چپتر 143: غرق در اجرای یوان
0«تینگ~»
نُتهای موسیقیِ چنگ در سراسرِ تالارِ اژدها جریانحرف یافت، انگار که آسمانها آواز میخواندند. هر چهسپس یوان بیشتر چنگ مینواخت، مهارتش رفتهرفته بهتر میشد.
تنها چند دقیقه پس از اینکه برای نخستین بار دستشولی به چنگ خورد، مهارت و حرکاتِ یوان بهشدت تغییر کردهپرسید بود، تا جایی که چنگ را با سبکِ خودش مینواخت.
پری فِی از اینلذتبخش صحنه جا خورد وکمی در دل فریاد زد:
حرکاتِ دستش عوض شده! اولش به نظر میرسید داره از سبکِ مناضافهاش تقلید میکنه، اما یهو شروع کرد به استفاده از سبکِ خودش! اینلازمه یعنی چی؟ واقعاً این اولین باریه که چنگ میزنه؟ ولی... این غیرممکنه!
چند دقیقه بعد، پس از نواختنِ آخرین نُتِ آهنگ، یوان دستبودنِ از حرکت کشید و رو به پری فِی کرد و پرسید: «نظرتداد چیه؟ با اینکه یکم خام بود، ولی تونستم آهنگ رو درست بزنم.»
چو بو و پریاستفاده فِی با شنیدنِ حرفهایش، هرمیزنه دو در دل فریاد زدند:
خام؟! بهحرف اون اجرالذتبخش میگی خام؟!
«...»
پری فِی با اخمی عمیقدیگه به یوان خیره ماند و پسبودنِ از لحظهای سکوت گفت: «دوباره بزن.»
یوان ابروشروع بالا انداختاستفاده و پرسید: «ببخشید؟»
«گفتم دوباره چنگ بزن. گفتی تو اجرام چندکمی تا ایراد داشتم، مگه نه؟ خب، حالا قرارهتکان تکتکِ آهنگهایی رو که توشون اشتباه کردم، برام بنوازی.»
یوان گفت: «آممم... من که مشکلی ندارم، ولی وقتم تو تالارِ اژدهااضافهاش دیگه تموم شده...» او بیشتر به این دلیل این حرف را زد کهاینجا پس از پی بردن به لذتبخش بودنِ چنگ، دلش میخواست کمی بیشتر بنوازد.
سپس پری فِی رو بهدیگه چو بو کرد و گفت:لذتبخش «پولِ وقتِ اضافهاش رو من میدم.»
چو بو باکرد استرس سر تکانواقعاً داد: «بـ-بله، خواهرِ ارشد!»
پری فِی دوباره نگاهش را بهدلش یوان دوخت و گفت: «حالا میتونیوقتِ هر چقدر که لازمه اینجا بمونی.»
یوان سر تکان داد و لحظهایمیخواست بعد به نواختنِ چنگ ادامه داد، امامیدم این بار آهنگی کاملاً متفاوت را نواخت.
«تینگ~»
این آهنگِ اصلیِ خودمه، قویِیعنی در پرواز بر فرازِ آسمانها!ولی ببینیم میتونه درست بزنتش یا نه!
پری فِی با نگاهی تیز و بدونِ پلککمی زدن به یوان خیره شد، انگار که نمیتوانستتکان حتی کوچکترین حرکتِ او را از دست بدهد.
با این حال، هر چه بیشتر به نواختنِ یوان گوش میداد،وقتِ بیشتر مهارتهای او، بهویژه حرکاتِ دستش را تحسین میکرد. حتی کمیمیتونی کلافه شده بود که یوان آهنگِ خودش را بهتر از او مینواخت!
یوان نیز هر چه بیشتر چنگ مینواخت، باحرف این ساز راحتتر میشد و حتی در میانههایسپس آهنگِ سوم، با چشمانِ بسته شروع به نواختن کرد.
«تینگ~»
وقتی یوان نواختنِ چهارمین آهنگش را آغاز کرد،کمی پری فِی کنارش نشست و چشمانش را بستتکان و با تمامِ وجود از چنگنوازیِ یوان لذت برد.
خیلی زود، پری فِی خود را کاملاً غرقبنوازد در اجرای یوان یافت و حس کرد تکتکِ نُتهاییبله که یوان مینواخت، جسم و روحش را ماساژ میداد.
دیگر مهمانانِ تالارِ اژدها نیز همین حس راحرف داشتند و بیشترشان حتی دست از غذا خوردنسپس کشیده بودند تا تماموکمال روی موسیقی تمرکز کنند.
«یعنی پری فِی توی چنگ زدن به سطحِباریه جدیدی رسیده؟ من قبلاً بارها به چنگنوازیاش گوشآهنگ دادم، ولی این اولین باریه که همچین حسی دارم...»
«آره... فقط با گوش دادن به این موسیقی میتونم یه حسِپولِ گرم رو توی تمامِ بدنم حس کنم... اگه بتونم یکم بیشتردوخت به این گوش بدم، بدم نمیاد تمامِ امتیازاتِ مشارکتم رو خرج کنم...»
کمی بیش از یکبودنِ ساعت بعد، یوان هفتمین وسپس آخرین آهنگش را تمام کرد.
یوان رو بهندارم پری فِی کردتموم و گفت: «تموم شد.»
اما پری فِی که بایعنی چشمانِ بسته کنارش نشسته بود وغیرممکنه انگار خواب بود، هیچ پاسخی نداد.
یوان گفت: «اوه...» او نمیخواست آرامشِ پریمیخواست فِی را به هم بزند، برای همینمیدم بلند شد و بیصدا از آنجا رفت.
وقتی چو بو متوجه شد یوان داردکمی میرود، با صدایی آرام و مضطرب پرسید:استرس «و-واقعاً میخوای همینجوری ولش کنی و بری؟»
یوان جواب داد: «آره، باید برمتموم یه جایی.» و ادامه داد: «غذا واقعاًمیخواست خوب بود. حتماً وقت کنم دوباره برمیگردم.»
وقتی یوان تالارِ اژدها را ترک کرد،اولین چو بو همانجا ایستاد و باحوصله منتظر ماندنُتِ تا پری فِی دوباره چشمانش را باز کند.
اما چو بو خبر نداشت که پری فِی در همان لحظه،پولِ پس از شنیدنِ چنگنوازیِ یوان، داشت روشنبینی را تجربه میکرد ودوخت به همین دلیل بود که حتی ساعتها بعد هم بیحرکت مانده بود.
وقتی پری فِی دوباره چشمانشدلش را باز کرد، یوان خیلیپولِ وقت بود که رفته بود.
یعنی با اجرای اون شاگردِدیگه حیاطِ بیرونی به روشنبینی رسیدم...لذتبخش آخه این مردِ جوان کیه؟
پری فِی پس از خروج از حالتِ روشنبینیباریه با خود فکر کرد و حس کرد ادراکشآهنگ از چنگ یک سطحِ کامل بالا رفته است.
وقتی پری فِی متوجه شد یواندلش ناپدید شده است، با چهرهای بهتزده ازاضافهاش چو بو پرسید: «ا-اون شاگرد کجا رفت؟!»
چو بو در حالی که پشتشمیخواست عرق کرده بود، جواب داد: «ا-اوناضافهاش شاگرد خیلی وقته رفته... شش ساعت پیش...»
پری فِی کفِ دستانش را روی میز کوبیدحرف و باعث شد میز بلرزد: «چی؟! واقعاً بدونِ هیچپولِ حرفی غیبش زد؟! و تو هم همینطوری گذاشتی بره؟!»
چو بو سریع عذرخواهی کرد: «م-متأسفم،واقعاً خواهرِ ارشد... فکر کردم برات مهمبعد نیست و جرئت نکردم زیاد نگهش دارم.»
سپس پری فِیبردن با اخم پرسید: «اسمِمیخواست اون شاگرد چی بود؟»
«شاگرد یوان.»
پری فِی از چو بودیگه پرسید: «شاگرد یوان... چیزی درلذتبخش موردش میدونی؟ پیشینهاش؟ اصلاً هر چیزی!»
چو بو سریع سرش را تکان داد:اولین «ن-نه... فقط میدونم این اولین بارشه کهآخرین میاد تالارِ اژدها و یه شاگردِ جدیده.»
پری فِی با فهمیدنِ واقعیتِ ماجرا دهانش باز ماند:بنوازد «اولین بارش توی تالارِ اژدهاست؟! یعنی امروز برای اولین بارخواهرِ آهنگهای من رو شنید؟! و یهجوری تونست اونقدر بینقص بنوازتشون؟!»
شاگرد یوان...بردن شاگرد یوان... آخهدلش تو کی هستی؟
پری فِی به چنگِ روی میز که هالهایحرف از تنهایی داشت خیره ماند، انگار چنگ هم ازپولِ اینکه یوان آن را جا گذاشته بود، ناراحت بود.