چپتر 43: چپتر ۴۳
0گذشته از شایعات،اون زندگی در اقامتگاهِ خصوصیِسولوس کنت واقعاً آرام بود.
کنت لارک پیشقدم شد تا همهچیز را برای پدرضدحال و مادرِ لیث توضیح دهد. تمامِ تقصیرها را بهحسابت گردن گرفت و پسرشان را غرق در تحسین کرد.
رااز و الینا در واقع خیلی عصبانی بودند و میخواستند حسابی بهگرسنه حسابِ لیث برسند. اما وقتی کنت عذرخواهی کرد و حتی برایشان تعظیم کرد،اینجوری آنقدر خجالت کشیدند و ذوق کردند که نتوانستند چیزی بگویند، دستکم جلوی او.
تمامِ خانواده نمیتوانستند چشم از خانه بردارند. دیوارهای سنگی، مبلمانِ مجلل،تنها فرشها. انگار همهچیز یکراست از دلِ یک قصهٔ پریان بیرون آمده بود.سولوس تا آن روز همیشه فکر میکردند هرگز چنین ثروتی را نخواهند دید.
لیث داشت با خودش فکر میکرد چقدر طولسرزنشش میکشد تا به خودشان بیایند که صبحانه رسید. بویکمتر خوشمزه و شیرینِ شیرینیها بیدرنگ توجهشان را جلب کرد.
«عالی شد.» لیث در دل آه کشید. «واکنشِ خانوادهمضدحال به خونهٔ کنت قابلحدس بود، و شانس آوردیم کهحسابت میزبانهامون دارن این رفتارِ نسبتاً بیادبانهشون رو نادیده میگیرن.
تنها امیدم اینه که مثلنادیده گرگای گرسنه نپرن رو غذا.مثل اون دیگه خیلی آبروریزی میشه!»
سولوس سرزنشش کرد: «ضدحال! بذاراین خوشحال باشن، اینجوری شاید وقتیمیگیرن برگشتید خونه کمتر به حسابت برسن.»
«قبول.»
بهمحضِ اینکه چرخدستی واردِ اتاق شد، خانوادهٔ لیثسرزنشش از رفتارِ میزبانشان تقلید کردند و مؤدبانه وخونه منظم دورِ میز نشستند تا از آنها پذیرایی شود.
این اولین باری بود که کسی خارجتنها از خانواده با چنین دقتی با آنها رفتاراون میکرد و دخترها نمیتوانستند جلوی ریزخندههایشان را بگیرند.
«این دیگه چهمیزبانهامون وضعشه؟» لیث حسابیرفتارِ جا خورده بود.
کسی که چرخدستیِ پر از غذاهای لذیذ را هل میداد یک خدمتکار نبود، بلکه خودِ هیلیاخونه بود و چند نفر از کارکنانِ آشپزخانه که سولوس آنها را بهعنوانِ نوچههایش شناسایی کرد، همراهیاش میکردند.نشستند این اولین باری بود که لیث او را از نزدیک میدید، و خیلی زود دلیلش را فهمید.
هیلیا شخصاً از خانوادهٔ کنت و بعدسولوس از خانوادهٔ لیث پذیرایی کرد و همه رابرگشتید غرق در تعریف و تمجید و توجه کرد.
پیروانش هم همین کار را کردند، اما با درایتِاینه بیشتر و اشتیاقِ کمتر. وقتی رفتند، آنقدر غذا رویمیشه میز بود که میشد یک گردان را سیر کرد.
سولوس فریادآوردیم زد: «تیمِدارن رااز پرچمداره، عوضی!»
کنت لارک هم خجالت کشیده بود و هم ماتومبهوت مانده بود. هیلیاباشن حتی در روزِ تولدش هم بهزور از او پذیرایی میکرد و هیچ ایدهایاتاق نداشت چرا خدمهٔ همیشه بینقصش با مهمانانِ محترمش چنین رفتارِ خودمانیای پیش گرفتهاند.
لیث به او اشاره کرد که بعداًسولوس توضیح میدهد و بعد جلوی همه راشاید گرفت و نگذاشت حتی یک لقمه بخورند.
معمولاً این کار حرفهای تندِ زیادیمیگیرن برایش به همراه داشت، اما جلوی میزبانشاننپرن مجبور بودند ساکت شوند و گوش دهند.
اشاره به تلاشهای قبلی برای مسموم کردنشان باعث شدنادیده در درون چرخشِ ۱۸۰ درجهای کنند و تنها باغذا چند کلمه، از میل به انتقام به قدردانی برسند.
لیث حاضر نبود گاردش را پایین بیاورد. تکتکِسرزنشش بشقابها را بررسی کرد و مجبورشان کرد فقطخونه آبی را بنوشند که خودش پدید آورده بود.
این کار برای خانوادهاش واقعاً مأیوسکننده بود، چون اوضدحال تنها کسی بود که در زمین طعمِ هاتچاکلت را چشیدهبرسن بود، اما آنها دندان روی جگر گذاشتند و تحمل کردند.
در روزهای بعد، اگر اقامتگاهِ خصوصیِمیگیرن کنت از خانهٔ آنها بزرگتر نبود،گرسنه این همزیستیِ اجباری بسیار معذبکنندهتر میشد.
زنها به رهبریِ کیلا، اتاقخواب را که بزرگترین ونادیده راحتترین اتاق بود برای خودشان برداشتند، در حالی که مردهااون مجبور شدند به اتاقِ انتظار و مبلهای نرمش بسنده کنند.
دیگر هیچ سوءقصدی در کار نبود، چرا که تمامِ مدارکِ جمعآوریشدهخوشحال برای کنتس دردسر درست کرده بود، و کنت با ماندنِ سرسختانه درچرخدستی بهترین نقطهٔ محافظتشده و قابلدفاعِ خانه، هیچ راهِ نفوذی برایش باقی نگذاشت.
کویا لارک برای پیدا کردنِ یک نقطهٔ فشار همهجا را زیروروخوشحال کرده بود، اما کنت هیچ نقطهضعفی نداشت که بتواند از آناینکه سوءاستفاده کند، و آن بچه جادوگرِ خودآموختهٔ اعصابخردکن حتی بدتر هم بود.
پس از بررسیِ دقیقِ پیشینهاش، فهمیدمیگیرن او هیچ دوست و خانوادهای جزگرسنه کسانی که با خودش آورده بود، ندارد.
کشتن یا ربودنِ برادرِ گمشدهاش، اورپال، در بهترین حالت لطفی در حقِ اواینه محسوب میشد. تنها شخصِ باقیمانده نریا/نانا، استادش بود، اما این کار خودکشی بود. اگرخوشحال آن بچه اینقدر قدرتمند بود، حد و مرزِ قدرتِ آن پیرزنِ عجوزه چقدر بود؟
کنتس فقط میتوانست خودش را لعنت کند که همیشه سرگرمیهای شوهرش را نادیده گرفته بود. اوخونه هیچ ایدهای نداشت آن زن کیست یا در افتادن با او چه عواقبی میتواند داشته باشد.میز او هیچچیز از جادو نمیدانست، جز چیزهایی که پسرعمویش، گنون در گذشته به او گفته بود.
و حتی آن موقع هم بیشترِ اوقات فقط وانمود کردهبذار بود که به حرفهایش گوش میدهد. تصمیم گرفت اگر همهچیزقبول با شکست مواجه شد، آن را بهعنوانِ آخرین راهحل نگه دارد.
در همین حین، خانوادهٔ لیث بهسرعت داشتندتنها به زندگی در چنین عمارتِ باشکوهی، پوشیدنِغذا لباسهای زیبا و خوردنِ غذاهای لذیذ عادت میکردند.
گذشته از ترسهای گاهوبیگاه ناشی از عطسهٔنسبتاً یک نگهبان یا جانوری در باغ، زندگیمثل برایشان به یک قصهٔ پریان تبدیل شده بود.
در عوض، لیث حسابی کلافه بود. از همان روزِ اول،بذار کنت، کیلا و جادون، الینا، رنا و تیستا را بهخاطرِقبول پوستِ بینقص و موهای شادابشان غرق در تحسین کرده بودند.
کیلا آه کشید: «خیلی بهتون حسودیم میشه، دخترا. کاشضدحال میتونستم از شرِ این چیزای روی صورتم خلاص بشم.»حسابت با گذشتِ زمان، رفاقتِ میانِ خانمهای جوان قویتر شده بود.
تیستا گفت: «آره، تو همین الانشم خیلیتنها خوشگلی. فقط اگه...» و نگاهِ معناداری به لیثاون انداخت که لیث وانمود کرد متوجهش نشده است.
علاقهٔ جادون به رنا بهطرزِ خجالتآوری واضح بود، و درمیگیرن حالی که سعی میکرد دزدکی به او نگاه کند، این توجهآبروریزی باعث شد همانقدر نگاههای سرد و غضبناک از لیث دریافت کند.
«میفهمم که فقط بیست سالشه و مثل یه گراز حشریه، ولی رنا فقط چهارده سالشه. اونجایی که من ازشبرسن اومدم این کار خیلی بدیه. تازه، مگه اینکه بخواد باهاش ازدواج کنه، وگرنه ترجیح میدم اختهش کنم. نمیذارم آیندهشباری رو خراب کنه و مثل یه سرگرمیِ زودگذر باهاش رفتار کنه! مگه اینکه از روی نعشِ من رد بشه!»
رنا هم از توجهِ مردِ جوان ذوق کرده بود و هم از مراقبتِ برادرِ کوچکش. با اینکمتر حال، او فقط مسحورِ خانه شده بود، احمق که نبود. الینا بارها دربارهٔ مردهای جوانی که، چهآنها اشرافزاده و چه عادی، سعی میکردند از دخترانِ جوان و سادهلوح سوءاستفاده کنند، به او هشدار داده بود.
او تعریفها را میپذیرفت، اما از قبولِ هرگونه هدیهٔ نامناسبی خودداری میکرد و از تنهااون ماندن با او میپرهیخت. وقتی کیلا و کنت متوجه شدند که اگر نگاههای لیث میتوانست کسیبرسن را تکهتکه کند، جادون بهراحتی در یک پاکتِ نامه جا میشد، خصوصی با او صحبت کردند.
پس ازآوردیم آن، فضای اتاقاین بسیار سبکتر شد.
سرانجام، کنت از طریقِ آویزِ ارتباطی اعلانیسولوس دریافت کرد که فسخِ ازدواج بالاخره انجام شدهبرگشتید است. او یک بارِ دیگر مردی آزاد بود.
پس از تأییدِ اینکه به کویا هم اطلاع داده شده و درباشن نتیجه دیگر دلیلی برای توطئه علیه او ندارد، بالاخره توانست نفسِ راحتیواردِ بکشد و برای اولین بار پس از پاکسازیِ خائنان، از اتاقش بیرون بیاید.
اولین کاری که او و لیثمیگیرن کردند این بود که با نانا تماسنپرن بگیرند تا همهچیز را برایش توضیح دهند.
نانا با تأمل گفت: «پس برای همین اینقدر جدی بودی. و برای همیناینه تنها دستیارم رو با خودت بردی. لارک، دفعهٔ بعد که همو دیدیم بایدبذار دربارهٔ غرامت حرف بزنیم، کسبوکارم بهخاطرِ دعوای خانوادگیِ شما لطمه دید.» و غرغر کرد.
«آرام باشید، بانو نریا. مسئلهٔ مرگ وسولوس زندگی در میان بود و لیثِ جوانشاید در حلِ این مشکل نقشِ تعیینکنندهای داشت.»
«همم. ببخشید، ولی من باید برم. یه کاری برام پیش اومده. بعداً حرفاینجوری میزنیم، مخصوصاً با تو، وروجکِ جوان. این بیاعتمادی قلبِ پیرم رو جریحهدار میکنه.» اینمیزبانشان را در حالی گفت که سعی میکرد خودش را پیر و شکننده نشان دهد.
لیث تعظیم کرد وبیادبانهشون از او بخشش خواست،امیدم اما افکارش کاملاً متفاوت بود.
«تو اصلاً قلب هم داری؟ تمامِ داروندارم رو شرطنادیده میبندم که تنها دلیلی که داری قیافه میگیری اینهغذا که اینهمه مدت از یه همچین شایعهٔ آبداری بیخبر موندی.»
برخلافِ انتظارشان، نانا تنها چند ساعتِ بعد تماس گرفت و گفتوگوی بعدیشانباشن حالوهوای کاملاً متفاوتی داشت. نانا تمامِ مدت از تهِ دل میخندید وواردِ فقط میتوانست در حالی که برای نفس کشیدن تقلا میکرد، بریدهبریده حرف بزند.
«آه! آه! آه! باورتون نمیشه همین الان چی بهضدحال سرم اومد! یکی سعی کرد منو بدزده. جدی میگم!» وبرسن پس از آن مکثِ طولانیای همراه با خنده فرا رسید.
«باعث شد دوباره احساسِ جوونی کنم، مثلِ اون موقعی کهمثل هنوز یه ماجراجو بودم. یه مشت آدم با لباسهای سرتاپاسرزنشش مشکیِ جلف، از همهطرف بهم حمله کردن، خیلی خندهدار بود!
باید قیافهشون رو میدیدید وقتیاین همهشون رو یه جا بامیگیرن تخلیهٔ الکتریکیِ کرونا از پا درآوردم!»
طبقِ کتابهای کنت، این یک طلسمِ صاعقهٔ ردهٔ ۵ بسیار قوی بود، هرچهاینجوری نباشد تخصصِ واقعیِ نانا جادوی هوا بود. لیث هیچ ایدهای نداشت که اینخانوادهٔ طلسم دقیقاً چیست؛ در کتابها به آن اشاره شده بود، اما توصیفی نداشت.
او همین حالا هم برای درکِ طلسمهای ردهٔ ۴ضدحال بهاندازهٔ کافی مشکل داشت؛ آنها در مقایسه با جادوییحسابت که پیشتر آموخته بود، در سطحِ کاملاً متفاوتی بودند.
«خیلی بامزه بودن! حتی چندتا شیءِ جادوییِ جزئیامیدم هم همراهشون داشتن. اینجور خرتوپرتها به دردِ مندیگه نمیخوره، ولی بازم میتونم با قیمتِ خوبی بفروشمشون.»
لیث حسابی حسودیاش شد.دارن اشیاءِ جادویی! او هنوزبیادبانهشون هیچکدامشان را پیدا نکرده بود.
سولوس اشاره کرد:اون «هی، این توهینآمیزه!میشه به من برخورد!»
«تو شیء نیستی، تو یه دوستی.» خلوصِ این فکر باعثبذار شد سولوس در گوشهای از ذهنش ریزریز بخندد و سرخقبول شود، دور از ادراکِ لیث، مگر اینکه صراحتاً دنبالش میگشت.
نانا گفت:رفتارِ «اینطوری هر سهتاینادیده ما بیحساب شدیم.»
«دههها بود اینقدر بهم خوش نگذشته بود. تقریباً داشتم به اینتنها فکر میکردم که بذارم بعضیهاشون برن و گزارشی به انجمنِ جادوگرانمیشه ندم. تقریباً. پس، لارک، این هدیهٔ فسخِ ازدواجِ من برای توئه.
از حالا به بعد میتونی انتخاب کنی که خودت رو مجرد معرفی کنی یا بیوه.برگشتید من باشم بیوه رو انتخاب میکنم، دراماتیکتره، دخترا از مردای پولدار و تنها خوششون میادمنظم و توضیح دادنِ اینکه چرا از قبل دوتا بچه داری رو کمتر معذبکننده میکنه. فعلاً!»
پس از پایانِ ارتباط،دیگه هر دو مرد تاسرزنشش مغزِ استخوان شوکه شده بودند.
لیث حتی ابتداییترین آدابِ معاشرت را هم فراموشامیدم کرد: «بهم گفته بودید همسرتون تو شرایطِ استرسزادیگه بد عمل میکنه، ولی این دیگه نهایتِ حماقته!»
کنت ظاهراً متوجهِ لحنِ او نشد: «همینطوره. تنها توضیح اینه کهتنها کویا از قبل برای ربودنِ بانو نریا برنامهریزی کرده بوده ومیشه وقتی خبرِ فسخِ ازدواج رو شنیده، برای لغوش خیلی دیر شده بوده.
اون دوستِ نزدیکِ هر دوی ماست. نقشهٔ کویا فقط در صورتیخوشحال منطقی بود که بانو نریا قویترین جادوگرِ کلِ کنتنشین نبود. بماند کهچرخدستی حتی اگه نقشه موفق هم میشد، نتیجه در هر حال فاجعهبار بود.»
کنت لارک آهی کشید.
«کویا، وقتی دربارهٔ جادو و قوانینش حرفتنها میزدم هرگز به حرفم گوش ندادی. امیدوارم نذارناون خیلی زجر بکشی. تو هنوزم مادرِ بچههای منی.»
با یادآوریِ ویرانیای که قرار بود بر سرِبیادبانهشون تمامِ خاندانِ گیشال، از جمله فرزندانِ طردشدهاش آوارگرسنه شود، نتوانست جلوی اشکهای حسرت و دلسوزیاش را بگیرد.
لیث پشتِ سرش رفت و درمیشه حالی که با تمامِ قدرتِ ارادهاش جلویاینجوری خندهای هیستریک را میگرفت، به پشتش زد.
لیث و خانوادهاش دو هفتهٔ دیگر را به عنوانِضدحال مهمانانِ کنت سپری کردند و از مهماننوازیِ او وحسابت زیباییِ کلِ عمارت، بهویژه پارک، نهایتِ لذت را بردند.
حالا هر کس اتاقِ خودش را داشت و دیگر هیچ خطری در کار نبود. ایناون یعنی دور از چشمهای کنجکاو، رنا و تیستا میتوانستند آزادانه برادرِ کوچکشان را به خاطرِحسابت نقاشیِ کنت و هالهٔ قهرمانانهای که او را با آن به تصویر کشیده بود، مسخره کنند.
آنها که هر روز با لیث زندگی میکردند،بیادبانهشون واقعاً نمیتوانستند او را به عنوانِ کسی بزرگگرسنه یا باابهت ببینند. او همیشه برادرِ کوچکشان بود.
لیث به آنها اهمیتی نمیداد؛ خندهٔ آنها چیزی بود که برای محافظتباشن از آن بسیار سخت جنگیده بود. تا زمانی که با خوشحالی باواردِ او میخندیدند، نه به او، مسخرهبازیهای خواهر و برادری کاملاً پذیرفتنی بود.
در عوض، الینا و رااز با در نظر گرفتنِ اینکه پسرشان آنقدر بیپروااینجوری بوده که بهتنهایی با چنین جانورِ درندهای روبهرو شود، از بایکِ خشکشده واقعاًخانوادهٔ ترسیده بودند. وقتی به خانه برمیگشتند، با او حرف میزدند، اما نه الان.
خراب کردنِ اولین تعطیلاتشان در بیش ازتنها سی سالِ گذشته هیچ فایدهای نداشت. برایغذا کشاورزان، تعطیلات فقط افسانه بود، مثلِ اژدهایان.
لیث از آن زمان برای آشنایی با کتابخانهٔ جادوییِنادیده عظیمی که کنت در طولِ سالها گردآوری کرده بودغذا استفاده کرد و سرانجام فهمید جادوی تشدیدِ خون چیست.
این شاخهای از جادوی نور بود که بهتازگی کشف شده بود و بااینجوری استفاده از آن، یک جادوگر میتوانست تشخیص دهد که آیا دو نفر باخانوادهٔ هم رابطهٔ خونی دارند یا حتی یک نمونهٔ خون به چه کسی تعلق دارد.
«جالبه، روی زمین این میتونست پایه و اساسِ تحلیلهای پزشکیِبذار قانونی بشه. ظاهراً این جادوگر، دوک مارت، هنوز زنده وقبول سالمه و داره تو آکادمیِ گریفونِ سفید جادو درس میده.
این یعنی دوتا جادوگرِ معروف اونجا اقامت دارن. شاید نانا به خاطرِ مهارتش توغذا جادوی باد رفته گریفونِ صاعقه، در حالی که گریفونِ سفید تو جادوی نور تخصصخونه داره. یا شایدم فقط یه تصادفه، مهم نیست. برای من خیلی از اینجا دوره.»
بازگشت به خانه برای خانوادهاش کمی آسیبزا بود. دیگر نه از خدمتکار خبریاینه بود، نه از استراحت و نه از بوفهٔ غذای آزادِ بیستوچهارساعته. روزهای زیادیبذار و آه و حسرتهای بیشتری طول کشید، اما خیلی زود به روالِ قدیمیشان برگشتند.
کشاورزانِ سهمگیرِ کنت کارشان را عالی انجام داده بودند؛ حتی خانهخوشحال را تعمیر و تقویت کرده بودند، طوری که کاملاً نونوار به نظرچرخدستی میرسید. کنت همچنین آنها را با هدایای زیادی راهیِ خانه کرده بود.
تمامِ لباسهایی که برایشان آماده شده بود، مقدارِ زیادی لوازمِ آرایش از طرفِاینجوری کیلا، و یک جعبهٔ کامل غذا از طرفِ هیلیا. آشپز واقعاً به این خانوادهمیزبانشان علاقهمند شده بود و بیصبرانه منتظر بود تا آنها را دوباره در عمارت ببیند.
یک شب، لیث داشت همراه با سولوس هنرهای رزمیاش را تمرین میکرد که سولوسغذا نزدیک شدنِ یک هستهٔ مانای ناشناس را حس کرد. لیث که بیشتر کنجکاو شدهخونه بود تا نگران، او را به انگشتش برگرداند و لایههای حفاظتیِ مختلفی دورِ خانه چید.
هر کسی که بود، تنها بود و چندان هم پنهانکاری نمیکرد.تنها حالا که لیث تمرین را متوقف کرده بود، میتوانست صدای نزدیکمیشه شدنِ او را بشنود. پرندگانِ شب و حشرات ساکت شده بودند.
به محض اینکه چشمشاندیگه به هم افتاد، لیثسرزنشش پرسید: «تو دیگه کی هستی؟»
مردی که روبهرویش بود ردای گرانقیمتی به تن داشت، شایستهٔ یک جادوگر در بازیِ سیاهچالهها وخونه غارت، اما حالا کاملاً کثیف بود و جاهای زیادیاش پاره شده بود. اصلاح نکرده بود، موهایش همنشستند گلی بود و تنها با نورِ ماه، لیث نمیتوانست رنگِ موهایش را از زیرِ گلولای تشخیص دهد.
مرد با حالتی از غافلگیریِ خوشایند در چهرهاش گفت: «تو!مثل بالاخره برگشتی! هفتهها منتظر موندم، تو گل خوابیدم و فقطسرزنشش بلوط و توت خوردم، ولی ارزشِ صبر کردن رو داشت.»
لیث خمیازهای کشید و گفت: «فقطرفتارِ یه بارِ دیگه ازت میپرسم، توامیدم کی هستی؟» حرفهای مرد هیچ معنایی نداشت.
«من جنون گیشال هستم!دیگه تو تمامِ خانوادهام روسرزنشش کشتی! آمادهٔ مرگ شو!»
لیث درغذا واکنش ازدیگه خنده رودهبر شد.
«آها! الان فهمیدم! آفرین کهنادیده با وجودِ تعلق داشتن بهمثل یه خانوادهٔ احمقِ بیمغز زنده موندی!»
«چطور جرئت میکنی! منمدارن تمامِ خانوادهات رو میکشم، همونطورنادیده که تو خانوادهٔ منو کشتی!»
لیث حتیغذا با صدای بلندتریآبروریزی زیرِ خنده زد.
«تو؟! با اون هستهٔ مانای زردِ رقتانگیزت؟ حتیسرزنشش خواهرِ کوچولوی منم از تو قویتره.» حرفها وخونه حالتِ چهرهٔ لیث برای جنون هیچ معنایی نداشت.
جنون که از اینهمه بیاحترامی و نترسیدن خشمگین شده بود —گرگای چیزی کاملاً متفاوت با تصوراتی که در طولِ تحملِ آنهمه سختیبذار از این رویارویی داشت — شروع به اجرای یک طلسمِ صاعقه کرد.
لیث در پاسخ انگشتِدارن اشارهاش را روی لبهایشبیادبانهشون گذاشت و زمزمه کرد:
«هیس! نمیخوایمغذا همسایهها رودیگه بیدار کنیم.»
گنبدِ هوای دومی، در کنارِ گنبدی که لیث پیشتر برپابذار کرده و کلِ خانه را پوشانده بود، آن دو مردقبول را احاطه کرد و شعاعی ۳۰ متری را در بر گرفت.
«برتزا اینیدرا!» جنون طلسمش را کاملمیگیرن کرد و صاعقهای به سمتِ لیثگرسنه که هنوز داشت میخندید، شلیک شد.
لیث در حالی که به آسمان اشاره میکرد گفت: «بالا روتنها نگاه کن!» و صاعقه مانندِ سگی فرمانبردار، ۹۰ درجه به سمتِ بالاسولوس چرخید و پیش از آنکه محو شود، بیخطر در هوا اوج گرفت.
«جدی میگی؟! یه طلسمِ ردهٔآبروریزی ۲؟ اصلاً چطوری تونستی از اونخوشحال آکادمیِ درپیت که فرستادنت فارغالتحصیل بشی؟»
جنون ناگهان احساسِ ترس کرد؛ چیزی کهسولوس تازه دیده بود مطلقاً هیچ منطقی نداشت.شاید حتی معلمانش هم هرگز چنین کاری نکرده بودند.
«میدونی، من واقعاً استرس دارم.» لیث خندهاش راامیدم متوقف کرد. لحنش سرد و بیتفاوت شد، انگاردیگه بیشتر داشت با خودش حرف میزد تا با حریفش.
«هفتههاست که خودم رو حبس کردم و وانمودبیادبانهشون میکنم ضعیف و بیخطرم! نقشِ یه بچهٔ خوبِ لعنتینپرن رو بازی میکنم! اما حالا بالاخره میتونم خودم باشم.»
برای اولین بار از زمانی که به هستهٔ مانای فیروزهای رسیده بود، لیث با تمامِ توانش مایهکمتر گذاشت. بدنش هالهٔ فیروزهایِ درخشانی را رها کرد که لبریز از نیتِ کشتن بود. استخوانها و عضلاتش شروعپذیرایی به ترقوتروق و غژغژ کردند و برای جا دادنِ آن موجِ ناگهانیِ قدرت در خود، به حرکت درآمدند.
چشمانش مانندِ مشعل درخشیدند و تابشی آبییخی از خودضدحال ساطع کردند، در حالی که لبخندش تا بناگوش بازحسابت شد. دندانهایش در نورِ ماهِ کامل مانندِ نیش درخشیدند.
جنون ترسیده بود اما خشکش نزده بود. شروع بهاینه اجرای یک گلولهآتشِ ردهٔ ۳ کرد؛ قویترین طلسمی کهمیشه میتوانست بدونِ خطرِ پسزدن، با خیالِ راحت اجرا کند.
لیث همانجا ایستاد، سرش را بهرفتارِ چپ و راست کج کرد وامیدم منتظر ماند تا کارش تمام شود.
گلولهآتش کرهای به شعاعِ ۵ متر از شعلههای خروشان بود، اما هرچه به لیثشاید نزدیکتر میشد، بیشتر آب میرفت، تا اینکه به اندازهٔ یک تیله شد و به لیثمؤدبانه اجازه داد آن را با کفِ دستِ بازش بگیرد و با یک پف، خاموشش کند.
«نوچ، نوچ. میتونی از هر چیزی استفاده کنیسرزنشش جز جادوی آتش. صدا مشکلی نیست، ولی نورخونه ممکنه کسی رو خبر کنه، و ما اینو نمیخوایم.»
جنون هیچ ایدهای نداشت که چه اتفاقی دارد میافتد، اما میدانست ماندن در آنجا بیش ازدیگه حد خطرناک است. آن پسر یک جادوگرِ خودآموخته نبود، یک هیولا بود. سعی کرد فرار کند، امابهمحضِ پیش از آنکه بتواند از منطقهٔ سکوت خارج شود، لیث او را روی زمین میخکوب کرده بود.
«اول خانوادهام رو تهدید میکنی و حالا میخوای بری؟نادیده این بیادبیه! شب هنوز درازه و من هنوز خیلیغذا چیزا دارم که میخوام روت آزمایش کنم. بیا بازی کنیم!»
با وجودِ سدِ حفاظتی، در اعماقِمیشه جنگلِ تراون، رای، پادشاهِ شرق، میتوانست حساینجوری کند که تلاطمِ جادویی دارد قویتر میشود.
«گوش بسپارید، گلهٔ من. یه انسان تولههای اسکورج روضدحال تهدید کرده. بیایید از اشتباهاتش درس بگیریم و با همبرسن برای روحش دعا کنیم تا تو زندگیِ بعدیاش عاقلتر بشه.»
کلِ جنگل تانسبتاً سپیدهدم از صدایمیگیرن زوزه طنینانداز بود.