---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 488: دست‌کمش نگیر • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 488: دست‌کمش نگیر

0

مدتی پس از شنیدنِ کلِ‌مرخصی​ ماجرا از زبانِ یو یونگ، می‌فنگ‌سمتِ​ آماده شد تا به خانه برگردد.

یو یونگ پیش از رفتنِ او گفت: «می‌فنگ، می‌دونم دخترته، اما کاری از دستمون برنمیاد. فکر کنم فقط می‌تونیم برای‌خبر​ می‌شیو خوشحال باشیم که توجهِ آدمِ برجسته‌ای مثلِ رئیس ژائو رو جلب کرده. اگه با اون و اتحادیهٔ تزکیه‌گران باشه، مطمئنم‌استخدام​ زندگیِ پرباری می‌سازه. و بازم عذر می‌خوام که این‌قدر دیر و نصفه‌شب کشوندمت اینجا. اگه بخوای می‌تونی فردا رو مرخصی بگیری.»

می‌فنگ وقتی سوارِ ماشینش شد،‌یکراست​ یکراست به سمتِ خانه راند و‌رئیسِ​ تمامِ راه را در فکر بود.

رئیسِ اتحادیهٔ تزکیه‌گران... قطعاً کسی نیست‌منم​ که خاندانِ یو بتونن باهاش دربیفتن،‌زدی​ چه برسه به می‌شیو... این دردسرسازه...

پس از بازگشت به‌فردا​ خانه، می‌فنگ یکراست سراغِ‌سوارِ​ کشوی قفل‌دارِ کنارِ تختش رفت.

سپس بازش کرد،‌زدی​ یک گوشیِ یک‌بارمصرف بیرون‌شدی—​ آورد و روشنش کرد.

لحظه‌ای بعد، شماره‌ای گرفت.

می‌شیو سریع‌تر از حدِ انتظارِ‌بیداری​ می‌فنگ جواب داد، چرا که‌مادر​ خیلی از نیمه‌شب گذشته بود: «الو؟»

می‌فنگ پرسید:‌بخوای​ «چرا این‌موقعِ‌فردا​ شب بیداری؟»

«منم می‌تونم همین‌زدی​ رو بپرسم... مادر، چرا‌شدی—​ این‌موقعِ شب زنگ زدی؟»

می‌فنگ گفت: «از وقتی خاندانِ یو رو‌راند​ ترک کردی خیلی شجاع‌تر شدی— تا جایی‌نیست​ که حتی جرئت می‌کنی جوابم رو بدی.»

«به‌هرحال، بذار برم سرِ‌این‌موقعِ​ اصلِ مطلب. خبر داری‌همین​ الان توی چه دردسری افتادی؟»

صدای گیجِ می‌شیو به‌فردا​ گوش رسید: «دردسر؟ داری‌سوارِ​ درموردِ چی حرف می‌زنی؟»

«یادت میاد بهت گفتم رئیس ژائو از اتحادیهٔ تزکیه‌گران با خاندانِ یو تماس گرفته؟ خب،‌بذار​ خاندانِ یو کارآگاه‌هایی استخدام کرده تا جات رو پیدا کنن و اونا هم از آپارتمان‌دردسر​ خبردار شدن. اما این حتی بدترین قسمتش نیست. اونا از اربابِ جوان هم خبر دارن.»

می‌شیو با‌وقتی​ صدایی غافلگیرشده‌ماشینش​ فریاد زد: «چی!»

خاندانِ یو به خودشان زحمت داده بودند تا برای‌بپرسم​ پیدا کردنِ او کارآگاه استخدام کنند؟ آخر چقدر درمانده‌حتی​ بودند که می‌خواستند او را به اتحادیهٔ تزکیه‌گران بکشانند؟

می‌شیو گفت: «حتی اگه جامون رو بدونن... واقعاً اهمیتی‌ماشینش​ داره؟ من دیگه با خاندانِ یو نیستم، دلم هم‌کسی​ نمی‌خواد به اتحادیهٔ تزکیه‌گران ملحق بشم. نمی‌تونن مجبورم کنن که.»

می‌فنگ آهی کشید: «داری دنیای بزرگ‌ترها و نفوذِ‌جایی​ بعضی آدما رو دست‌کم می‌گیری، می‌شیو. بعضی‌ها اون‌قدر‌برم​ قدرتمند هستن که چاره‌ای جز موافقت برات نمی‌ذارن.»

«درموردِ خاندانِ یو، چه بخوای چه نخوای مجبورت می‌کنن به خاندان برگردی و‌کسی​ تو رو به اتحادیهٔ تزکیه‌گران می‌فروشن. در واقع، کارآگاه‌ها از همین الان دارن‌کنارِ​ تیمی از تزکیه‌گران رو آماده می‌کنن تا به‌زور تو رو به خاندان برگردونن.»

می‌شیو گفت: «چی! باید چی‌کار‌بیداری​ کنم؟ من الان نمی‌تونم از‌مادر​ کنارِ یوا— یو تیان تکون بخورم!»

«می‌تونی قبل از اینکه بگیرنت از اون آپارتمان بری، اما این کار فقط تأخیر میندازه تو کارشون، چون‌کسی​ بالاخره دوباره پیدات می‌کنن. تازه، جابه‌جا شدن توی خیابون بدونِ اینکه دیده بشی، اونم وقتی مجبوری با اربابِ جوان‌گوشیِ​ توی این وضعیتش سفر کنی، اصلاً آسون نیست. بنابراین، تنها راهت اینه که مستقیم با این مسئله روبه‌رو بشی.»

می‌شیو پرسید: «منظورت چیه؟»

می‌فنگ پرسید: «یادت هست چی بهت یاد‌راند​ دادم؟ اینکه اگه کسانی امنیتِ اربابِ جوان‌نیست​ رو به خطر انداختن باید چی‌کار کنی؟»

می‌شیو با صدایی آرام‌این‌موقعِ​ زمزمه کرد: «...حتی اگه‌همین​ بخوام هم نمی‌تونم فراموشش کنم...»

«خوبه، و از اونجا که الان یه تزکیه‌گری، باید خیلی قوی‌تر‌سمتِ​ هم شده باشی. فقط حواست باشه کسی رو نکشی و همه‌چیز‌باهاش​ مرتب پیش می‌ره. آه، محضِ احتیاط حتماً بعدش به پلیس گزارش بده.»

«تا یه مدت دیگه باهات تماس نمی‌گیرم، چون خاندانِ یو شک‌می‌کنی​ کرده که من تو ناپدید شدنت دست داشتم. وقتی مشکل رو‌الان​ حل کردی، فقط بعد از نیمه‌شب با گوشیِ یک‌بارمصرفم تماس بگیر.»

«فهمیدم.»

«حتماً اربابِ جوان رو امن نگه دار،‌می‌تونم​ چون احتمالِ زیادی هست که از اربابِ‌کردی​ جوان برای مجبور کردنت به برگشتن استفاده کنن.»

با یادآوریِ فنِ خنجرهای پرندهٔ یوان، لبخندِ محوی روی صورتِ می‌شیو‌سمتِ​ نشست و گفت: «دست‌کمش نگیر، مادر. شاید نتونه درست حرکت کنه،‌باهاش​ اما شک دارم الان کسی قوی‌تر از اون وجود داشته باشه.»

برای یک بار هم‌ترک​ که شده، می‌فنگ از‌جایی​ حرفِ می‌شیو زبانش بند آمد.

نتوانست جلوی خودش را‌ماشینش​ بگیرد و پرسید: «منظورت‌تمامِ​ از این حرف چیه؟»

«بالاخره می‌فهمی، مادر. به‌هرحال، من می‌خوام یکم بخوابم.‌همین​ تو هم باید بخوابی. شب‌بخیر.» می‌شیو پیش از آنکه‌جایی​ می‌فنگ حتی بتواند جواب بدهد، تماس را قطع کرد.

می‌فنگ پیش از آنکه روی تخت دراز بکشد و‌ماشینش​ بخوابد، با خودش زمزمه کرد: «این دخترِ کوچولو قطعاً‌کسی​ شجاع‌تر شده، حتی یه کم پررو... حتماً اتفاقی افتاده...»

در همین حال، می‌شیو روی‌کردی​ تخت دراز کشید و با‌جرئت​ نگاهی مات‌ومبهوت به سقف خیره شد.

با صدایی آرام آه کشید: «من‌سمتِ​ فقط یه زندگیِ آروم با اون می‌خوام...‌کسی​ چرا همه اوضاع رو این‌قدر پیچیده می‌کنن؟»

پس از لحظه‌ای سکوت، با صدایی سرد‌می‌تونم​ زمزمه کرد: «دیگه نمی‌ذارم کسی اون رو‌کردی​ از من بگیره... مهم نیست کی باشن...»

سپس می‌شیو برای دو ساعتِ‌مرخصی​ کوتاه خوابید و بعد بیدار‌یکراست​ شد تا صبحانه را آماده کند.

یوان در حالی که از حسِ ایزدی‌اش استفاده‌جایی​ می‌کرد، با او احوالپرسی کرد: «صبح‌بخیر، می‌شیو... همم؟‌برم​ خسته به نظر می‌رسی. دیشب به‌اندازهٔ کافی نخوابیدی؟»

می‌شیو گفت:‌وقتی​ «یوان، خبرهای‌ماشینش​ بدی دارم.»

«چی شده؟»

می‌شیو آهی کشید و گفت: «خاندانِ یوعه. اونا کارآگاه‌هایی‌ماشینش​ رو استخدام کردن تا پیدام کنن، و الان جامون‌کسی​ رو می‌دونن... از جمله این واقعیت که تو با منی.»

یوان لحظه‌ای ساکت ماند و سپس‌شجاع‌تر​ گفت: «حتی اگه جامون رو هم‌جوابم​ بدونن، می‌خوان چی‌کار کنن؟ مجبورت کنن برگردی؟»

می‌شیو سر تکان داد: «از‌یکراست​ روی چیزایی که مادرم دیشب‌بود​ تو تماسش بهم گفت... آره...»

یوان با تعجب‌پرسید​ پرسید: «چی؟ آخه‌منم​ کجای این کار قانونیه؟»

می‌شیو آهی کشید: «خب، قانونی نیست، اما وقتی مثلِ خاندانِ یو قدرتمند و بانفوذ‌راه​ باشی و از حمایتِ رئیسِ اتحادیهٔ تزکیه‌گران هم برخوردار باشی... واقعاً تا وقتی پای‌سراغِ​ قتل‌عام در میون نباشه، تقریباً هیچ کاری نیست که نتونن از زیرش قسر در برن...»

ناولها | novelha.net