---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 13: فرقهٔ شمشیرِ پرّان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 13: فرقهٔ شمشیرِ پرّان

0

مو ژو مثل بچه‌ای که تازه زبان باز کرده باشد، به لکنت افتاد: «ایـ... ایـ... ایـ... این...»‌بمیری​ تا به حال ندیده بود کسی پولک‌های مارمولکِ آتشین را که به دفاعِ تقریباً نفوذناپذیرش معروف بود،‌علاقه​ با یک ضربهٔ شمشیر بشکافد، چه برسد به اینکه چنین کاری را به این راحتی انجام دهد!

یوان ناگهان دستش را به سمت مو ژو که از شدتِ شوک روی زمین افتاده بود،‌هان​ دراز کرد و در حالی که او را از روی زمین بلند می‌کرد، پرسید: «خب؟ چرا‌عمراً​ با وجودِ اینکه نتیجه کاملاً معلوم بود، باز هم به مبارزه با اون موجود ادامه دادی؟»

با شنیدنِ این سؤال، چهرهٔ مو ژو در هم رفت. با لحنی‌رفت​ غمگین آهی کشید: «اگه نتونم یه هستهٔ هیولای مارمولکِ آتشین به دست‌همون​ بیارم، می‌میرم، پس همون بهتر که موقعِ تلاش کردن برای گرفتنش بمیرم...»

یوان که به وضعیتش‌مبارزه​ علاقه‌مند شده بود، پرسید:‌دادی​ «چرا اگه نتونی بگیریش می‌میری؟»

مو ژو آهِ عمیقِ دیگری‌بهشون​ کشید و گفت: «چون باعثِ‌آسمان‌ها​ رنجشِ یکی از برگزیده‌های فرقه‌ام شدم...»

«برگزیده؟ اون دیگه چیه؟»

مو ژو با نگاهی عجیب به‌موجود​ او خیره شد. آخر چطور ممکن‌رفت​ بود کسی نداند برگزیده یعنی چه؟

«برگزیده کسیه که موردِ لطفِ آسمانِ مقتدر‌ادامه​ قرار گرفته؛ اونا همگی با استعدادهای فوق‌العاده‌ای‌غمگین​ به دنیا میان و همه بهشون احترام می‌ذارن.»

یوان سر تکان داد: «موردِ لطفِ آسمان‌ها، هان... پس‌داد​ می‌خوای بگی چون باعثِ رنجشِ این یه نفر شدی قراره‌چیکار​ بمیری؟ مگه چیکار کردی، پدر و مادرش رو جلوش کشتی؟»

با شنیدنِ این حرف، مو ژو به‌شدت سر تکان داد: «عمراً! تنها کاری‌تکان​ که کردم این بود که به خواهرِ ارشد شینگ ابرازِ علاقه کردم... اما‌پدر​ چون برادرِ ارشد رن هم از اون خوشش میاد... این کارم عصبانیش کرد...»

«با هم قرار می‌ذارن؟»

«نه...»

یوان با صدای بلندی محکم به پیشانی‌اش کوبید: «آیا! اون می‌خواد‌هان​ تو رو بکشه فقط چون رفتی و به این دختره شینگ‌مادرش​ ابرازِ عشق کردی؟ این برادرِ ارشد رنِ شما دیگه چه‌جور آدمِ بی‌منطقیه؟»

مو ژو‌گرفته​ از حرف‌هایش‌همگی​ مات‌ومبهوت ماند.

اما... این‌جور‌کاملاً​ موقعیت‌ها که‌مبارزه​ همیشه پیش میاد...؟

یوان نگاهی به جسدِ مارمولکِ آتشین انداخت‌ادامه​ و در حالی که به آن اشاره‌غمگین​ می‌کرد، پرسید: «اون رو لازم داری، مگه نه؟»

«...آره.»

«برش دار.»

مو ژو با چهره‌ای پر از تعجب به او نگاه کرد: «ها؟» این هستهٔ هیولای مارمولکِ آتشین‌اگه​ بی‌شک گنجینهٔ ارزشمندی بود که حتی بزرگانِ فرقه هم برایش طمع می‌کردند، با این حال این جوان‌شده​ حاضر بود آن را به همین راحتی به او که تازه با هم آشنا شده بودند، بدهد؟

مو ژو با لحنی‌مبارزه​ مردد زمزمه کرد: «واقعاً...؟‌دادی​ اما تو بودی که کشتیش...»

یوان چرخید تا‌میان​ به سمتِ جسد برود:‌می‌ذارن​ «پس خودم برش می‌دارم—»

با دیدنِ این حرکت، مو ژو هول کرد: «صبر‌همه​ کن! من می‌خوام— نه، لطفاً بذار من برش دارم! من،‌نفر​ مو ژو از فرقهٔ شمشیرِ پرّان، تا ابد مدیونت می‌شم!»

شیائو هوا در حالی که می‌دید مو ژو‌دادی​ برای نشان دادنِ قدردانی‌اش زانو زده و پیشِ پای‌اگه​ یوان به خاک افتاده است، با خود فکر کرد.

داداش یوان واقعاً مهربونه. اگه‌اون​ هر کسِ دیگه‌ای بود، قطعاً‌سؤال​ اون رو برای خودش نگه می‌داشت.

مو ژو در حالی که اشک از گوشهٔ چشمانش‌داد​ می‌چکید، با صدای بلندی گفت: «اگه این ناجی چیزی‌مگه​ از این مو ژو بخواد، بدونِ شک انجامش می‌ده!»

یوان که هرگز در چنین موقعیتی قرار نگرفته بود، نمی‌دانست چه واکنشی به کارهای مو‌آسمان‌ها​ ژو نشان دهد. او گفت: «نیازی نیست این‌قدر فروتن باشی. اگه بتونم یه هستهٔ هیولای‌حرف​ ساده رو با جونِ یه نفر عوض کنم، معلومه که بدونِ تردید این کار رو می‌کنم.»

«ممنون! خیلی ممنون...» مو ژو همچنان به خاک افتاده بود و گفت: «نه تنها یک بار من رو‌نتونم​ از دستِ مارمولکِ آتشین نجات دادی... بلکه این هستهٔ هیولای مارمولکِ آتشین رو هم بهم می‌دی... توی این مدتِ‌می‌میری​ کوتاه، تا الان دو بار جونم رو نجات دادی! خواهش می‌کنم، این رو به عنوانِ تشکر از من بپذیر...»

یوان گفت: «دیدنِ مردِ گنده‌ای مثلِ‌موجود​ تو توی این وضعیت که داره گریه‌لحنی​ می‌کنه معذبه... زود باش بلند شو دیگه...»

کمی طول کشید،‌اونا​ اما مو ژو‌فوق‌العاده‌ای​ سرانجام آرام شد.

«هنوز اسمت رو نپرسیدم...»

«می‌تونی یوان صدام کنی.»

مو ژو دستش را برای دست دادن دراز کرد‌داد​ و گفت: «پس، هم‌کیش یوان، یک بارِ دیگه می‌گم،‌مگه​ من مو ژو هستم، شاگردِ بیرونیِ فرقهٔ شمشیرِ پرّان.»

یوان که فراموش کرده بود همان ابتدای‌دنیا​ ورودش به این دنیا چنین کلمه‌ای را شنیده،‌آسمان‌ها​ پرسید: «فرقهٔ شمشیرِ پرّان؟ راستی فرقه دیگه چیه؟»

مو ژو با‌معلوم​ شنیدنِ این سؤال فوراً‌ادامه​ مات و مبهوت شد.

شیائو هوا برایش توضیح داد: «داداش یوان، فرقه‌دادی​ سازمانیه که به تمرینِ تزکیه اختصاص داره، جایی‌کشید​ که مردم می‌رن تا تزکیه رو یاد بگیرن.»

یوان به مو ژو نگاه کرد و نورِ عمیقی در چشمانش درخشید: «پس‌بگی​ به عبارتِ دیگه... مدرسه‌ای برای تزکیه‌گران؟ هی، مو ژو، می‌تونی من رو ببری تا‌عمراً​ فرقهٔ شمشیرِ پرّان رو بگردم و ببینم؟ می‌دونی، من تا حالا هیچ فرقه‌ای نرفتم...»

مو ژو لرزید و از بهت‌فوق‌العاده‌ای​ بیرون آمد. با صدایی پر از ناباوری‌تکان​ زمزمه کرد: «پس واقعاً یک تزکیه‌گرِ سرگردانی...»

یوان در حالی که علامتِ‌اون​ سؤالی بالای سرش شناور بود، به‌چهرهٔ​ شیائو هوا نگاه کرد: «تزکیه‌گرِ سرگردان؟»

«اون‌ها تزکیه‌گرانِ مستقلی‌معلوم​ هستن که به‌موجود​ هیچ فرقه‌ای تعلق ندارن.»

او برگشت و به مو‌بهشون​ ژو نگاه کرد: «آها، فهمیدم.‌آسمان‌ها​ ولی چرا این‌قدر جا خوردی؟»

«می‌تونم تشخیص بدم که هم‌کیش یوان یک شاگرد روح سطح نهم هستی،‌می‌ذارن​ اما تونستی اون مارمولکِ آتشین رو که حتی جنگجویان روح سطح سوم هم‌کردی​ باهاش به مشکل می‌خورن از پای دربیاری، و تازه خیلی هم راحت کشتیش...»

شیائو هوا میانِ حرفش پرید: «چیزی که می‌خواد‌دادی​ بگه اینه که داداش یوان، که حمایتِ فرقه‌ها‌کشید​ رو نداره، نباید تا این حد قوی باشه.»

او به مو ژوی مات‌ومبهوت نگاه کرد و گفت: «داداش‌سؤال​ یوان خاصه. اون رو با این نابغه‌ها مقایسه نکن. حتی‌هیولای​ این به اصطلاح برگزیده‌ها هم در برابرِ داداش یوان هیچ‌چیز نیستن.»

یوان با صدایی آرام آه کشید و‌می‌ذارن​ در حالی که صورتش کمی سرخ شده بود‌شدی​ گفت: «آه، با این حرف‌ها داری خجالتم می‌دی...»

مو ژو با چهره‌ای جدی گفت: «نه – هرچند ممکنه مغرورانه به نظر برسه،‌داد​ اما باورش دارم... که هم‌کیش یوان بدونِ شک یک نابغه‌ست. در موردِ بازدید از‌جلوش​ فرقهٔ شمشیرِ پرّان... باید از بزرگِ فرقه‌ام اجازه بگیرم تا بتونم با اطمینان جواب بدم...»

یوان با خوشحالی گفت: «واقعاً؟ پس منتظرِ چی هستیم؟» او انتظار نداشت‌رفت​ که در یک بازیِ ویدیویی شانسِ مدرسه‌رفتن را پیدا کند، چیزی که‌همون​ در دنیای واقعی به دلیلِ محدودیت‌های بدنش از نعمتِ آن محروم بود.

مو ژو که نزدیک بود آن را‌ادامه​ فراموش کند، با عجله گفت: «آه! یه لحظه‌آهی​ بهم وقت بده تا هستهٔ هیولا رو بردارم...»

ناولها | novelha.net