چپتر 456: یک نابغهٔ واقعیِ تزکیه
0پس از اینکه با زحمتِ فراوان از میانِ جمعیت گذشتند، میشیو ویلچر راساده به داخلِ ساختمان هل داد. آنجا آدمهای بیشتری هم بودند، اما چون مردمپرسید منظم در صف ایستاده بودند، فضا نسبت به بیرون بسیار بازتر به نظر میرسید.
چون چند صف بود کمی طول کشید،موبایلش اما میشیو بهمحضِ اینکه انتهای یکی از صفهاطبقِ را پیدا کرد، با یوان به آنجا رفت.
در مدتی که در صف منتظرنمیبینم بودند، یوان با استفاده از حسِ ایزدیاشدربارهٔ به مکان و آدمهای آنجا نگاه کرد.
بیشترِ افرادِ حاضر بین لایهٔ ۳ و لایهٔسایت ۵ بودند و چند نفری هم در لایهٔ ۶میتونیم قرار داشتند. البته، همهٔ آنها هنوز شاگردِ روح بودند.
میشیو هم درهنوز حینِ انتظار بهحینِ اطراف نگاه میکرد.
فضای داخلیِ ساختمان کاملاً ساده بود و مبلمان یادربارهٔ تزئیناتِ چندانی به چشم نمیخورد. در انتهای سالن، چندبرای میز قرار داشت که کارمندی پشتِ آنها کار میکرد.
یوان ناگهان پرسید: «داشتم فکر میکردم،نمیبینم میشیو، ثبتنام اصلاً چطوری انجام میشه؟آورد دستگاهی دارن که بتونه تزکیهمون رو بسنجه؟»
میشیو گفت: «مطمئن نیستم. خیلی درطبقِ موردش تحقیق نکردم. ولی اون جلوفقط دستگاهی نمیبینم. بذار سریع پیداش کنم.»
میشیو موبایلش راهنوز بیرون آورد و دربارهٔانتظار اتحادیهٔ تزکیهگران جستوجو کرد.
چند دقیقه بعد گفت: «طبقِ این سایت، برای ثبتنام بهعنوانِاتحادیهٔ تزکیهگر فقط باید بهشون ثابت کنیم که میتونیم تزکیه کنیم.تزکیهگر اگه بخوایم عضوِ اتحادیهٔ تزکیهگران بشیم، باید یه جور آزمون بدیم.»
یوان گفت: «اوه، فقط بایدجلو ثابت کنیم که میتونیم تزکیه کنیم؟موبایلش از چیزی که فکر میکردم راحتتره.»
به انتظار ادامه دادند وبعد پس از حدود دو ساعت،بهعنوانِ سرانجام به جلوی صف رسیدند.
زنِ پشتِآنها میز پرسید: «چطورروح میتونم کمکتون کنم؟»
میشیو گفت:نمیبینم «اومدیم بهعنوانِسریع تزکیهگر ثبتنام کنیم.»
«بسیار خب.نکردم میتونم مدارکِاون شناساییتون رو ببینم؟»
«مدارکِ شناسایی؟»
در این لحظههنوز متوجه شد که هیچانتظار مدرکِ شناساییای همراهشان نیست.
لحظهای بعد میشیوبذار گفت: «مدرکِ شناساییکنم واجبه؟ ما چیزی نیاوردیم.»
زن جواب داد: «اگه مدرکِ شناسایی همراهتون نیست،سریع به اثرِ انگشتتون نیاز داریم. این فقط برای اینهدقیقه که مطمئن بشیم مجرم نیستید یا سابقهٔ کیفری ندارید.»
میشیو سر تکانجستوجو داد: «باشه، پسطبقِ همین کار رو میکنیم.»
«عالیه. لطفاً انگشتِهنوز اشارهتون رو رویحینِ این دستگاه بذارید.»
سپس دستگاهِ کوچکیبذار برای اسکنِ اثرِکنم انگشت به او داد.
میشیو انگشتِ اشارهاش را روی دستگاه گذاشتبذار و منتظر ماند تا زن دوباره به حرفتزکیهگران بیاید: «بسیار خب، حالا میتونید انگشتتون رو بردارید.»
«یه دقیقه وقت بدیددقیقه تا اثرِ انگشتتون روسایت توی پایگاهِ داده بررسی کنم.»
کمی بعد،آنها اطلاعاتِ میشیو رویروح صفحه ظاهر شد.
وقتی زن دید کهسریع او از خاندانِ یوآورد است، چشمهایش گرد شد.
اگر از خاندانِ یواون بود، چرا از همانسریع اول این را نگفت؟
با اینکه میشیو و یوان خاندانِ یو را ترک کردهبهعنوانِ بودند، از نظرِ فنی هنوز بخشی از خاندان محسوب میشدند،بخوایم چراکه خاندانِ یو آنها را از پایگاهِ داده حذف نکرده بود.
«بسیار خب، تأیید شدید.شاگردِ لطفاً برای مرحلهٔ بعداطراف برید به اتاقِ پشتِ سرم.»
میشیو به یوان اشاره کرد و گفت:موبایلش «ما با همیم. اون هم اومده بهعنوانِبعد تزکیهگر ثبتنام کنه. میتونیم با هم بریم داخل؟»
زن با دیدنِ یواناون ابرو بالا انداخت وسریع پرسید: «ایشون هم تزکیهگره؟»
زن ادامه داد:جستوجو «باید اثرِ انگشتِ ایشوناین رو هم بررسی کنم.»
«باشه.»
میشیو جلو رفت وسریع به یوان کمک کرد تادربارهٔ انگشتش را روی دستگاه بگذارد.
مدتی بعد، اطلاعاتِولی یوان روی صفحه برایبذار زن به نمایش درآمد.
یو تیان؟ اون هم از خاندانِ یوعه! تازه پسرشونه! فکربهعنوانِ میکردم فقط یه دختر دارن! زن از دیدنِ این موضوعبخوایم جا خورد، چرا که فقط از وجودِ یو رو خبر داشت.
لحظهای بعد زنهنوز گفت: «بسیار خب... ایشونانتظار رو هم تأیید کردم.»
«ممنون.»
لحظهای بعد، میشیو میز را ترک کرد وسریع همراهِ یوان بهسمتِ درِ انتهای راهرو رفت کهجستوجو به اتاقِ بزرگ و جادارِ دیگری ختم میشد.
فضای داخلِ این اتاق شبیه به یک باشگاهِ ورزشیِبرای خالی بود و افرادی نزدیکِ وسطِ اتاق چهارزانو نشستهتزکیه بودند و انرژی روحیِ درونِ هوا را جذب میکردند.
برای اینکه کسی بهعنوانِ تزکیهگر شناخته شود، تنهااطراف کافی بود یک دقیقهٔ تمام و بیوقفه انرژیچندانی روحی جذب کند، بنابراین صف نسبتاً سریع جلو میرفت.
حدود نیم ساعتبذار بعد، میشیو و یوانموبایلش به جلوی صف رسیدند.
«نفرِ بعدی!»
پس از اینکه نفرِ قبلی صندلیاش رااین ترک کرد، مردِ میانسالِ درشتاندامی که کرونومتری درثابت دست داشت، برگشت و به میشیو نگاه کرد.
میشیو از کنارِ یوان رفتروح تا روی صندلیِ کنارِ مردِ درشتاندامداخلیِ بنشیند و گفت: «الان برمیگردم، یوان.»
یوان بهنمیبینم او گفت:سریع «موفق باشی.»
مرد به او گفت: «بهمحضِ اینکه تزکیه رو شروعپیداش کنی، زمان رو میگیرم. برای اینکه بهعنوانِ تزکیهگر تأییدبعد بشی، باید یک دقیقهٔ تمام بدونِ توقف تزکیه کنی.»
میشیو سرتزکیهگران تکان داد وبعد چشمانش را بست.
سپس نفسِ عمیقی کشیدشاگردِ و فنِ تزکیهٔ درجهٔ ایزدیمیکرد را در ذهنش مرور کرد.
خیلی زود، انرژی روحیِ داخلِپیداش ساختمان بهسمتِ میشیو هجوم آورداتحادیهٔ و گردابِ کوچکی دورش شکل داد.
«ا... ایننکردم دیگه چهجوراون سرعتِ تزکیهایه؟!»
مردِ درشتاندام و دیگراندقیقه با دیدنِ سرعتِ میشیو دربرای جذبِ انرژی روحی جا خوردند.
مردِ درشتاندام به چهرهٔ زیبای میشیو خیره ماند.اطراف ظاهراً مسحورش شده بود. با صدایی گیج زمزمهچندانی کرد: «خدای من... اون یه نابغهٔ واقعیِ تزکیهست...»
او از زمانِ تأسیسِ اتحادیهٔ تزکیهگران در اینجا کار میکرد و درجستوجو چند هفتهٔ گذشته تزکیهٔ دهها هزار نفر را دیده بود، اما هیچکدام بهکنیم پای این دخترِ جوان و زیبایی که اکنون پیشِ رویش تزکیه میکرد، نمیرسیدند.
بیش از یک دقیقه از شروعِ تزکیهٔ میشیو میگذشت،پیداش اما مردِ درشتاندام چیزی نگفت، چرا که با تماشایبعد تزکیهٔ او زمان را بهکلی از یاد برده بود.
چند دقیقه بعد، میشیو چشمانشبعد را باز کرد و برگشتبهعنوانِ تا به مردِ درشتاندام نگاه کند.
با صدایی آرام بهشاگردِ او گفت: «ببخشید، فکر کنممیکرد بیشتر از یک دقیقه شد.»
«ها؟»
مردِ درشتاندام بهسرعت به کرونومترش نگاهنمیبینم کرد و همانطور که انتظار میرفت، سهدربارهٔ دقیقه از شروعِ تزکیهٔ میشیو گذشته بود.