چپتر 839: میراثِ والاگوهرِ ایزدی
0یوان با دیدنِ این چهار نفر در اعماقِباشد خودآگاهش، آهی کشید و گفت: «پس همهتون اینجامعنا قایم شده بودین... باید زودتر این کار رو میکردم...»
تیان یانگ پرسید:سرِ «با آمدن به اینجاخاصی به دنبالِ چه هستی؟»
یوان برگشت تا به والاگوهرِ ایزدی نگاه کند و گفت:اما «میخوام... میخوام یاد بگیرم چطور هالهٔ مُهرِ اهریمنم رو باهستیم— هالهٔ شمشیرم ترکیب کنم. میخوام اون پلیدی رو شکست بدم.»
والاگوهرِ ایزدی با لبخندی عمیقباشد بر لب، چشمانش را بست وباشی گفت: «پلیدی، هان؟ چه اسمِ خاطرهانگیزی.»
والاگوهرِ ایزدی ناگهان چشمانش را باز کرد وباشد قدمی به جلو برداشت: «دانشِ من، تجربهٔ منمعنا و خاطراتم را میخواهی... اما برای پذیرفتنِ وجودم آمادهای؟»
«شاید ما یکی باشیم، اما آدمهای متفاوتیخاصی هم هستیم— دستکم تا زمانی که ایننهایت حقیقت را بپذیری که ما یکی هستیم.»
«اگر برای پذیرفتنِ وجودمجلو آماده نیستی، پس برای دریافتِمیخواهی میراثم هم آماده نخواهی بود.»
«...»
یوان زبانش بند آمده بود.
فکرش را هم نمیکرد که ازاتفاقِ سوی خاطراتِ خودش طرد شود، مگروجودِ آنکه با تجسمِ پیشینِ خودش کنار بیاید.
یوان از او پرسید: «اگه قبولتدانشِ کنم چی میشه؟ کاملاً وجودم روپذیرفتنِ تسخیر میکنی؟ دوباره میشم همون "والاگوهرِ ایزدی"؟»
والاگوهرِ ایزدی لبخند زد و گفت: «یادت باشد، تو فقط خاطراتِباشی من را نمیپذیری. اگر واقعاً میخواهی "من" را ببینی، باید "من" باشی.فعلاً البته، این به آن معنا نیست که واقعاً تبدیل به من میشوی.»
یوان از سرِ کنجکاوی"والاگوهرِ پرسید: «و اگه نخوامباشد قبولت کنم چی میشه؟»
«اتفاقِ خاصی نمیافتد. فعلاً میتوانی تمامِ وجودِ ما را پس بزنی، اما در نهایت خاطراتت را بهطورِ کاملبیدار بیدار خواهی کرد. نمیتوانی تا ابد فرار کنی، یوان. زمانی میرسد که باید هویتِ واقعیات را در آغوششنیدنِ بگیری و هرچه این اتفاقِ اجتنابناپذیر را بیشتر به تعویق بیندازی، فقط کار را برای خودت سختتر میکنی.»
یوان با شنیدنِ حرفهایجلو والاگوهرِ ایزدی، در سکوت بهمیخواهی چهار چهرهٔ روبهرویش خیره ماند.
چند لحظه بعد پرسید: «اگه... اگهفقط شما واقعاً خاطراتِ من نباشین و خاطراتیمعنا باشین که توی ذهنم کاشته شدن چی؟»
والاگوهرِ ایزدیمیشم نگاهی با"والاگوهرِ بقیه ردوبدل کرد.
«هاهاها!»
هر چهارکرد نفرِ آنها ناگهانبرداشت زدند زیرِ خنده.
تیان یانگ گفت: «واقعاً چنین باوری داری؟ این به"من" خاطرِ حرفهای آن ققنوس است؟ حتی بدونِ اکسیرِ حقیقتکنجکاوی هم باید بهخوبی بدانی که ما واقعی هستیم یا دروغین.»
یوان در دل آهی کشید.ایزدی" حتی بدونِ اشارهٔ تیان یانگ همواقعاً میدانست که اینها خاطراتِ واقعیاش هستند.
والاگوهرِ ایزدی لحظهایسرِ بعد پرسید: «خب؟اتفاقِ به نتیجهای رسیدی؟»
پس ازکرد لحظهای سکوت، یوانبرداشت سر تکان داد.
با صدایی قاطع گفت: «حتیباشد اگه قبولت کنم، بازم خودمببینی میمونم. نمیذارم غیر از این بشه.»
«همین را میخواستم بشنوم.»
لبخندی درخشان بر چهرهٔکنجکاوی والاگوهرِ ایزدی نشست ونمیافتد بیشتر به یوان نزدیک شد.
وقتی درست روبهروی همجلو ایستادند، والاگوهرِ ایزدی دستش رامیخواهی برای دست دادن دراز کرد.
والاگوهرِ ایزدی گفت: «میراثِیادت من... آن را درواقعاً دستانِ تو میگذارم. ناامیدم نکن.»
یوان پیش از فشردنِ دستِایزدی" والاگوهرِ ایزدی، سر تکان دادنمیپذیری و گفت: «سعی میکنم ناامیدت نکنم.»
والاگوهرِ ایزدی ناگهان درخشید و چند ثانیه بعدنمیافتد به بیشمار ذرهٔ کوچک خرد شد. این ذراتِبهطورِ کوچک خاطراتِ او بودند که با یوان درآمیختند.
خاطرات در ذهنِ یوانجلو جاری شد؛ خاطراتِ اولیهاشخاطراتم در جایگاهِ والاگوهرِ ایزدی.
با این حال، اینهایادت همچنان تنها بخشِ کوچکیواقعاً از خاطراتِ والاگوهرِ ایزدی بود.
البته حتی یک درصد از خاطراتِ والاگوهرِ ایزدیباشد دربردارندهٔ چنان دانش و تجربهٔ عظیمی بود کهمعنا میتوانست یک فانی را به موجودی ایزدگونه بدل کند.
با بازیابیِ خاطراتِ پیشینش در نقشِ والاگوهرِ ایزدی،نمیافتد همچون دورانِ کودکی و دلیلِ روی آوردنش بهبهطورِ شکارِ اهریمنها، ناگهان اشک از چشمانِ یوان جاری شد.
یوان زیرِ لب زمزمه کرد: «میفهمم... پس برای همین بود کهبرای تو... نه، من شروع به شکارِ اهریمنها کردم.» در همان حال،زمانی بانوی جوانِ زیبایی ناگهان درونِ ذهنش پیشِ روی او تجلی یافت.
یوان به بانوی جوانی که روبهرویشفقط ایستاده بود گفت: «ببخشید... با اینکهالبته قول داده بودم هیچوقت فراموشت نکنم.»
«اشکالی نداره. بهخاطر شرایطِ خاصتایزدی" میبخشمت، ولی فقط در صورتینمیپذیری که یه لطفی در حقم بکنی.»
«چه لطفی؟»
دختر گفت:کرد «اسمم روجلو صدا بزن.»
لبخندِ ملایمی برلبخند لبِ یوان نشستفقط و گفت: «آی رونگ.»
با شنیدنِ نامش، لبخندِ زیبایی برلبخند لبانِ بانوی جوان نقش بست؛ لبخندی"من" که میتوانست حتی گلهای پژمرده را بشکفاند.
«چون ثابت کردی واقعاً مننخوام رو یادت مونده، میبخشمت. اما مهمترتمامِ از اون، اسمِ خودت یادت هست؟»
یوان سر تکان داد: «آره.برداشت قبل از اینکه والاگوهرِ ایزدیاما بشم، تیان چنیو صدام میزدن.»
«درسته. ولیایزدی" این دیگهیادت مهم نیست چون...»
یوان جملهٔ آی رونگ"والاگوهرِ را کامل کرد: «چون منفقط تیان چنیو نیستم. من یوانم.»
بانوی جوانِ زیبا پیشکنجکاوی از محو شدن درنمیافتد خلأ، بهآرامی سر تکان داد.
یوان برگشت وقدمی به سه تناسخِدانشِ دیگرش نگاه کرد.
پرسید: «بایدایزدی" شماها رویادت هم بپذیرم؟»
تیان یانگ گفت: «بالاخره آره، ولی الان وقتش نیست. قبل از اینکه"من" خاطراتِ ما رو هم جذب کنی، به زمان نیاز داری تا خاطراتِ تیاننمیافتد چنیو رو کاملاً هضم کنی. لقمهٔ بزرگتر از دهنت برندار، وگرنه دیوونه میشی.»
و ادامه داد: «تازهش، برای یادآوریِ همهٔ خاطراتت عجله نکن. خاطراتِ یک جاودانه که میلیونها سال زندگیکامل کرده چیزی نیست که بشه دستکم گرفتش. حتی یه ذرهٔ کوچیک از اون ممکنه دهها هزار سال تجربهسختتر باشه؛ چیزی که برای از پا درآوردنِ کسی که فقط ۱۸ سال تجربه داره، از سرش هم زیاده.»
یوان سر تکان داد: «میفهمم.»
لحظهای بعد چشمانشلبخند را باز کرد ونمیپذیری دید هنوز غرقِ اشکاند.
فنگ یوشیانگمیشم پرسید: «حالتون"والاگوهرِ خوبه، اربابِ جوان؟»
«آره، خوبم. فقط یه اتفاقِنخوام غمانگیز رو به یاد آوردممیتوانی که خیلی وقت پیش افتاده بود.»
فنگ یوشیانگ منظورِ حرفشجلو را کاملاً نفهمید، اماخاطراتم تصمیم گرفت چیزی نپرسد.
یوان از جا برخاست و گفت: «بههرحال، بهتره کارِ این پلیدی رو تموم کنیمنیست و برگردیم سراغِ جمع کردنِ امتیازاتِ بیشتر، موافقی؟» سپس با نگاهی آرام به هیولاینهایت خفته خیره شد. رفتارش با چند دقیقه پیش از زمین تا آسمان فرق کرده بود.