---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 970: وقتِ حرکت (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 970: وقتِ حرکت (بخشِ ۲)

0

لیث با خجالت سرش را خاراند و گفت: «شاید حتی بتوانید‌سرعتی​ جادوی نورِ پیشرفته را به کویلا آموزش دهید. توانایی‌های درمانی‌اش با‌هفت​ جادوی بدلی تقریباً هم‌سطحِ نشاط‌بخشی است و می‌ترسم به‌زودی به بن‌بست بخورد.»

از اینکه لطف بخواهد متنفر بود، اما زمان و دانشِ لازم برای‌فالوئل​ کمک به کسی جهتِ پیشرفت را نداشت. تیستا و پادشاهانِ جنگلِ تراون با‌فلوریا​ تنگنای مهارتی که لیث و کویلا با آن روبه‌رو بودند، فاصلهٔ زیادی داشتند.

آن‌ها فقط به چند درس و یادداشت‌های‌چشمانی​ لیث دربارهٔ جادوی راستین نیاز داشتند تا‌بار​ با سرعتی چشمگیر به پیشرفتشان ادامه دهند.

فالوئل هفت‌تا سر داره، پس باید بتونه راحت به هفت نفر‌هفت‌تا​ آموزش بده. در بدترین حالت، من، تیستا، محافظ، سولوس، فلوریا و کویلا‌فلوریا​ هستیم. فالوئل حتی یه سرِ اضافه هم واسه کارای خودش براش می‌مونه.

فریا را در این جمع نیاورده بود، نه به این خاطر که تنها کسی‌ادامه​ بود که از رازهایش خبر نداشت، بلکه به این دلیل که تا وقتی گیلدِ‌سولوس​ ماجراجویانش را داشت، هرگز نمی‌توانست مرخصیِ لازم را برای درس گرفتن از هیدرا جور کند.

فالوئل و سولوس هر دو با‌نیاز​ چشمانی کاملاً باز به او نگاه کردند،‌هفت‌تا​ گویی برای اولین بار او را می‌دیدند.

سولوس با چشمانی لبریز از‌جور​ شادی پرسید: «واقعاً حاضری آن‌ها‌نگاه​ را به من معرفی کنی؟»

تقریباً در همان زمان، فالوئل‌سرعتی​ گفت: «واقعاً حاضری دوباره جانت را‌هفت‌تا​ به خاطرِ دیگران به خطر بیندازی؟»

«تو همین الان هم سرنوشتت را به آن سه پادشاه و خواهرت گره زده‌ای. هر کسی‌فالوئل​ را که بیدار می‌کنی، تا یک قرنِ آینده مسئولیتش با توست. انسان‌ها مثلِ جانوران نیستند. ما‌اضافه​ مثلِ شراب پیر می‌شویم، در حالی که آن‌ها مثلِ شیر پیر می‌شوند؛ فاسد و ترش می‌شوند.»

لیث سر تکان‌یادداشت‌های​ داد: «جوابِ هر‌نیاز​ دوی شما بله است.»

«سولوس، می‌دانی که هرگز قصد نداشتم برای همیشه پنهانت کنم و از پیوندمان‌اولین​ هم خجالت نمی‌کشم. اگر یک دختر نبودی، آن هم دختری به این زیبایی،‌خاطرِ​ تا الان کامیلا را به برج آورده بودم تا با تو آشنا شود.»

اگر سنگ خون‌راستین​ داشت، حرف‌هایش باعث‌چشمگیر​ می‌شد سولوس سرخ شود.

«در موردِ فلوریا، او بارها مرا نجات داده است، هم‌نیاز​ از دستِ دشمنانم و هم از دستِ خودم. حاضر نیستم‌بتونه​ برای همیشه از دستش بدهم. او ارزشِ هر خطری را دارد.»

فالوئل روی پنجهٔ پاهایش ایستاد تا گونه‌هایش را بکشد و گفت: «به تو افتخار می‌کنم. یک‌بتونه​ دنیا امتیاز برای این حرفت. در موردِ این فلوریا فکر می‌کنم، اما برای آن یکی دخترِ‌براش​ انسان، جواب منفی است. هستهٔ مانای کویلا برای بیداری بیش از حد قدرتمند است، قطعاً می‌میرد.»

لیث سعی کرد بگوید: «هرگز‌جور​ قصد نداشتم بیدارش کنم...» اما‌نگاه​ فالوئل حرفش را قطع کرد.

«علاوه بر آن، او یک جادوگرِ بدلی است، یعنی رقیب. تو احتمالاً‌داره​ از این موضوع خبر نداری چون تا الان مثلِ یک گرگِ تنها‌هستیم​ بوده‌ای، اما بیدارشدگان و جادوگرانِ بدلی دهه‌هاست که با هم اختلاف دارند.

«پیشرفتِ جادوییِ جادوگرانِ بدلی چشمگیر است. آن‌ها با تعدادِ بالا و کارِ گروهی‌شان، آرام‌آرام دارند فاصلهٔ بینِ‌هفت‌تا​ ما و خودشان را کم می‌کنند. کسانی مثلِ تایریس، سالارک یا امپراطریسِ جادو که بعد از شکست‌کارای​ دادنِ یک بیدارشده، غنائمِ جنگی‌شان را با رعایای خود تقسیم می‌کنند هم هیچ کمکی به هدفِ ما نمی‌کنند.

«درست مثلِ تو که‌دربارهٔ​ زرهِ پوست‌دزدت را با‌چشمگیر​ آن اوریون به اشتراک گذاشتی.»

لیث گفت: «فکر می‌کردم چیزی‌جور​ از آن دستگیرش نمی‌شود و‌نگاه​ در نهایت زره را نابود می‌کند.»

فالوئل پرسید: «آره، تو اولین کسی نیستی‌پیشرفتشان​ که این اشتباه را می‌کنی و قطعاً آخرین‌راحت​ نفر هم نخواهی بود. حداقل پولی بابتش گرفتی؟»

لیث جنگ را از بُعدِ‌چند​ جیبی‌اش بیرون آورد و مراقب بود‌سرعتی​ آن را از غلاف خارج نکند.

فالوئل با دیدنِ شمشیرِ‌دربارهٔ​ حرامزاده به عقب پرید:‌چشمگیر​ «به حقِ مادرِ بزرگ!»

او حتی سعی نکرد نزدیک‌تر بیاید‌کند​ و از همان فاصله، بینشِ حیات‌گویی​ و طلسم‌های جادوآهنگری‌اش را به کار برد.

«معاملهٔ فوق‌العاده‌ای کردی. این شاهکاری است که به‌ندرت از یک‌فالوئل​ جادوگرِ بدلی دیده‌ام. اگر آن را در حضورِ فرزندخوانده‌هایم بیرون‌حالت​ بیاوری، تو را می‌کُشم.» هیچ‌کدام از حرف‌هایش شبیهِ شوخی نبود.

لیث مات‌داشتند​ و مبهوت پرسید:‌چند​ «می‌دانید مشکلش چیست؟»

فالوئل سر تکان داد: «فلزهای جادویی با فلزهایی که یک آهنگرِ عادی استفاده می‌کند فرق دارند.‌بتونه​ آن‌ها تقریباً هسته‌ای برای خودشان دارند که تقریباً به آن‌ها زندگی می‌بخشد. تا به حال این جمله‌می‌مونه​ را شنیده‌ای که می‌گویند صنعتگران روحشان را در آثارشان می‌دمند؟ این حرف درست است، به‌خصوص برای جادوآهنگرها.

«هرچه یکی از ما بیشتر روی یک فلزِ عرفانی کار کند، آن‌گویی​ فلز بیشتر از ما مایه می‌گیرد. این انرژیِ ماست که هسته‌های کاذبشان‌دوباره​ را می‌سازد، پس می‌توانی آن‌ها را با کارِ یک نکرومنسر مقایسه کنی.

«همان‌طور که نامردهٔ پَست و نامردهٔ برتر‌پیشرفتشان​ وجود دارد، آرتیفکت‌های پَست و برتر هم‌بتونه​ وجود دارند. شمشیرِ تو از نوعِ دوم است.»

لیث می‌توانست حس کند که جنگ از‌یادداشت‌های​ فرطِ نیرو وزوز می‌کند، گویی می‌خواست با‌ادامه​ او ارتباط برقرار کند. پرسید: «زنده است؟»

«نه. مقایسهٔ بینِ این دو هنر تا این حد پیش نمی‌رود. بدونِ مغز‌هفت‌تا​ یا نیروی زندگی، زندگی نمی‌تواند وجود داشته باشد، اما اراده چرا. هروقت چیزی می‌سازی،‌سرِ​ فقط برای رسیدن به کمال تلاش می‌کنی، چون نمی‌توانی اجازهٔ هیچ‌گونه حواس‌پرتی را بدهی.»

فالوئل گفت: «با این حال، جادوآهنگرهای استثنایی گاهی موفق می‌شوند اراده‌شان را به درونِ هستهٔ‌می‌دیدند​ کاذب تزریق کنند، درست همان‌طور که هر جادوگرِ خوبی با طلسم‌های ردهٔ ۵ این کار را‌الان​ می‌کند. تفاوت این است که طلسم‌ها گذرا هستند، در حالی که آرتیفکت‌ها تا ابد باقی می‌مانند.»

«یعنی چه؟»

«یعنی این شمشیر دو اراده را با خود حمل می‌کند، یا در موردِ تو، شاید حتی سه‌هفت‌تا​ اراده، اگر سولوس بتواند از پسش بربیاید. هروقت ضربه‌ای می‌زند یا از مهارت‌هایش استفاده می‌کند، ارادهٔ ماندگارِ سازنده‌اش‌خودش​ در کنارِ تو مبارزه خواهد کرد. جنگ هم به تو آموزش می‌دهد و هم از تو یاد می‌گیرد.»

فالوئل مدتی ساکت ماند تا‌راستین​ به لیث فرصت دهد بفهمد وجودِ‌دهند​ جنگ در واقع چقدر پیچیده است.

«حالا برو. به‌محضِ اینکه آماده‌سازی‌هایم تمام شد، صدایت می‌زنم. من به تو و سولوس چیزهای‌می‌دیدند​ یکسانی یاد می‌دهم، اما آن‌ها را به یک روش آموزش نخواهم داد. زمستان سرم را‌همین​ حسابی شلوغ کرده و می‌ترسم به‌زودی شورای انسان‌ها دست به کار شود، پس آماده باش.»

منطقهٔ کلار،‌داشتند​ شهرِ جامبل،‌فقط​ چند روز بعد.

لیث به‌عنوانِ یک جادوگرِ اعظم، دعوت‌نامه‌های بی‌شماری از اربابانِ فئودال از سراسرِ‌فالوئل​ پادشاهیِ گریفون دریافت کرده بود. او مؤدبانه اما قاطعانه آن‌ها را رد‌سولوس​ کرده بود، زیرا هیچ تمایلی برای درگیر شدن در هیچ‌گونه سیاستی نداشت.

لیث فقط دعوتِ بارون ایروس ویالون را پذیرفت، زیرا بارون یکی از معدود‌اولین​ اشراف‌زادگانی بود که در زمانِ رنجر بودنش دیده بود و به او احترام می‌گذاشت،‌دیگران​ و از این فرصت استفاده کرده بود تا خانواده‌اش را هم با خود بیاورد.

جامبل تنها شهری بود که از لحظهٔ ورودش با او‌فالوئل​ با احترام رفتار کرده بودند و ساکنانش با تمامِ توان به‌محافظ​ او کمک کرده و از به خطر انداختنِ جانشان نترسیده بودند.

همچنین، بارون یک سیاستمدار نبود بلکه مردی صادق بود، و معادنِ نقرهٔ زولگریشِ لیچ برای استخراج آماده بودند.‌داره​ با توجه به اینکه بهار هوا را به‌طرزِ دلپذیری خنک کرده بود و خانواده‌اش می‌خواستند مکان‌هایی را که‌براش​ لیث در دو سالِ گذشته در آن‌ها زندگی کرده بود ببینند، او می‌توانست با یک تیر چند نشان بزند.

جامبل یک شهر-قلعهٔ متوسط‌دربارهٔ​ بود که تماماً از‌چشمگیر​ سنگ ساخته شده بود.

شهر آن‌قدر از مسیرهای تجاری دور بود که نمی‌توانست به تاجران وابسته باشد، بنابراین طوری طراحی شده بود که‌واقعاً​ در تمامِ طولِ سال خودکفا باشد. جامبل در نزدیکیِ دو دریاچهٔ بزرگ ساخته شده بود که ماهی و آبِ‌می‌کنی​ شیرینِ آن را تأمین می‌کردند، در حالی که زمین‌های زیرِ کشت دیوارهای شهر را تا جنگل‌های مجاور احاطه کرده بودند.

جنگل‌ها منبعِ اصلیِ شکار و چوب بودند، بنابراین ساکنانِ جامبل با احترامِ زیادی‌باید​ با آن‌ها رفتار می‌کردند. آن‌ها به‌ازای هر درختی که قطع می‌کردند، دو درخت‌اضافه​ می‌کاشتند و از روشِ نوبتی استفاده می‌کردند تا به درختان زمانِ رشد بدهند.

برخلافِ بیشترِ شهرها، جامبل هیچ محلهٔ زاغه‌نشینی نداشت.‌دربارهٔ​ حتی فقیرترین خانه‌ها هم از سنگ ساخته شده‌فالوئل​ بودند و تنها ساختمان‌های چوبی، انبارهای ابزار بودند.

ناولها | novelha.net