---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 404: نخستین بازیکنانی که عروج می‌کنند • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 404: نخستین بازیکنانی که عروج می‌کنند

0

چند لحظه بعد، سونگ لینگ‌اِر در‌فرقه‌ت​ اتاقی نشست که لونگ یی‌جون در‌بی‌صبرانه​ آن پشتِ میزِ کارش نشسته بود.

سونگ لینگ‌اِر‌کاغذ​ پرسید: «خب،‌پوزخند​ شاگرد یوان کجاست؟»

او با‌به‌خاطرِ​ بی‌خیالی گفت: «فعلاً‌دست​ داخلِ معبدِ اژدهاست.»

شاید انتظار می‌رفت لونگ یی‌جون معبدِ اژدها را مخفی نگه‌می‌کنم​ دارد، چون مشخصاً گنجینه‌های ارزشمندِ فراوانی درونش پیدا می‌شد. با این‌به‌خاطرِ​ حال، وجودِ معبدِ اژدها از مدت‌ها پیش بر همه آشکار بود.

سونگ لینگ‌اِر‌وقتِ​ گفت: «معبدِ‌زیادی​ اژدها؟ از کِی؟»

جواب داد:‌کاغذ​ «همین چند‌پوزخند​ دقیقه پیش.»

«...»

سونگ لینگ‌اِر زبانش بند آمد. اگر فقط‌تمامِ​ یک روز زودتر به اینجا می‌آمد— حتی چند‌برای​ ساعت زودتر، شاید می‌توانست با یوان حرف بزند.

«حالا که‌وقتِ​ می‌دونی کجاست، می‌تونی‌دارم​ از اینجا بری.»

سونگ لینگ‌اِر با حرفش او‌برخلافِ​ را غافلگیر کرد: «همف. پس‌بکنم​ همین‌جا می‌مونم تا بیرون بیاد.»

لونگ یی‌جون به او گفت: «چی؟ می‌خوای اینجا بمونی تا برگرده؟ شاید هفته‌ها طول‌نیست​ بکشه تا بیرون بیاد! به‌عنوانِ رئیسِ فرقهٔ یکی از ده فرقهٔ برترِ آسمانِ زیرین،‌کنم​ کارِ بهتری نداری جز اینکه دنبالِ کسی بیفتی که قبلاً دستِ رد به سینه‌ت زده؟»

سونگ لینگ‌اِر به میزِ او که پر از کاغذ بود نگاه کرد و‌تازه​ پوزخند زد: «برخلافِ تو، من قبل از اینکه تصمیم بگیرم کاری بکنم، تمامِ کارهام‌منتظرم​ رو تموم می‌کنم. قلمروِ رازآلود تازه تموم شده، برای همین وقتِ آزادِ زیادی دارم.»

«و حرف از قلمروِ رازآلود شد، فرقه‌ت فقط به‌خاطرِ‌جایگاهش​ شاگرد یوان تونست جایگاهش رو به دست بیاره. بی‌صبرانه‌لازم​ منتظرم تا قیافه‌ت رو بعد از قلمروِ بعدی ببینم.»

لونگ یی‌جون لبخند زد و گفت: «لازم نیست‌بگیرم​ خشمت رو سرِ من خالی کنی، فقط به‌خاطرِ‌رازآلود​ اینکه یه کوچک‌تر دستِ رد به سینه‌ت زده.»

سونگ لینگ‌اِر فوراً‌تونست​ از این جوابِ دندان‌شکن‌بی‌صبرانه​ از کوره دررفت: «تـ-تویِ...!»

«همف. نیومدم اینجا که با‌کاری​ تو بحث کنم. اومدم تا‌می‌کنم​ شاگرد یوان رو با خودم ببرم.»

لونگ یی‌جون سر تکان داد و گفت: «چی باعث شده‌دست​ فکر کنی به فرقه‌ت ملحق می‌شه؟ می‌دونی که حتی رفتن‌خشمت​ به آسمانِ روح با ارشد نیه رو هم رد کرد؟»

گفت: «می‌دونم. وقتی این اتفاق افتاد اونجا بودم.» و ادامه داد:‌تمامِ​ «اگه با ارشد نیه به آسمانِ روح می‌رفت، بی‌خیال می‌شدم. اما همین‌دارم​ حقیقت که تصمیم گرفت توی آسمانِ زیرین بمونه، یعنی هنوز شانس دارم.»

لونگ یی‌جون‌به‌خاطرِ​ خندید: «خوابش‌جایگاهش​ رو ببینی.»

سپس ادامه داد: «به هر حال، اگه نمی‌خوای بری، می‌تونی هر چقدر که دوست داری منتظر بمونی. در نهایت، این تصمیمِ شاگرد یوانه‌جایگاهش​ که می‌خواد با تو بیاد یا نه. من خیلی دوست دارم اون رو به‌عنوانِ شاگردِ هسته توی معبدِ جوهرِ اژدها داشته باشم، اما‌بحث​ می‌دونم که مدتِ زیادی با ما نمی‌مونه. شاید بعد از معبدِ اژدها، فرقه رو ترک کنه. این مکان برای کسی مثلِ اون خیلی کوچیکه.»

گفت: «پس‌وقتِ​ بیرونِ معبدِ‌زیادی​ اژدها منتظرش می‌مونم.»

لونگ یی‌جون شانه‌نگاه​ بالا انداخت: «هر‌قبل​ کاری دلت می‌خواد بکن.»

در حالتِ عادی، لونگ یی‌جون در برابرِ رئیسِ فرقهٔ یک فرقهٔ دیگر‌لبخند​ این‌قدر بی‌خیال رفتار نمی‌کرد، اما مدتِ بسیار زیادی بود که سونگ لینگ‌اِر را‌تویِ​ می‌شناخت، و با اینکه با هم دوست نبودند، دشمن هم به حساب نمی‌آمدند.

لونگ یی‌جون هم می‌دانست سونگ لینگ‌اِر از آن دست آدم‌هایی نیست که بی‌دلیل‌تازه​ به دیگران آسیب برساند، یا اهلِ توطئه‌چینی علیه کسی باشد. برای همین از‌بی‌صبرانه​ اینکه بگذارد او بدونِ هیچ نظارتی در فرقه پرسه بزند، چندان نگران نبود.

گذشته از این، برایش روشن‌دارم​ بود که او فقط به‌خاطرِ‌دست​ شاگرد یوان به اینجا آمده است.

سونگ لینگ‌اِر پس از‌پوزخند​ خروج از ساختمان، یکراست‌بگیرم​ به‌سوی شکافِ اژدها رفت.

خانهٔ سیاری کنارِ شکافِ اژدها دید و ناخودآگاه تصمیم‌قیافه‌ت​ گرفت همان‌جا بماند تا اگر خواست از آن استفاده‌کنی​ کند، غافل از اینکه خانه از پیش اشغال شده بود.

مدتی بعد، سونگ لینگ‌اِر کنارِ شکافِ‌بکنم​ اژدها نشست و چنگش را بیرون آورد‌تازه​ و برای گذراندنِ وقت مشغولِ نواختن شد.

فنگ یوشیانگ که از روی هاله‌اش خیلی‌به‌خاطرِ​ زود او را شناخته بود، پرسید: «اون یکی‌بعدی​ از داورای مسابقهٔ چنگ نیست؟ اینجا چی‌کار می‌کنه؟»

شیائو هوا گفت:‌نگاه​ «معلومه که به‌خاطرِ‌قبل​ داداش یوان اومده.»

«چی؟ عجب آدمِ سمجی‌ئه. اربابِ جوان‌بیاره​ که تا حالا چند بار پیشنهادش‌لبخند​ رو رد کرده، ولی انگار ول‌کن نیست.»

لان یینگ‌یینگ نتوانست‌تصمیم​ جلوی کنجکاوی‌اش را بگیرد‌تمامِ​ و پرسید: «اون کیه؟»

فنگ یوشیانگ ماجرا را توضیح داد: «رئیسِ فرقهٔ آکادمیِ نوای آسمانیه و توی‌منتظرم​ مسابقه‌ای که اربابِ جوان شرکت کرده بود، داور بود. حتی یه مبارزهٔ کوچیک‌جوابِ​ هم با اربابِ جوان داشت و بهش باخت، و از همون موقع افتاده دنبالش.»

لان یینگ‌یینگ‌کاغذ​ سر تکان‌پوزخند​ داد: «که این‌طور...»

در همین حین، در درهٔ دارو واقع در قارهٔ‌قیافه‌ت​ شمالی، وانگ شیویینگ به مرشدش تعظیم کرد و گفت:‌کنی​ «بابتِ همه‌چیز ممنونم، مرشد. من اینجا خیلی چیزها یاد گرفتم.»

مرشدش گفت: «نه، من باید ازت تشکر کنم. منم ازت خیلی چیزها‌رازآلود​ یاد گرفتم. تو بی‌شک یکی از بااستعدادترین شاگردایی هستی که تا به حال‌بیاره​ داشتیم. اگه به یادگیریِ طبابت ادامه بدی، مطمئنم توی آینده آدمِ بزرگی می‌شی.»

«توی آسمان‌های روح موفق باشی.»

وانگ شیویینگ سر تکان داد و سپس برگشت و به‌سوی ارشد نیه رفت.‌تموم​ ارشد نیه به‌همراه دو شرکت‌کنندهٔ دیگر که قرار بود با او به آسمانِ‌تونست​ روح بروند، آنجا حضور داشت؛ یکی از آن‌ها نیز مانند خودش بازیکن بود.

ارشد نیه از‌تونست​ او پرسید: «آماده‌ای‌بیاره​ از اینجا بریم؟»

«بله، آماده‌ام.»

«خوبه. پس الان راهیِ آسمانِ روح می‌شیم.» ارشد نیه به‌همراهِ‌دست​ وانگ شیویینگ و آن دو نفرِ دیگر درهٔ دارو را‌خشمت​ ترک کرد و آن‌ها را به بیرون از قلمروِ رازآلود برگرداند.

پس از اینکه آماده شد،‌برخلافِ​ ارشد نیه بلوری بیرون آورد و‌تمامِ​ آن را در دستانش خُرد کرد.

لحظه‌ای بعد، آرایهٔ بزرگ و‌دست​ عظیمی زیرِ پایشان پدیدار شد و‌ببینم​ آن‌ها را در نوری گرم فروبرد.

«این حس شبیهِ...»

وانگ شیویینگ حس کرد این آرایهٔ بزرگ شبیهِ‌تونست​ همان آرایه‌ای است که در پاگودای رازآلود، او‌ببینم​ و یوان را به شهرِ اژدهای باستانی برده بود.

ویژژژ!

هر چهار نفر از زمین کنده شدند و‌منتظرم​ در هوا شناور ماندند، و سپس مستقیماً به‌سوی آسمان‌خالی​ پرتاب شدند؛ جایی که ناگهان دروازه‌ای باز شده بود.

و پیش از آنکه به خود بیایند، وانگ‌کارهام​ شیویینگ و بقیه آسمانِ زیرین را ترک کردند‌وقتِ​ و به نخستین بازیکنانی بدل شدند که عروج می‌کردند.

ناولها | novelha.net