چپتر 526: فصل 526
0با خودش فکر کرد: اگه اون میدونه، پس جیرنیسولوس هم خبر داره. اصلاً معلوم نیست چه نقشههایی برایموندنمون روز مبادا کشیده یا چه جور آرایههایی دورمون چیده شده.
«اولین بار وقتی داشتیم با نالیر میجنگیدیم متوجهش شدیم، اما فکر کردیمجنگلِ فقط چیزی است که در آویزِ بُعدیات نگه میداری. دستکم تا وقتیتوضیح که جیرنی قبل از مبارزهات با ثرود، تغییرِ شکل دادنش را دید.»
اوریون وانمود کرد متوجهِ شوکه شدنِ لیثبهمون و نگاهِ حیوانِ گیرافتادهاش نشده است وآنجا طوری حرف میزد که انگار همهچیز عادی است.
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «ببخشید. اون موقع اولویتم زندهذهنش موندنمون بود، با این حال فقط وقتی تغییرِ شکل دادم کهفرصتِ فکر میکردم همه اونقدر محوِ تماشای ثرود هستن که متوجه نمیشن.»
لیث جواب داد: «تو هیچ کارِ اشتباهی نکردی، سولوس. اگه انتخابِ توذهنی نبود الان اصلاً زنده نبودیم. تازه، به نظر نمیرسه بخوان ازمون اخاذیهمه کنن. ماهها از اون روز گذشته و اوریون بهجاش داره بهمون هدیه میده.»
«نمیدانم آن را از کجا پیدا کردهای، اما از آنجا که طبقِجنگلِ گفتهٔ دخترانم همیشه آن را همراه داشتهای، باید فرض کنم وقتی هنوزتوضیح یک شکارچیِ گمنام بودی، میراثی پنهان را در جنگلِ تراون پیدا کردهای.»
این تنها نظریهٔ ممکنی بود که به ذهنش میرسید و هم استادیِ لیثکردهای در جادو و هم داشتنِ یک آرتیفکتِ مرموز را توضیح میداد. اوریون یک ثانیهبودی صبر کرد تا به لیث فرصتِ پاسخ بدهد، اما تنها با سکوت روبهرو شد.
«جواب هر چه که باشد، نمیتوانی با آن چیز در انگشتت همینطور اینطرف و آنطرفداشتنِ بروی. اگر کسی از وجودش باخبر شود، در بهترین حالت آن را از تو میدزدند.انگشتت آرتیفکتهایی که میتوانند اندازهشان را تا این حد تغییر دهند، معمولاً قدرتهای عظیمی در خود دارند.
«میتواند خیلیها را تا جایی وسوسه کند که برای به دست آوردنش، حاضرگفت شوند با خشمِ خاندانِ سلطنتی روبهرو شوند. همچنین، تو که گوشهگیر نیستی؛ موجوداتیمحوِ آن بیرون هستند که هیچ اهمیتی به انجمن یا ارتش نمیدهند، مثلِ دربارهای نامردگان.»
لیث بیوقفه چشمانش را بین انگشتر و اوریون حرکت میداد، طوریپنهان که انگار انتظار داشت یکی از آنها یا حتی هر دویشانآرتیفکتِ غافلگیرانه به او مشت بزنند. پرسید: «چرا دارید این کار را میکنید؟»
اوریون آهی کشیدکنن و گفت: «پسرجان،بهجاش تو واقعاً نوبری.»
«به تو گفتم، تو بیشتر از یک بار جانِ دختران و همسرم را نجات دادی. این برایمرموز کسی مثلِ من، و حتی برای جیرنی، یک دنیا ارزش دارد. شاید هرگز با هم فامیل نشویم،بروی اما تو جایگاهت را در این خانواده به دست آوردهای و خاندانِ ارناس از افرادِ خودش محافظت میکند.»
لیث انگشتر را نشان زدمیزد تا مطمئن شود واقعاً بدونِ اربابپیوندِ است و نوعی شیءِ بردگی نیست.
لیث پرسید: «چطور کار میکند؟»
«این تجهیزاتِ استانداردِ عملیاتِ سیاه برای کسانی است که سلاحهایی حمل میکنند که قرار نیستطبقِ وجود داشته باشند. این انگشتر هالهٔ جادوییِ یک شیء را سرکوب میکند و آن راجنگلِ برای بیشترِ موجودات و آرتیفکتهایی که قادر به حس کردنِ جادو هستند، غیرقابلِ شناسایی میسازد.
«نقره برای جادوآهنگری عالی است و طلا افتضاح است، اما اگر آنها رااستادیِ با هم ترکیب کنی، آلیاژِ بهدستآمده میتواند جادو را مانندِ نقره هدایت کند،روبهرو اما به لطفِ طبیعتِ مختلکنندهٔ طلا، از نشتِ آن به بیرون جلوگیری میکند.»
لیث انگشتر را درست جلوی انگشترِانگار سولوس به دست کرد و پرسید:ذهنی «آیا همهٔ آلیاژها اثرهای خاصی دارند؟»
«خوابش را ببینی. فقط بعضی از آنها و تنها در صورتی که با نسبتهای درستنظریهٔ استفاده شوند. این نوع دانش فقط از استاد به شاگرد منتقل میشود؛ هیچکدام از اینهابدهد را در هیچ کتابی پیدا نخواهی کرد، مگر اینکه بخشی از میراثِ یک جادوگر باشد.»
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «به جانِهدیه سازندهام!» حسِ مانای او حرفهای اوریون را تأییدگفتهٔ کرد و چیزهای بیشتری را هم نشان داد.
«در واقع حتی از چیزی که میگه هم بهتره.نظریهٔ هالهٔ من ناپدید شده و تو الان به نظر میرسهمیداد که یه هستهٔ مانای زرد داری، اونم از نوعِ ثابتش.»
«منظورت اینه که...؟»
«آره. اون گیرهسری که مارکیز دیستار میزنه، برای پنهان کردنِ هستهٔ ماناشجنگلِ نیست. اگه در نظر بگیری که جادوگرانِ بدلی نمیتونن هستههای مانا روتوضیح ببینن، این کاملاً منطقیه، وگرنه اصلاً آزمونِ ورودیِ آکادمی رو برگزار نمیکردن.
«اون یه جور سلاح روگذشته همراهِ خودش پنهان میکنه. پنهان شدنِکجا هستهٔ ماناش فقط یه عارضهٔ جانبیه.»