---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1156: بدون عنوان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1156: بدون عنوان

0

یوان که هنوز داشت تظاهر می‌کرد این نخستین رویارویی‌اش‌دارم​ با یک اهریمن است، گفت: «پس اون یه اهریمن‌حرفش​ بود، هان؟ اون‌قدرها هم که فکر می‌کردم قوی نیستن.»

اما تیان سویین بی‌درنگ دستش را خواند و با دست به او اشاره کرد و‌مات‌ومبهوت​ داد زد: «فـ-فکر می‌کنی خنده‌داره؟! عمراً این اولین مبارزه‌ت با یه اهریمن بوده باشه، چون‌بلکه​ کاملاً از قابلیت‌های بازسازی‌شون خبر داشتی، وگرنه برای حرکتِ اولت یه کارِ به این مسخرگی نمی‌کردی!»

یوان به حرف‌هایش لبخند زد و‌حسودیم​ پرسید: «حتی اگه بهت می‌گفتم تواناییِ‌بزند​ کشتنشون رو دارم، حرفم رو باور می‌کردی؟»

«ا-این...» تیان سویین بی‌درنگ زبانش‌رابطهٔ​ بند آمد، چرا که محال‌شده​ بود حرفش را باور کند.

تیان یانیو با چهره‌ای‌اگه​ مات‌ومبهوت گفت: «تو واقعاً پر‌دارم​ از غافلگیری هستی، شیاو یانگ.»

جین شی با نگاهی کنجکاوانه به او چشم دوخت: «نه‌تنها‌محال​ باهاشون روبه‌رو شدی، بلکه به نظر می‌رسه توی مبارزه باهاشون‌یانگ​ خیلی هم باتجربه‌ای. این رو از کجا یاد گرفتی، هوم؟»

یوان به او لبخند زد: «اگه‌حسودیم​ رابطه‌ت رو با اون مردِ نقاب‌دار‌بزند​ بهم بگی، من هم بهت می‌گم.»

جین شی خندید: «چی— چرا‌رابطهٔ​ این‌قدر به رابطهٔ من با یه‌خیره‌خیره​ مردِ دیگه اهمیت می‌دی؟ حسودیت شده؟»

تیان یانیو‌پرسید​ خیره‌خیره به‌اگه​ یوان چشم دوخت.

یوان شانه‌ای بالا انداخت:‌باور​ «اگه اعتراف کنم که‌آمد​ حسودیم شده، بهم می‌گی؟»

او بی‌درنگ جواب داد: «نه.»

یوان پیش از اینکه حرف بزند،‌دیگه​ تنها در سکوت سر تکان داد:‌شانه‌ای​ «به‌هرحال، بیاید به راهمون ادامه بدیم.»

کمی بعد‌پرسید​ دوباره به‌اگه​ راه افتادند.

تیان یانیو با استفاده از‌می‌کردی​ حسِ ایزدی از او پرسید:‌محال​ «شیاو یانگ، واقعاً حسودیت شده؟»

«ها؟ عمراً.»

«پس چرا این‌قدر برات مهمه؟»

«راستش رو بخوای، من یه‌بهت​ ارتباطاتی با مردِ نقاب‌دار دارم،‌حرفم​ برای همین فقط برام جالب بود.»

تیان یانیو با شنیدنِ‌باور​ این حرف، با صدایی‌آمد​ بهت‌زده فریاد زد: «چی؟!»

تیان سویین‌بالا​ اخم کرد: «چرا‌کنم​ یهو داد می‌زنی؟»

«ب-ببخشید...»

جین شی نگاهی به آن‌ها انداخت. وسوسه شد به‌دارم​ مکالمه‌شان گوش بایستد، اما با شناختی که از تواناییِ‌حرفش​ یوان داشت، می‌دانست که یوان به‌راحتی متوجهِ این کار می‌شود.

یوان خندید:‌دارم​ «پیشِ خودمون‌باور​ بمونه، باشه؟»

«البته... اما تو مردِ نقاب‌دار‌کنم​ رو از کجا می‌شناسی؟ مگه‌اینکه​ اون خالقِ این مکان نیست؟»

«راستش من نمی‌شناسمش.‌چی—​ ببخشید، نمی‌دونم چطور‌دیگه​ توضیحش بدم. پیچیده‌ست.»

به‌هرحال نمی‌توانست بگوید‌حتی​ که خودش تناسخِ‌می‌گفتم​ مردِ نقاب‌دار است.

«که این‌طور...» تیان یانیو‌باور​ با وجودِ کنجکاوی‌اش، دیگر‌آمد​ بحث را کش نداد.

کمی بعد از پیاده‌روی، تیان یانیو ناگهان پرسید:‌جواب​ «هی... من تازه متوجه شدم، چرا داریم پیاده‌به‌هرحال​ می‌ریم؟ اگه تا اونجا پرواز کنیم سریع‌تر نیست؟»

جین شی گفت: «اگه دلت می‌خواد‌دیگه​ اهریمن‌ها و جانورانِ جادویی راحت پیدامون کنن،‌بالا​ بفرمایید، من که مشکلی با پرواز ندارم.»

این حرف بی‌درنگ‌حتی​ زبانِ تیان یانیو‌می‌گفتم​ را بند آورد.

با شرمساری عذرخواهی‌حرفم​ کرد: «ر-راستش، بی‌خیال.‌زبانش​ خیلی کوته‌فکری کردم.»

یوان ناگهان پرید وسطِ حرفش و ادامه داد: «یه لحظه وایسا.‌حرف​ راستش ایدهٔ بدی هم نیست. به‌هرحال زمان توی این مکان ارزشمنده.‌بعد​ نگران نباشید، با هر خطری که سرِ راهمون سبز بشه مقابله می‌کنم.»

«...»

در حالتِ عادی، اینجا همان‌بهت​ جایی بود که تیان سویین اعتراض‌باور​ می‌کرد و او را بی‌ملاحظه می‌خواند.

اما با دیدنِ اتفاقاتِ پیشین، فهمیده‌زبانش​ بود که یوان آدمِ بی‌ملاحظه‌ای نیست و‌یانیو​ قدرتی دارد که پشتوانهٔ این اعتمادبه‌نفسش است.

جین شی به آسمان اوج‌کنم​ گرفت و گفت: «حالا که‌اینکه​ کسی مخالفتی نداره، بیایین پرواز کنیم.»

به معنای واقعی کلمه حتی پنج‌دیگه​ دقیقه هم نگذشته بود که یوان حس‌بالا​ کرد اهریمن‌هایی دارند به آن‌ها نزدیک می‌شوند.

یوان با آرامش‌حتی​ هشدار داد: «مراقب‌می‌گفتم​ باشین، سه مهمون داریم.»

تیان سویین‌دارم​ با تعجب‌باور​ گفت: «سه تا؟!»

«نگران نباشین، همه‌شون اهریمن‌های‌اعتراف​ رده‌پایین هستن. با چشمِ بسته‌پیش​ هم می‌تونم از پسشون بربیام.»

تیان سویین‌خندید​ بی‌حرف ماند:‌این‌قدر​ «این پسر...»

«هوووهووووو!»

ناگهان صدای‌دارم​ هیجان‌زده‌ای از‌باور​ دور طنین انداخت.

«بیشتر از صد‌انداخت​ سال می‌شه که‌حسودیم​ طعمِ انسان نچشیدم!»

«چه شانسی!»

سه اهریمن با‌حتی​ شادمانی خندیدند و گروهِ‌تواناییِ​ یوان را محاصره کردند.

تیان سویین و تیان یانیو با حسِ‌بند​ اینکه اهریمن‌ها با چشمانی گرسنه بدنشان را‌چهره‌ای​ برانداز می‌کنند، ناخودآگاه به یوان نزدیک‌تر شدند.

یکی از اهریمن‌ها‌انداخت​ ناگهان جلو پرید‌حسودیم​ و گفت: «وقتِ ضیافته!»

یوان دستش را بالا آورد،‌رابطهٔ​ به اهریمنِ مهاجم اشاره کرد‌شده​ و هالهٔ شمشیرش را بیرون کشید.

تقریباً در یک آن، بدنِ‌بهت​ اهریمن چنان تکه‌تکه شد که‌حرفم​ چیزی از آن باقی نماند.

این اتفاق دو اهریمنِ دیگر را که اصلاً نمی‌دانستند چه شده است، در‌یانیو​ شوک فرو برد. و در حالی که تقلا می‌کردند تا از اوضاع سر دربیاورند،‌باهاشون​ یوان برای دومین بار هالهٔ شمشیرش را رها کرد و اهریمنِ دیگری را کشت.

اهریمنِ باقی‌مانده به لرزه افتاد.‌کنم​ با تردید چرخید و با‌اینکه​ تمامِ سرعت پا به فرار گذاشت.

یوان هالهٔ شمشیرش را‌این‌قدر​ به دنبالِ اهریمنِ فراری‌می‌دی​ فرستاد: «فکر کردی کجا می‌ری؟»

اهریمن حس می‌کرد هالهٔ شمشیر دارد پایین‌تنه‌اش را‌کشتنشون​ به‌سرعت می‌بلعد، اما نمی‌توانست تندتر فرار کند. در‌چرا​ نهایت، او نیز جانش را به هالهٔ شمشیر باخت.

یوان پس از اینکه طوری از سدِ سه اهریمن گذشت که‌حرفش​ انگار فقط در پارک قدم زده است، با صدایی ناامید آه‌نگاهی​ کشید: «حیف که الان فقط می‌تونم هم‌زمان یکیشون رو هدف بگیرم.»

تیان سویین با‌انداخت​ چهره‌ای گیج به‌حسودیم​ او نگاه کرد.

یعنی چیزی‌خندید​ هم هست که‌رابطهٔ​ نتونه انجام بده؟

یوان طوری که انگار هیچ‌بهت​ اتفاقی نیفتاده است، به آن‌ها‌حرفم​ لبخند زد: «بیایین ادامه بدیم، باشه؟»

سرانجام به قبرستانِ شمشیر رسیدند. سفرشان نزدیک‌بند​ به نیم ماه طول کشید و در راه‌مات‌ومبهوت​ با بیش از صد اهریمن روبه‌رو شده بودند.

جین شی به خاطرِ تعدادِ‌کنم​ غیرعادیِ رویارویی‌شان با اهریمن‌ها گفت: «یکی‌حرف​ از شماها باید آهنربای اهریمن باشه.»

یوان در برابرِ‌چی—​ حرف‌های او تنها توانست‌اهمیت​ لبخندی خشک تحویل دهد.

تیان سویین با چهره‌ای غرق در لذت، درست مثلِ‌دارم​ کودکی که برای اولین بار به شهربازی رفته باشد،‌حرفش​ زمزمه کرد: «پس قبرستانِ شمشیر اینه، هان؟ از تصوراتم فراتره...»

پیشِ رویش دشتِ بزرگی بود با هزاران شمشیرِ منحصربه‌فرد که در زمین فرو رفته بودند و‌واقعاً​ حسِ هیبت و اندوه را با هم برمی‌انگیختند. تعدادِ شمشیرها به‌قدری زیاد بود که هوش از‌می‌رسه​ سر می‌برد و تیان سویین را به این فکر وامی‌داشت که اصلاً چرا چنین جایی وجود دارد.

آیا این شمشیرها دور انداخته شده بودند؟‌می‌گی​ آیا اینجا واقعاً گورستانِ شمشیرها بود؟ یا‌سکوت​ معنای عمیق‌تری پشتِ این مکان نهفته بود؟

تیان سویین‌خندید​ آهی کشید: «این‌همه‌رابطهٔ​ شمشیر... چه حیف.»

برای کسی که در مسیرِ‌بهت​ استادِ شمشیر قدم برمی‌داشت، این‌حرفم​ قبرستانِ شمشیر منظره‌ای غم‌انگیز بود.

وقتی چشمِ یوان برای اولین بار به قبرستانِ‌آمد​ شمشیر افتاد، خشکش زد و به دلیلی نامعلوم، احساساتِ‌غافلگیری​ بسیاری در وجودش جان گرفت که نمی‌توانست توضیحشان دهد.

ناولها | novelha.net