چپتر 501: فصل 501
0دورگهٔ هیولا-باستانی طلسمِ جادوی آشوبِ ردهٔ ۵ تزکا، خلأِ گرسنه، را اجرا کرد. دراحمق حالتِ عادی بافتنِ چنین طلسمِ قدرتمندی با این سرعت غیرممکن بود، اما پیوندِ ذهنیِکامِ وارگها به مسخشدگان اجازه داد تا از هیولاهای در حالِ فرار بهعنوانِ کاتالیزور استفاده کنند.
هر یک از آنها بخشِ کوچکی از خلأِ گرسنه را اجرا کردند و برای تزکاهشدار فقط سرهم کردن و مهارِ انرژیاش را باقی گذاشتند. کرهای سیاه جلوی دورگه پدیدار شدانفجارِ و با چنان قدرتی با طلسمهای لیث برخورد کرد که زمین را به لرزه درآورد.
لیث از این چرخشِ اتفاقات خوشش نیامد، اما همهچیز هنوز درقصد حدِ انتظاراتش بود. باور داشت که وارگِ روبهرویش، درست مثلِ جنگجوییانفجارِ که پیشتر شکست داده بود، صرفاً دارد از گلهاش قدرت میگیرد.
طلسمهایش را واداشت تا کرهٔ سیاه را در بر بگیرند وفرصت همزمان طلسمهای بیشتری رها کرد تا کارِ وارگهایی را که هنوزکشید در دیدرس بودند تمام کند و دشمن را از کار بیندازد.
آلفا وقتی تعدادِ بیشتری از همنوعانش بر اثرِ زخمهای کشنده از پادهد درآمدند، به تزکا لعنت فرستاد: «دروغ گفتی! گفتی میتونیم نجاتشون بدیم!» حتیخودش گردابِ ایجادشده از برخوردِ طلسمها هم باعث نشد لیث هدفش را خطا بزند.
تزکا سعی کرد به آلفا هشدار دهد: «تمرکز کن احمق! دشمن از قصد این کارهشدار رو کرد!» اما خشمِ آلفا باعث شد خلأِ گرسنه ناپایدار شود. لیث فرصت را ازانفجارِ دست نداد و طلسمهایش را منفجر کرد تا طلسمِ دشمن را با انرژیِ خودش آلوده کند.
انفجارِ حاصل دورگه را در کامِ خود کشید و گوشتش را درید.خشمِ جادوی آشوب حالا دیگر نمیتوانست اربابش را بشناسد، و قدرتِ باقیماندهاش راکامِ به آنچه از دو طلسمِ ردهٔ ۵ دیگر مانده بود اضافه کرد.
به لطفِ بینشِ حیات، لیث میتوانست از میانِ دود و آوار ببینددست که بدنِ دورگه در آستانهٔ فروپاشی است. فقط پیچکهایی از انرژیِ سیاهدرید با پیچیدن دورش مانندِ باند، آن را سرِ هم نگه داشته بودند.
دورگهٔ تزکا-آلفا در حالی که پیچکهایش قطعاتِ مسخشده را از بدنِ وارگهای درتمرکز حالِ مرگ جمع میکرد، نیروی زندگیِ باقیماندهشان را گرفت و مجبورشان کرد زخمهایشانفجارِ را به جان بخرند. او فریاد زد: «نتونستم نجاتتون بدم، ولی نمیذارم بمیرید!»
دورگه فریاد زد: «شما بهعنوانِ بخشیایجادشده از من زنده میمونید!» لیث بیتوجه بهبزند اراجیفش، به تعقیبِ بقیهٔ گله ادامه داد.
«ای تفالهٔ روزگار،هدفش هیچ شرافتی نداری؟سعی برگرد و بجنگ!»
لیث در پاسخ پوزخند زد و از طلسمی که برای جانفرصت به در بردن از ریزشِ غار آماده کرده بود، استفاده کرد تاگوشتش خودش باعثِ ریزش شود و دورگه را زیرِ خروارها سنگ دفن کند.
آره، ارواحِ عمهت. تو واسه هر عضوِ گلهت یهبزند جونِ اضافه داری، اونوقت من شرافت ندارم؟ بهمحضِ اینکهشود از شرِ قارچهات خلاص بشم باهات روبهرو میشم، ماریوی عزیز.
سولوس گفت: «لیث، اینها هیولاهای سادهای نیستن. احساساتطلسمها دارن، حتی میتونن حرف بزنن و استدلال کنن.دهد اونی که پشتمونه تقریباً مثلِ خودته. یه دورگهست.»
«خیلی از اونهایی که میکشم احساسات دارن. آدمها، جانورانِ دیوونه، شکاریها،قصد نامردگان، هر کدوم رو میخوای انتخاب کن. با این حال هیچوقت جلومحاصل رو نگرفته، چون مسئلهٔ بقاست. در ضمن، اون اصلاً شبیهِ من نیست.»
لیث در جواب گفت: «این وارگها به روشی شبیهِناپایدار کاری که بالکور با نامردگانش میکنه، دستکاری شدن.» میتوانست حسحاصل کند که هالهٔ دورگه در پشتِ سرش دارد قویتر میشود.
حالا نیمی از بدنِ وارگ از عنصرِ تاریکیِ خالص تشکیل شده بود و به آلفاقصد ظاهری شیطانی میبخشید. چشمانِ زردش مثلِ مشعل میسوخت و چند شاخ روی سرش در حالِکشید رشد بود. خزش حالا کاملاً سرخ شده بود و او را شبیهِ تجسمِ زندهٔ آتش میکرد.
بدنش به لطفِ فداکاریِ همگلهایهایش کاملاً درمان شده بودباعث و حالا دو دم داشت. دمِ خودش بهعلاوهٔ یکاحمق دمِ روباه که از انرژیِ ناب تشکیل شده بود.
دورگه فریاد زد: «گفتم برگرد!» و جادوی آشوبِ ردهٔ ۴، خلأِ زوزهکش،خشمِ را رها کرد. نیزهای از جنسِ تاریکی به ضخامتِ یک بازو از کفِخود دستش فوران کرد و سریعتر از یک گلوله، قلبِ لیث را نشانه رفت.
لیث موقعیتش را با نزدیکترینتمرکز وارگ جابهجا کرد تا قدرتِشود گله از این هم کمتر شود.
اینم از مشکلِ قدرت گرفتنِباعث یهویی. هر چی به زورت اضافههشدار میشه، از دقتت کم میشه، احمق!
لیث پشتِ سرِ دورگه بلینکگردابِ کرد و شمشیرِ نگهبانِ دروازه راهدفش به سمتِ سرِ موجود فرو برد.
دورگهٔ تزکا-آلفا به طریقی حرکاتِ لیث را فهمید و ناگهان برگشت.قصد شاخِ جدیدی روی پیشانیاش سبز شد. آنقدر سریع حرکت کرد کهانفجارِ توانست تیغه را کنار بزند و گلوی دشمنش را هدف بگیرد.
لیث دوباره جابهجا شد و وارگِ دیگری به دستِ آلفای خودش جان داد. یکی دیگرانرژیِ از نورهای ذهنِ دورگه جای خود را به خلأیی ناگهانی داد و او را ازبشناسد شدتِ احساسِ گناه بابتِ بیکفایتیاش و نفرتی که از انسان داشت، تا مرزِ جنون کشاند.
با اینکه تزکا کنترلِ نیمی از بدن را در دست داشت، استادیِ لازم برایاحمق مهارِ کاملش را نداشت و جوهرش هم آنقدر تکامل نیافته بود که اجازه دهدکامِ از بیشترِ مهارتهایش استفاده کند. بیثباتیِ احساسیِ آلفا داشت توانِ جنگیِ محدودشان را فلجتر میکرد.
لعنتی! واسه فرار نقشه داشتن. وارگهاایجادشده به گروههای کوچیک تقسیم شدن وخطا هر کدوم یه طرف فرار کردن.
لیث وارگهایی را که به خاطرِ تحملِ بارِدهد مانع بیش از حد خسته بودند و هنوز فرارنداد نکرده بودند کُشت و سپس به سمتِ آلفا چرخید.
همزمان فقط میتوانست یک گروه را تعقیب کند و این یعنی پشتش را در برابرِ کسیخودش که قادر به استفاده از جادوی آشوب بود، بیدفاع میگذاشت. لیث پیشتر قدرتِ این جادو راباقیماندهاش به چشم دیده بود. با اینکه هنوز ماهیتش را درک نکرده بود، اما دشمنش را دستکم نمیگرفت.
پرسید: «چندتاشون رو کُشتیم؟»
سولوس آهی کشید و گفت: «یازدهتا.» کمکم داشت حس میکردنشد آدمبدهای داستان آنها هستند که افتادهاند دنبالِ موجوداتی که فقط میخواهندناپایدار زنده بمانند. «جنگیدن با ستارهٔ سیاه یا نجارها خیلی راحتتر بود.»
لیث از او خواست هیئتِ دستکش را به خود بگیرد و شمشیرِخشمِ نگهبانِ دروازه را نگه دارد تا دستانِ خودش آزاد بماند. حالا سنگِکامِ قیمتیِ زردی پشتِ دستکش، درست کنارِ سنگِ سبز، جا خوش کرده بود.
تصمیم گرفت بررسیِ معنای این تکاملاحمق را به بعد از خلاص شدندست از شرِ آخرین وارگِ روبهرویش موکول کند.
تزکا که از شمشیری که دورشان میچرخید میترسید، غرید: «لعنت بر تو، انسان.»تمرکز داشت با تمامِ ارادهاش آلفا را عقب نگه میداشت، اما پس از ازانفجارِ دست دادنِ آنهمه قطعهٔ تکاملیافته و دورتر شدنِ لحظهبهلحظهٔ بقیهٔ گله، هوشیاریاش رنگ باخت.
دورگه به سمتِ لیث یورش برد.ایجادشده لیث خودش را با تمامِ عناصرخطا آمیخت و سینهبهسینه به پیشوازِ حملهاش رفت.
تزکا بیهوده به آلفا التماس کرد: «خواهش میکنم، نکن! تله است!» آنقدر به دشمنِ خونیاش نزدیک بود کهمنفجر تقریباً میتوانست بوی خونش را حس کند و همین آلفا را به مرزِ جنون کشاند. دورگه زنجیرهای از صاعقهآنچه رها کرد. لیث با جادوی زمین آن را خنثی کرد و با رگباری از تیغههای باد پاسخش را داد.
مادهٔ تاریکِ نیمهٔ مسخشدهٔ بدن، بخشی از آسیب راناپایدار جذب کرد و بیدرنگ مشغولِ ترمیمِ بقیهاش شد، اماانفجارِ به زمان نیاز داشت. متأسفانه زمان رو به اتمام بود.
دستانِ لیث چنگالهای دورگه را چسبید. دورگه با فهمیدنِ اینکه انسان از نظرِ فیزیکی برترقصد از اوست، در بهت فرو رفت. بدونِ گلهاش، حتی ادغام با تزکا هم برای مقابلهکشید با بدنِ ارتقایافتهٔ لیث — که با جادوی همجوشی هم تقویت شده بود — کفایت نمیکرد.
اوضاع وقتی بدتر شد که لیث طلسمِ جادوی تاریکیِ ردهٔ ۴، یعنی دروگرِبزند مرگ، را رها کرد. قدرتِ دهها پیکانِ طاعون از دستانش به درونِ چنگالهای گرفتارِانرژیِ دورگه سرازیر شد. تماسِ مستقیم باعث شد سرعتِ پایینِ طلسم دیگر اهمیتی نداشته باشد.
دورگه با خُرد وخطا متلاشی شدنِ انگشتانش، تحلیلدهد رفتنِ قدرتش را حس کرد.