تهدیدش نکردم! دارن برام پاپوش میدوزن!»
پیش از آنکه بتوانند جوابی بدهند، پیشکار جین به وو جیه اشاره کردخانوادهم و ادامه داد: «ادعا میکنی خانوادهت رو تهدید کردم، اما چه مدرکی برایمزخرف اثباتِ این ادعات داری؟! چطور جرئت میکنی برام پاپوش بدوزی! یه خدمتکارِ ناچیز!»
سکوتِ مرگباریمیشناسی بر اتاقلرزان حاکم شد.
لحظهای بعد، صدایی آرامفراموش سکوت را شکست: «فقطکاملِ به یه مدرک نیاز داریم.»
«چی؟»
پیشکار جین نگاهش را بهحمایتِ مردِ جوان و خوشقیافهای دوختنفسِ که آنسوی وو جیه نشسته بود.
یوان به جامِ حقیقت روی میز اشارهاون کرد و ادامه داد: «اون دروغ نمیگه،ادامه و همین کافیه تا بدونم تو گناهکاری.»
«حالا بهم بگو، فقط خودتنکن مسئولِ این گندکاری هستی، یاتکان کسانِ دیگهای هم در کارن؟»
«...»
پیشکار جین جرئت نکرد حرفحمایتِ بزند، چون نمیخواست اربابش رانفسِ هم با خودش به جهنم بکشاند.
اما لین چونهوا زیرِ بار نرفت.بله گردنِ پیشکار جین را گرفت ولینه او را در هوا بلند کرد.
«حرف بزن! دیگه کی مسئوله؟!»
زیرِ لب گفت:شده «هـ-هیچکس! من تنهامیشناسی کسیام که مسئولم!»
جامِ حقیقت بیدرنگنکن روشن شد و نورشدارید شروع به تپیدن کرد.
با دیدنِ این صحنه، چهرهٔ لینبله چونهوا سرد شد و ناگهان پیشکارلینه جین را به آنسوی اتاق پرت کرد.
با کوبیده شدنِ بدنِ پیشکار جینخانوادهت به دیوار، اتاق کمی لرزید ونفسِ ترکِ بزرگی روی دیوار جا ماند.
اربابِ خاندان لین به پیشکار جین نزدیک شدلرزان و با صدای آرامی گفت: «اگه حقیقت رولینه بهمون بگی، شاید از مجازاتِ مرگ عفوت کنم.»
پیشکار جین که انگار نوری کمرنگ دردارید تاریکیِ مطلقِ وضعیتش تابیده بود، امیدوار شد کهناخودآگاه شاید از این مخمصه جان به در ببرد.
لین چونهوا ناگهان گفت:لرزان «اما اگه نگی، خودمیکی شخصاً صد سال شکنجهت میکنم.»
با شنیدنِ این حرفهای وحشتناک، تنِ پیشکار جینکاملِ از ترس لرزید و ناخودآگاه با صدای بلندتهدید پراند: «مـ-مینگهای! اربابِ جوان لین مینگهای هم مقصره!»
دمای اتاق ناگهان بهشدت پایینخدمتکار آمد و ارباب لین زیرِ لباون زمزمه کرد: «مینگهای...؟ اون هم مقصره؟»
ارباب لین نمیخواست باور کند که پسرشدارید با درندگانِ خاموش همدست بوده، اما درتهدید اعماقِ وجودش خلافِ این را باور داشت.
لین چونهوا از پسرش پرسید: «لین مینگهای... بایکی اینکه این اسم برام آشنا نیست، اما چونهمین نامِ خاندانِ لین رو داره، از نوادههای مستقیمه؟»
پسرش بامردد خشکی سرفراموش تکان داد.
«آره... پسرِ منه...»
«...»
پس از لحظهای سکوت، لین چونهوا گفت:اون «برام مهم نیست پسرت باشه یا همسرت.ادامه اگه مقصره، باید تاوان بده. بیارش اینجا.»
ارباب لین چارهای نداشتفراموش جز اینکه لین مینگهایکاملِ را به اتاق احضار کند.
چند دقیقهپرسید بعد، لین مینگهایخدمتکار واردِ اتاق شد.
«درود—»
تقریباً بهمحضِ اینکه لینلرزان مینگهای دهان باز کرد،یکی صدای واضحی در اتاق پیچید.
لین مینگهای که تازهفراموش فهمیده بود سیلی خورده، بادارید ناباوری به پدرش نگاه کرد.
لین مینگهای زمزمه کرد: «پدر...؟»
ارباب لین با صدایی سردحمایتِ و تحقیرآمیز گفت: «کاملاً بیمصرف!نفسِ تو مایهٔ ننگِ کلِ خاندانی!»
در آن لحظه، لین مینگهای متوجهِ افرادِاون دیگرِ حاضر در اتاق شد و باادامه دیدنِ قیافهٔ پیشکار جین، فوراً وضعیتش را فهمید.
«صـ-صبر کنید! میتونم توضیح بدم!»
لین چونهواپرسید گفت: «پس حتیخدمتکار نمیخوای انکارش کنی؟»
«من...» لین مینگهای زبانش بند آمد. اگر پیشکار جین او را لومردیه داده بود، دیگر با حرف زدن نمیتوانست خودش را نجات دهد. تنها امیدشداره این بود که به خاطرِ خونِ خاندانِ لین در رگهایش، از جانش بگذرند.
«همهٔ اینا فکرِصدایی پیشکار جین بود.بله من فقط همراهی کردم.»
لین چونهوا پوزخند زد: «فرقی نمیکنه خودتحمایتِ این فکر رو کرده باشی یا فقط همراهیخانوادهم کرده باشی، تو هم به همون اندازه مقصری.»
به ارباب لین نگاه کرد و ادامه داد: «تو به اربابِ جوان قول دادیفراوونِ که مقصر رو فارغ از اینکه کیه اعدام میکنی، و پسرت هم استثنا نیست.کلمهٔ اما چون پسرته، این لطف رو بهت میکنم که خودت کارش رو تمام کنی.»
«و اما تو...»
لین چونهوامیشناسی ناگهان به پیشکارجواب جین نگاه کرد.
ویژژژ!
پیش از آنکه پیشکار جین حتی دهان باز کند، لین چونهوااون شمشیرش را درست به سمتِ قلبِ او پرتاب کرد. شمشیر پیشکارمیتونی را به دیوار میخکوب کرد و در دم جانش را گرفت.
لین مینگهای با دیدنِ اینحمایتِ صحنه روی زمین ولو شدنفسِ و حتی شلوارش را خیس کرد.
لین مینگهای به سمتِ پاهای ارباببله لین خزید و برای جانش بهلینه التماس افتاد: «خـ-خواهش میکنم رحم کن، پدر!»