چپتر 269: بدون عنوان
0لیث روزهای آخر را صرفِ آماده کردنِدارن تکالیفِ تیستا برای زمانِ غیبتش و مطالعهٔفقط دوبارهٔ کتابِ لوکرا سیلوروینگ، «مبانیِ جادو»، کرد.
حرفهای جادوگرِ اعظم دیروس الهامبخشِ او شده بود و لیث را به شک انداخته بود که شاید چیزیدادنِ بوده که در تمامِ این سالها نادیدهاش گرفته است. اگر حق با سولوس بود و لوکرا یک مَگوسِهست بیدارشدهٔ گذشته بود، پس کتابش میتوانست حاویِ بخشی از میراثش باشد یا دستکم او را به مکانش راهنمایی کند.
هرچی باشه، هر چیزی که تو کتابش دربارهٔ جادوی نخستین توضیح میده روبرد میشه برای جادوی راستین هم به کار برد. من تکتکِ کلماتِ کتاب رو یادکامل گرفتم، اما فکر کنم تا الان نتونسته بودم هدفِ اصلیش رو کامل درک کنم.
همونطور که بابای یوریال گفت، جادوی گرانش به خاطرِ سختیش موضوعِ ناشناختهایه،میراثِ اما همین حرف رو میشه دربارهٔ هگزاگرام سیلوروینگ هم زد. چی میشه اگهبزرگ هر دوشون میراثهایی باشن که مَگوسهای گذشته دربارهٔ جادوی راستین به جا گذاشتن؟
اون موقع که تازه یاد گرفتم چطور هگزاگرام رو اجرا کنم، اصلاً نمیدونستممیشم آرایهها وجود دارن. الان هر چی بیشتر بهش نگاه میکنم، بیشتر مطمئن میشماولین که این فقط یه حقهٔ نمایشی برای تحتتأثیر قرار دادنِ پیرمردهای خرفتِ آکادمی نیست.
اگه حقم با من باشه، این نهتنها اولین آرایهٔنگاه جادوی راستینیه که یاد گرفتم، بلکه بخشی از میراثِدادنِ یکی از قدرتمندترین جادوگرانِ تاریخِ پادشاهی گریفون هم هست.
آزمایشهای لیث او را به این کشف رساند کهمیده میتواند هگزاگرام را به دلخواه بزرگ و قدرتمند کند. بااما این حال، دو مشکلِ عمده در این روند وجود داشت.
مشکلِ اول این بود که هرچه آرایه بزرگتر میشد، حفظِ تعادلِ کاملِمیراثِ هر شش عنصر سختتر میشد. برای رسیدن به ثبات، طلسم نیاز داشت کهبزرگ هر عنصر دقیقاً مقدارِ برابری مانا دریافت کند و انرژیهایشان یکپارچه جریان یابد.
مشکلِ دوم این بود که اصلاً نمیدانست آرایه قرار است چه کاری انجام دهد.فقط از آنجا که لیث ذاتاً بدبین بود، شک داشت که این هم فقط شوخیِراستینیه استادانهٔ جادوگری باشد که مدتها پیش مرده است. البته اگر لوکرا واقعاً مرده بود.
طبقِ حرفهای کالّا، شاید هنوز زنده باشه. پس یا بایدمیکنم پیداش کنم و از لوکرا توضیح بخوام، یا باید اونقدرخرفتِ سرم رو به دیوار بکوبم تا رازِ این قضیه رو بشکافم.
لیث با ورود به آکادمی غافلگیر شد. طبقهٔ پنجمِ آکادمی گریفون سفیدکار تقریباً عینِ طبقهٔ چهارم بود. تنها تغییراتِ عمده این بود که اتاقِبودم جدیدش در جای متفاوتی قرار داشت و بسیار بزرگتر از قبلی بود.
اتاق همچنین به یک آزمایشگاهِ جادوآهنگری و یک مطبِ درمانگر مجهزبلکه بود. دانشجویانِ سالپنجم در مقایسه با سالپایینیها تعدادِ کمتری داشتند. دررساند یک سالِ خوب، تعدادشان به حدودِ صد و پنجاه نفر میرسید.
به خاطرِ اتفاقاتِ اخیر، با در نظر گرفتنِ کسانی که درمیکنم جریانِ حمله کشته شدند و کسانی که به خاطرِ سمِ ضدآکادمی مانا مردود شدند، کمتر از صد دانشجو در سالِ پنجم حضور داشتند.
این مسئله فضای خالیِ زیادی باقی گذاشتهبیشتر بود و به کسانی که به اینحقهٔ سال راه یافته بودند، آزادیهای بسیار بیشتری میداد.
هر اتاق بر اساسِ نیازهایشان شخصیسازی شده بودتوضیح تا یک درمانگر بتواند بیمارانی از بیرونِ آکادمیکتاب بپذیرد یا یک شوالیهٔ جادو شمشیرزنیاش را تمرین کند.
از آنجا که فلوریا تنها یک تخصص داشت، آپارتمانش کاملاً به تمرینِ شمشیرزنی اختصاص یافتهجادوگرانِ بود. اتاقِ عایقِ صدایی داشت که گولمهایی بهعنوانِ آدمکِ تمرینی در آن قرار داشتند. بهروند لطفِ ماهیتِ جادوییشان، از موادی ساخته شده بودند که چگالیشان دقیقاً با بدنِ انسان برابر بود.
همچنین میشد آنها را برنامهریزی کرد تا شکلها وبهش اندازههای مختلفی به خود بگیرند و ادای تمامِ موجوداتیقرار را درآورند که در دورهٔ شوالیهٔ جادویش پوشش داده میشد.
گولمها همچنین به نوعی هوشِ مصنوعی مجهز بودند. این ویژگی بهمطمئن آنها اجازه میداد تا با پیروی از رایجترین الگوهای مبارزهٔ موجوداتِ مختلفیحقم که شبیهسازی میکردند، به حملاتِ دانشجو واکنش نشان دهند و پاتک بزنند.
به دانشآموزان اجازه داده میشد هوش مصنوعیِ گولمهای تمرینیشان را شخصیسازی کنند تا سطحِتکتکِ دشواری را بالاتر ببرند. اولین کاری که فلوریا کرد این بود که سبکِ خودشدرک را وارد کند تا در برابرِ خودش تمرین کند و نقصهای کارش را بیابد.
فلوریا در حالی که تأسیساتِ تمرینیِ شخصیاشنهتنها را به لیث نشان میداد، گفت: «این اولینجادوگرانِ باریه که واقعاً خوشحالم فقط یه تخصص دارم.»
«چطور؟»
متوجه شد که فضای زندگی چندان بهتر نشده است. اقامتگاهها بازراستین هم اثاثیهٔ کمی داشتند، فقط بهقدری که بشود در آنها درست زندگینتونسته و تمرین کرد. تهیهٔ هر چیزِ دیگری بر عهدهٔ خودِ دانشآموز بود.
اتاقِ لیث، گذشته از آزمایشگاهِ جادوآهنگری و اتاقِ تمرینِ پزشکی، فقط یک تخت،قرار یک کمد، یک میزِ کار و چند قفسهٔ کتاب داشت. او هرگز پولشیکی را برای تزئینِ جایی که فقط برای خوابیدن از آن استفاده میکرد، هدر نمیداد.
بهخصوص که قرارمیده بود فقط یککار سال آنجا زندگی کند.
از طرفِ دیگر، فلوریا بیخیالتر بود. اتاقش همین حالا هم یکدادنِ کمدِ دومِ پر از لباس داشت. فرشهای نرم تمامِ کف رامیراثِ پوشانده بود تا بتواند حتی در صبحهای سردِ زمستان پابرهنه راه برود.
این تنها وسیلهٔ رفاهیایباشه بود که لیث تقریباًتوضیح به آن حسودی میکرد.
تقریباً.
زرهِ پوستدزد میتوانست نهتنها لباس، بلکه کفش هم بسازد.کلماتِ فقط کافی بود اراده کند تا زره از حالتِبودم لباسخواب به یونیفرم تغییرِ شکل دهد و پاهایش را بپوشاند.
این تغییرِ حالت فقط کسری از ثانیه طول میکشید. لباسهایقرار افسونشده به حالتِ نیمهمایع درمیآمدند و روی بدنِ لیث روانراستینیه میشدند و رنگ و ترکیبشان را در سطحِ مولکولی تغییر میدادند.
ارزشِ تکتکِ امتیازهاییهرچی رو که براشجادوی خرج کردم داره.
لیث هر بار کهآرایهها از ویژگیهای زره استفاده میکردنگاه این فکر از سرش میگذشت.
برخلافِ میزِ لیث که همیشه خالی بود مگر آنکه داشت موضوعِراستین بسیار دشواری را مطالعه میکرد، میزِ فلوریا با وسایلِ تزئینیِ صدفیِ تخممرغیشکلینتونسته روی پایههایی کوچک تزئین شده بود. آنها را بهشکلِ نیمدایره چیده بودند.
حتی یکیدو تا از آنها را روی میزِ کنارِ تختش هم گذاشته بود. او هرگز اجازهتاریخِ نداده بود لیث واردِ اتاقخوابش شود، مگر وقتهایی که گروه برای درس خواندن دورِ هم جمع میشدند.هرچه حتی آن موقع هم لیث قبلاً آنها را ندیده بود. ظاهراً پیش از رسیدنِ آنها، پنهانشان میکرد.
فلوریا جواب داد: «چون برخلافِ اتاقِ فریا، اتاقِ تمرینِ من اجازه میده همزمان با چندحقهٔ گولم مبارزه کنم. اونقدر هم بزرگ هست که دو نفر توش جا بشن. یعنی منمیراثِ و فریا میتونیم با هم تمرین کنیم، یا میتونم یه کم شمشیرزنی بهت یاد بدم.»
لیث آه کشید و گفت: «فکرِ خوبیه.بیشتر تنها مشکل اینه که اصلاً برای اینحقهٔ کار وقتِ کافی پیدا میکنیم یا نه.»
فلوریا موهایش را کنار زد، کمی سرخنخستین شد و گفت: «خب، پارسال فرق میکرد. الانکلماتِ اگه کارمون دیر تموم بشه، میتونی همینجا بخوابی.»
لیث موضوعپیرمردهای را عوضآکادمی کرد: «اینا چیه؟»
به فلوریا نمیآمد که چنین پیشنهادِ عجیب و عجولانهای بدهد. بعد از اینکهخرفتِ لیث تا پای مرگ رفته بود، رابطهشان حسابی کُند شده بود. اتفاقاتِ زیادی خیلیپادشاهی سریع رخ داده بودند. نوساناتِ خلقیِ مداومِ لیث هم اوضاع را بدتر کرده بود.
فلوریا گفت: «واقعاً تا حالا یه... ندیدی؟» و بقیهٔ جملهاشمیشه را خورد. تکاندهندهترین چیز در بازدید از خانهٔ لیث اینفکر بود که دیده بود اتاقش فقط بهاندازهٔ یکی از کمدهای اوست.
لیث همیشه چنان نسبت بهنگاه تجملات بیتفاوت بود که فلوریاحقهٔ اغلب خاستگاهِ فقیرانهاش را فراموش میکرد.
«یه چی؟»
فلوریا نزدیکترین تخممرغ را لمس کرد. بخشِ بالاییِ شیءِ جادویی باز شد وخرفتِ هولوگرامی بهاندازهٔ یک عکس را به نمایش گذاشت. تصویر با صدا و رنگ همراهپادشاهی بود و اوریونِ جوانتری را نشان میداد که داشت برای فلوریای خردسال داستان میخواند.
کلیپِ کوتاهیکند بود کهباشه مدام تکرار میشد.