چپتر 492: رسیدنِ پلیس
0وقتی سروصدا خوابید، یوانعنوانِ با صدایی مضطرب از اتاقخوابشاگه فریاد زد: «میشیو! حالت خوبه؟!»
از آنجا که حسِ ایزدیاش آنقدر قوی نبود که ببیند دمِچشمِ در چه خبر است، نمیدانست چه رخ داده است — فقط میدانستنمیشه به آنها حمله شده و میشیو دارد با مهاجمان دستوپنجه نرم میکند.
یک لحظه بعد،بزرگ صدای میشیو بههمین گوش رسید: «خوبم.»
و ادامه داد: «مهاجمها رو فراریگزارش دادم، اما ممکنه اینجا یکم شلوغاجیر بشه چون تازه به پلیس زنگ زدم.»
یوان با شنیدنِ صدای آرامِسرقتِ او، نفسِ راحتی کشید وبهشون گفت: «خدا رو شکر که سالمی...»
مدتی بعد، میشیو واردِ اتاق شد تاسالمی یوان با چشمِ خودش ببیند که حالش خوبسپس است و سپس ماجرا را برایش توضیح داد.
یوان با اخمی غلیظ بر چهره گفت: «باورم نمیشه واقعاً به خونهموناگه ریختن تا سعی کنن تو رو ببرن...» مدتی میشد که اینقدر احساسِ خشمبگیرن نکرده بود و تمامِ اینها زیرِ سرِ اتحادیهٔ تزکیهگران و خاندانِ یو بود.
«نمیخواستم قضیه رو بزرگ کنم، برای همین به عنوانِ یه سرقتِ تصادفی به پلیس گزارشبرگردونن دادم. حتی اگه بهشون بگیم خاندانِ یو اینا رو اجیر کرده تا منو برگردونن، باورشونبیرون نمیشه. مطمئنم خاندانِ یو هم برای وقتی که تحتِ بازجویی قرار بگیرن، یه بهونهای آماده کرده.»
یوان بابرای صدایی خفهعنوانِ زمزمه کرد: «پستفطرتها!»
وقتی خاندانِ یو او را رها کرد یا از خانه بیرون انداخت، اینقدرحالش خشمگین نشده بود. با این حال، حمله به خانهشان و تلاش برای برگرداندنِریختن اجباریِ میشیو، باعث شده بود احساساتی را تجربه کند که اصلاً نمیدانست وجود دارند.
اگر میشیو تواناییِ محافظت ازبرای خودش را نداشت چه میشد؟ یوانحتی حتی جرئت نمیکرد تصورش را بکند.
پس از اینکهعنوانِ آرام شد، پرسید:گزارش «حالا قراره چی بشه؟»
میشیو با صدایی آرام گفت: «خب،تصادفی پلیسها تو راهن، مادرم هم همینطور.اینا فقط باید ببینیم اوضاع چطور پیش میره.»
یوان که متوجهِ این موضوعخدا شده بود، گفت: «تو دراتاق موردِ این قضیه خیلی آرومی، میشیو.»
میشیو گفت: «شاید... ولی هول شدنهمین کمکی نمیکنه. هرچند فکر کنم بیشتر بهبهشون این خاطره که میدونم مادرم میرسه اینجا.»
مدتی بعد، پلیس به همراهِ چند آمبولانس بهاگه آپارتمانِ آنها رسید تا به وضعیتِ دو مردِباورشون بیهوش که در آستانهٔ مرگ بودند رسیدگی کنند.
افسرِ پلیس در حالی که دفترچهتصادفی و خودکار در دست داشت، ازاینا میشیو پرسید: «میتونید بگید چه اتفاقی افتاده؟»
میشیو سر تکانکشید داد و شروعشکر به یادآوریِ ماجرا کرد.
«داشتم مثلِ همیشه تزکیه میکردم که یهو صداهای عجیبی از سمتِ در شنیدم، برای همین تصمیم گرفتم برممنو ببینم چه خبره. اما درست وقتی به در رسیدم، ناگهان صدای باز شدنِ قفلِ در رو به خودیِ خودنشده شنیدم. تو همون لحظه فهمیدم یکی به خونهمون دستبرد زده، برای همین خودم رو برای بدترین حالت آماده کردم.»
«لحظهای بعد مهاجمها از در وارد شدن و من ناخودآگاه به اولین نفری که اومد توباورشون مشت زدم و غافلگیرش کردم. بعد با نفرِ دوم درگیر شدم. وقتی اون رو هم شکستخشمگین دادم، دو تا مهاجمِ آخر فرار کردن و اون موقع بود که به پلیس زنگ زدم.»
پلیسها از داستانِ میشیو ماتومبهوت مانده بودند. آخرحتی چطور یک دخترِ تنها با ظاهری ظریف مثلِبرگردونن میشیو میتوانست بهتنهایی از پسِ چهار مردِ بالغ بربیاید؟
یکی ازراحتی آنها پرسید: «شماخدا احیاناً تزکیهگر هستین؟»
میشیو سرقضیه تکان داد وبرای گفت: «بله، هستم.»
میشیو گفت: «هنوز به قدرتِ جدیدم عادتحتی نکردم، برای همین موقعِ دفاع، شاید کمیمنو بیش از حد قدرت به کار بردم...»
«آ-آره... از جراحتهاشون معلومه. به گفتهٔ پزشکها، فکِحتی یکی از مردها شکسته و گردنِ اون یکیبرگردونن خرد شده. معجزهست که دومی هنوز زنده مونده.»
پلیس سپس از یوان که روی ویلچرسالمی نشسته بود پرسید: «شما چطور، مردِ جوان؟خوب میتونیم داستان رو از زبونِ شما بشنویم؟»
«نمیدونم. من فقط وقتیکنم میشیو با مهاجمها درگیرسرقتِ شد، صدای سروصدا رو شنیدم.»
«بسیار خب. بههرحال، لطفاً همینجا بمونید تاحتی ما با همسایههاتون صحبت کنیم و ببینیممنو اونا چیزِ دیگهای برای گفتن دارن یا نه.»
سپس پلیسها رفتندهمین تا درِ خانهٔتصادفی همسایهها را بزنند.
با این حال، همهٔ آنها یا خوابسالمی بودند یا داشتند تزکیهٔ آنلاین بازی میکردندخوب و سروصدا آنقدر بلند نبود که بیدارشان کند.
اندکی پس از اینکه پلیسهابرای با همسایهها صحبت کردند، میفنگ باحتی چهرهای سرد در صحنه حاضر شد.
یکی از پلیسها جلویشسرقتِ را گرفت و پرسید:اگه «ببخشید، شما کی هستین؟»
میفنگ به میشیو اشاره کرد و ادامه داد:حتی «من مادرش هستم. بعد از شنیدنِ خبرِ اتفاقی کهباورشون افتاده بود، با عجله خودم رو به اینجا رسوندم.»
«که اینطور...»
پلیسها پس ازبزرگ تأییدِ هویتش، به اوعنوانِ اجازه دادند وارد شود.
میفنگ ازهمین پلیسها پرسید:سرقتِ «حالا چی میشه؟»
«تا وقتی اون دو مردِ بیهوش بیدار نشن و داستان رو از زبونِ اونا نشنویم، واقعاً نمیتونیم چیزی بگیم، چه برسه به اون دو نفری کهزمزمه فرار کردن. با این حال، اگه این واقعاً یه سرقت باشه، مطمئن میشیم که عدالت اجرا بشه. در موردِ جراحتهایی که این بانوی جوان بهشون واردجرئت کرده، دفاعِ مشروع محسوب میشه. از اونجا که جراحتهاشون کاملاً جدیه، شاید بعداً برای گرفتنِ خسارت ازش شکایت کنن، اما تصمیمِ نهایی با دادگاه خواهد بود.»
میفنگ بهراحتی آنها گفت:گفت «میفهمم. ممنون.»
«بعداً دوباره با شما تماس میگیریم.»همین پلیسها پس از گرفتنِ اطلاعاتِ تماسِاگه میشیو و میفنگ، صحنه را ترک کردند.
وقتی رفتند، میفنگ همراهسرقتِ با میشیو و یواناگه در اتاقِ نشیمن نشست.
«بسیار خب،برای کلِ ماجرا روسرقتِ برام تعریف کن.»
میشیو سر تکان داد وخدا این بار بدونِ جا انداختنِ هیچچشمِ جزئیاتی، تمامِ اتفاقات را تعریف کرد.
میفنگ سپس پرسید: «پس چهار تزکیهگر با تجربهٔسرقتِ نظامی فرستاده بودن، هان؟ خیلی راحتتر از چیزیاجیر که انتظار داشتم شکستشون دادی. پایهٔ تزکیهت چیه؟»
میشیو با صدایی آرام جوابتصادفی داد: «لایهٔ ۱ از جنگجویبگیم روح... بهتازگی هم مرز رو شکستم.»
چشمهای میفنگبرای از تعجبعنوانِ گرد شد.
اوایل وقتی میگفتند میشیو در تزکیه استعداد دارد،مدتی واقعاً باورش نمیشد، اما پس از پی بردنماجرا به پایهٔ تزکیهاش، چارهای جز باور کردن نداشت.