چپتر 574: قول
0یوان پرسید: «آژور؟ این لقبته؟» داشتنِپیش چنین اسمی برای کسی که عضوِوقتی خاندانِ وانگ بود، عجیب به نظر میرسید.
آژور همچون پری خندید و گفت: «نه، اسمِ واقعیمه. من متعلق بهغیبِت خاندانِ وانگم، اما همخونشون نیستم. بهعبارتِ دیگه، به فرزندخواندگی قبولم کردن. آژوربالا اسمی بود که بچههای پرورشگاه صدام میکردن، برای همین همینو نگه داشتم.»
یعنی اون هم فرزندخواندهست؟
دهانِ یوانآنجا از تعجبپیش کمی باز ماند.
این نخستین باری بود که میتوانست تا این حد با کسی احساسِ نزدیکیغارهای کند. نهتنها هر دو یتیم بودند، بلکه هر دو ناگهان و بدونِ هیچزود توضیحِ منطقی بیمار شده بودند و گذشته از اینها، هر دو چنگ مینواختند.
انگار یوانغارهای همین الان جلویلیوشیانگ آینه ایستاده بود.
«بههرحال، من دیگه باید برم. همصحبتی باهات لذتبخش بود، یوان. اگهسباستین در آینده وقت داشتی، بیا با هم چنگ بزنیم. من معمولاًهوایی بیرون ساز نمیزنم، اما حالا که تو اینجایی، بیشتر میام بیرون.»
یوان بیدرنگآنجا سر تکانپیش داد: «باشه.»
سپس پرسید: «فردا چطوره؟»
یوان پرسید: «همین ساعت؟»
«همین ساعت.»
«پس قول. فردا میبینمت.»
سپس آژور چنگش را برداشت و کمیرفتن بعد از آنجا رفت، اما پیش از رفتنبرگشت دست تکان دادن برای یوان را فراموش نکرد.
وقتی آژورغارهای رفت، یوان بهلیوشیانگ غارهای جاودانه برگشت.
وقتی برگشت، چو لیوشیانگ از اولیوشیانگ پرسید: «کجا رفته بودی؟ به گفتهٔکلِ سباستین کلِ شب رو غیبِت زده بود.»
یوان گفت: «همم؟ زود بیدار شدمدست و دیگه خوابم نبرد، برای همینجاودانه رفتم بیرون تا یه هوایی بخورم.»
چو لیوشیانگ کمیبعد ابروهایش را بالا داد،رفتن اما دیگر سؤالی نپرسید.
سپس پرسید:غارهای «امروز قرارهبرگشت چیکار کنیم؟»
یوان گفت: «میخوام نگاهی به فنونِلیوشیانگ تزکیهٔ شش خاندانِ روح بندازم وکلِ ببینم چیزِ جالبی دارن یا نه.»
چو لیوشیانگ سر تکان دادرفتن و گفت: «داداش یوان، پیشنهاد میکنمغارهای هیچ فنِ تزکیهای ازشون قبول نکنی.»
یوان بیدرنگبرداشت پرسید: «ها؟آنجا چرا که نه؟»
چو لیوشیانگ برایش توضیح داد: «چون اگه این کار رو بکنی بهشون مدیون میشی. با اینکهبیدار مسابقه رو بردی و حقته که یه فنِ تزکیه بگیری، اگه قصد نداری به جناحشون ملحق بشینگاهی من باشم چیزی ازشون قبول نمیکنم، چون این کار فقط جدا شدن ازشون رو برات سختتر میکنه.»
یوان سر تکان داد: «منطقیه...»
و ادامه داد: «خب، بیشتر میخوام برم ببینم چینکرد دارن، اما اینو تو ذهنم نگه میدارم. شک دارم فنِسباستین تزکیهای داشته باشن که نتونم توی تزکیهٔ آنلاین پیداش کنم.»
مدتی بعد برای خوردنِ صبحانه به رستورانِ نقرهایدست رفتند و سپس با پرسوجو، راهیِ ساختمانی شدندلیوشیانگ که فنونِ تزکیه را در خود جای داده بود.
با نزدیک شدن به پاگودای کوچکی کهرفته تنها یک طبقه داشت، یوان زیرِ لب زمزمهزود کرد: «اینجا از چیزی که انتظار داشتم کوچیکتره.»
یوان رو به نگهبانانی که جلوی پاگودایکجا بهشدت محافظتشده ایستاده بودند گفت: «سلام، من یوانهمم هستم و اومدم تا فنونِ تزکیه رو ببینم.»
نگهبانی که جلوتر از بقیه بود سر تکانفراموش داد و گفت: «بزرگانِ اعظم از قبل شرایطِرفته شما رو به من اطلاع دادن. لطفاً دنبالم بیاین.»
اما وقتی نگهبان متوجهآنجا شد که میشیو و بقیهدادن هم دارند دنبالشان میآیند، ایستاد.
«ببخشید که دردسر میشه، اما فقط برادرِرفته رزمی یوان اجازه داره وارد ساختمون بشه.همم بقیهٔ شما اجازه ندارید همراهش برید داخل.»
هرچه نباشد، میشیو فقط «مراقبِ» او بود و چو لیوشیانگگفتهٔ هم مهمانی ناخوانده در باغِ یشمی به حساب میآمد. اگرنبرد به خاطرِ یوان نبود، به چو لیوشیانگ اجازه نمیدادند اینقدر بماند.
میشیو به یوانرفت گفت: «میفهمم. همیندست بیرون منتظرت میمونیم.»
یوان سر تکانبعد داد و گفت:پیش «زیاد طول نمیکشه.»
سپس همراهِ نگهبانجاودانه واردِ ساختمان شدکجا و بقیه بیرون ماندند.
چو لیوشیانگ شانه بالا انداخت: «چه حیف.کجا میخواستم ببینم فنونِ تزکیهٔ شش خاندانِ روحزده در مقایسه با مجموعهٔ خاندانِ چوی ما چطوره.»
سپس برگشت تا به میشیورفتن نگاه کند: «بههرحال، حالا کهوقتی تنهاییم، چرا یه گپِ کوچیک نزنیم؟»
میشیو بیدرنگبرداشت گفت: «چیزِ جالبیرفت برای گفتن ندارم.»
چو لیوشیانگ خندید و گفت: «هیچ اشکالی نداره. بههرحالگفتهٔ قراره دربارهٔ داداش یوان حرف بزنیم. بیا با اینخوابم شروع کنیم که چیِ اونو بیشتر از همه دوست داریم!»
زبانِ میشیو بند آمد.جاودانه یعنی واقعاً باید دررفته چنین بحثِ خجالتآوری شرکت میکرد؟
در همین حال، داخلِ پاگودا، یواندست از دیدنِ اینکه چقدر فنونِ تزکیهجاودانه در این مکان کم بود، جا خورد.
یوان در حالی که به قفسهٔ کتابِ وسطِ اتاقدادن که حدودِ ۲۰ فنِ تزکیه در آن بود اشارهرفته میکرد، از نگهبان پرسید: «همهٔ فنونِ این طبقه همینهاست؟»
نگهبان سر تکان داد: «بله.»
و ادامه داد: «اجازه ندید تعدادِ کمشون گولتونو بخوره، برادرِ رزمی یوان. این فنونِزده تزکیه از تزکیهٔ آنلاین گرفته نشدن. نسلهای زیادیه که پیشِ شش خاندانِ روح بودن،نپرسید و قبل از اینکه تزکیهٔ آنلاین به وجود بیاد، فنونِ تزکیه بهشدت کمیاب بودن.»
یوان سر تکان داد: «منطقیه...»
«همم؟ یعنی فنونِ تزکیهای رو کهپیش از تزکیهٔ آنلاین به دست آوردید،وقتی توی یه جای جداگانه نگه میدارید؟»
«بله. اونا توی کتابخونهٔ عمومی قرار دارنرفته تا همهٔ شاگردها بهشون دسترسی داشته باشن. البته،زود فنونِ تزکیهٔ قویتر فقط برای شاگردهای ردهبالاتر قابلدسترسیان.»
«در موردِ این فنونِ تزکیه، حتی اگه بعضیهاشون به اندازهٔ فنونِ تزکیهٔ آنلاین قوی نباشن، باز همبیدار به خاطرِ ریشه و تاریخچهشون برای شش خاندانِ روح ارزشِ زیادی دارن. معمولاً فقط شاگردهای نخبه یا بچههاییفنونِ که مستقیماً از یکی از شش خاندانِ روح باشن، اجازه دارن از این مکان فنِ تزکیه انتخاب کنن.»
«بههرحال، عجلهآنجا نکنید. اگه سؤالیرفتن داشتید من همینجام.»
یوان گفت: «باشه.» سپس به قفسهٔ کتابرفتن در وسطِ اتاق نزدیک شد و شروعجاودانه به بررسیِ تمامِ فنونِ تزکیهٔ آنجا کرد.
اوه؟ این همون فنِ شمشیریه که وانگ مینگ تویگفتهٔ اولین مبارزهمون استفاده کرد؟ پس اسمش شمشیرِ سلطه بود،خوابم هان. چه اسمِ پرابهتی. برای چنین ضربهٔ قدرتمندی خیلی مناسبه...
یوان در حالی که تمامِ تلاشش راکجا میکرد تا مثلِ تزکیهٔ آنلاین آنها رازده تصادفی یاد نگیرد، به فن نگاه کرد.