چپتر 854: کوهِ خونآلود
0لان یینگیینگ و فنگ یوشیانگ همباهاش پس از اینکه منطقهشان را بینتیجهجوان گشتند، به سمتِ شرقیِ شهر رفتند.
یوان از آنها پرسید:حدس «چیزِ خاصی پیدا کردید؟گمشدهٔ سمتِ من که خالی بود.»
فنگ یوشیانگ گفت: «هیچی، ولی تعجب هم نمیکنم. میلیونها سالهشخص که هیچکس جز اهریمنها به اینجا سر نزده. اگه چیزیمطمئن غیر از گنجینههای روحی اینقدر دوام میآورد، حسابی جا میخوردم.»
یوان گفت: «پس بیاید قبل از اینکه ازپسرِ اینجا بریم، یه نگاهِ سریع به این منطقهٔ آخرمطمئن بندازیم.» و در سمتِ شرقیِ شهر به راه افتادند.
حدود ده دقیقه کهآوردنش راه رفتند، فنگ یوشیانگنزنیم ناگهان ایستاد و اخم کرد.
یوان پرسید: «چیمیکنه شده فنگ فنگ؟شخص چیزی پیدا کردی؟»
«چیزی نه، یه نفر. باپایین اینکه ضعیفه، ولی میتونم حضورِشخص کسی رو اون جلو حس کنم.»
یوان گفت: «یه نفر؟میکنه کی میتونه باشه؟ من بویگمشدهٔ هیچ اهریمنی رو حس نمیکنم.»
«فکر کنم یه تزکیهگرِ انسانیه.»
یوان اخمچیکار کرد وحدس گفت: «بریم!»
فنگ یوشیانگ سر تکان داد وچیکار قدمهایش را تندتر کرد تا بقیهگمشدهٔ را به سمتِ این حضورِ ناشناخته ببرد.
همین که آنقدر نزدیک شدند تا باشخص حسِ ایزدیشان شخصِ پشتِ این حضور راباهاش ببینند، ایستادند تا اوضاع را بررسی کنند.
فنگ یوشیانگ گفت: «یه تزکیهگرِممکنه انسانی. به نظر نمیرسه بهوشنمیشیم باشه. ولی این پایین چیکار میکنه؟»
یوان حدس زد: «فکر میکنی اینشخص شخص میتونه پسرِ گمشدهٔ اون زنممکنه باشه؟ شاید اهریمنها گرفتنش و آوردنش اینجا.»
فنگ یوشیانگ گفت: «ممکنه، ولی تا باهاش حرفحدس نزنیم مطمئن نمیشیم. اربابِ جوان، لطفاً همینجا منتظرممکنه بمونید تا من مطمئن بشم تلهای در کار نیست.»
یوان سر تکانچیکار داد و گذاشتمیکنی فنگ یوشیانگ جلوتر برود.
کمی بعد، فنگ یوشیانگ به مرد نزدیکحرف شد و با پایش سقلمهای به اوهمینجا زد، انگار میخواست ببیند جسد است یا نه.
«هی، بیدار شو.»
مرد همانطور که مینشست و بهچیکار اطرافش نگاه میکرد، با صدای ضعیفی زمزمهشاید کرد: «آخ... سرم داره از درد میترکه...»
لحظهای بعد مرد ازمیکنه فنگ یوشیانگ پرسید: «منپسرِ کجام؟ شما کی هستید؟»
«تو الان زیرِ زمینی،آوردنش زیرِ درهٔ اهریمنها. چطور اومدیمطمئن اینجا؟ و خودت کی هستی؟»
«درهٔ اهریمنها...؟» مرد لحظهای گیجمیکنی ماند، اما ناگهان به خودشگرفتنش آمد و از جا پرید.
با یادآوریِ خاطراتش، وحشت به جانِ مرد افتاد: «درسته! الان یادم اومد! من با دوستام به درهٔباهاش اهریمنها اومدم، اما درست وقتی داشتیم میرفتیم، این گروه از اهریمنها از ناکجاآباد پیداشون شد و مابرود رو گرفتن! اونا دوستام رو خوردن و حتی مجبورم کردن تماشا کنم! چه بلایی سرِ اهریمنها اومد؟!»
«که اینطور... پس تو واقعاً پسرِ گمشدهٔشخص همون زنی. به هر حال، ما کارِ اهریمنهاحرف رو تموم کردیم. دیگه لازم نیست نگرانشون باشی.»
مرد با چهرهای مات وممکنه مبهوت به او خیره شد:نمیشیم «شما کارِ اهریمنها رو تموم کردید...؟»
فنگ یوشیانگچیکار گفت: «منحدس نه. اربابِ جوانم.»
«دنبالم بیا.»
کمی بعد، فنگچیکار یوشیانگ همراهِ مردمیکنی پیشِ یوان برگشت.
فنگ یوشیانگ اوضاع را برای یوان توضیح داد: «اربابِمطمئن جوان، این شخص واقعاً همون پسرِ گمشدهٔ اون زنتلهای از آب دراومد. طبق گفتهٔ خودش، اهریمنها اونو گرفته بودن.»
«صبر کن...چیکار شما مادرمحدس رو میشناسید؟»
یوان سر تکان داد و گفت: «آره، توی راهِ اینجا دیدیمش. ازگمشدهٔ اینکه بهموقع برنگشته بودی خونه، دلواپس بود و جلوی درهٔ اهریمنها ایستادهلطفاً بود. بعد از شنیدنِ داستانش، قبول کردیم که برای پیدا کردنت کمکش کنیم.»
مرد آهی کشید: «که اینطور... خیلی ممنون که اومدید اینجا وگرفتنش جونم رو نجات دادید. اگه کمی دیرتر رسیده بودید، میشدم غذایهمینجا اون اهریمنها. حتی نمیخوام تصور کنم که مادرم برای مرگم غصه بخوره...»
«کاش میتونستم اینگرفتنش دین رو ادا کنم،حرف اما هیچی همراهم نیست.»
یوان سرش را تکانحدس داد: «نگرانش نباش. ما اینشاید کار رو برای پاداش نکردیم.»
«با این حال،نمیرسه نمیتونم بدونِ اینکه چیزیمیکنه بهتون بدم، همینطوری برم...»
مرد لحظهای بهچیکار فکر فرو رفت وشخص بعد گفت: «آها! فهمیدم!»
«با اینکه نمیتونم چیزِ باارزشی بهتون بدم، اما میتونم شما رو به یه چیزِ باارزش برسونم!بمونید راستش، بعد از اینکه اهریمنها من رو گرفتند، شنیدم که داشتند دربارهٔ گنجینهای حرف میزدند کهجسد بهتازگی داخلِ کوهِ خونآلود پیدا شده! نمیدونم چهجور گنجینهایه، اما به نظر میرسید خیلی براش هیجانزدهن.»
یوان متفکرانه زمزمهمیکنه کرد: «یه گنجینهشخص داخلِ کوهِ خونآلود، هوم...»
فنگ یوشیانگنظر پرسید: «اینبهوش کوهِ خونآلود کجاست؟»
مرد گفت:پایین «دقیق نمیدونم، اماحدس داخلِ درهٔ اهریمنهاست.»
یوان ناگهان گفت: «من میدونم کجاست. ازحرف اینجا یه کم دوره، اما اگه مستقیمهمینجا تا اونجا پرواز کنیم، خیلی هم بد نیست.»
لحظهای بعد، مرد از آنهامیکنی اجازه خواست: «اگه اشکالی نداره،گرفتنش میخوام الان پیشِ مادرم برگردم.»
یوان سرنظر تکان داد:بهوش «برو. خروجی اونجاست.»
مرد پیش از رفتن به آنها تعظیمشخص کرد: «یک بارِ دیگه، ممنون که جونمباهاش رو نجات دادید و نذاشتید مادرم غصهدار بشه.»
بعد از رفتنِ مرد، فنگ یوشیانگ از اونزنیم پرسید: «در این باره مطمئنید، اربابِ جوان؟ هنوز سؤالهایبشم بیجوابِ زیادی دربارهٔ وضعیتِ اون و مادرش وجود داره...»
«مشکلی نیست. بههرحال بعیدحدس میدونم واقعاً نیازی باشه کهشاید جوابِ این سؤالها رو بدونیم.»
«هرطور شما بگید.»
دینگ!
«مأموریت تکمیل شد: تمنای مادرِ غصهدار.»
«۱۰+ شهرت.»
همانطور که داشتند از منطقهٔممکنه زیرزمینی خارج میشدند، فنگ یوشیانگنمیشیم پرسید: «الان میریم به کوهِ خونآلود؟»
«آره، واقعاً به این گنجینه علاقهمندشخص شدم. اگه مستقیم تا اونجا پرواز کنیم،باهاش رسیدن بهش فقط نصفِ روز طول میکشه.»
«فهمیدم.»
پس از خروج از منطقهٔ زیرزمینی، یوان وپسرِ فنگ یوشیانگ بهسوی کوهِ خونآلود پرواز کردند و لانمطمئن یینگیینگ هم برای استراحت دوباره به شکلِ دستبندی درآمد.
«واقعاً پسرِ تحسینبرانگیزیه. انتظار نداشتم اینقدر سریع و بیدردسر حسابِنمیشیم اهریمنها رو برسه. و رشدش... تقریباً ترسناکه. کی میتونست پیشبینی کنهگذاشت که هیولایی مثلِ اون رو توی همچین جای کوچیکی پیدا کنیم؟»
مردی که اسیرِ اهریمنها شده بود، باپسرِ لبخندی عمیق بر لب، ناپدید شدنِ یوانحرف و فنگ یوشیانگ را در افق تماشا کرد.
وقتی دیگر نمیتوانست قامتشان را ببیند،چیکار ظاهرِ مرد شروع به درهمپیچیدن کردگمشدهٔ و به مردِ میانسالِ خوشقیافهای تبدیل شد.
«اگه اون باشه...چیکار شاید بتونه اونمیکنی مرد رو شکست بده...»
مرد دروازهای ساختگرفتنش و کمی بعدباهاش درونِ آن ناپدید شد..