چپتر 263: فصل ۲۶۳
0لیث گفت: «پس چرا اینقدر استرس داری؟ مگه این رؤیای همیشگیت نبود؟ البته بهجز لیبیا.» لیثلباسِ میتوانست درک کند که او روی اعصاب است، اما نه تا این حد. یوریال ظاهراً خوبحدی غذا خورده و استراحت کرده بود، با این حال دستکم ۵ کیلو وزن کم کرده بود.
«چون گذشته از اینکه بیستوچهار ساعته مثل یه حیوونِ عجیبوغریب نمایشم میدن تاداشت جایگاهِ جدیدمون رو به رخِ تاجوتخت و همسایههامون بکشن، که خودش خیلی استرسزاست،همخوانی تا الان پنج بار هم به جونم سوءقصد شده. اون زن رو میبینی؟»
یوریال سرش را به سمتِ زنِ موقرمزی کج کرد که بسیار زیبا بود. او لباسِ زمردینی بهکردم تن داشت که پوستِ سفید و روشن و چشمانِ سبزش را برجسته میکرد. شالِ قرمزی که دورِ گردنشزیاده بود با موهایش همخوانی داشت و تا حدی شانهها و بازوهایش را که لباس برهنه گذاشته بود، میپوشاند.
لیث در حالی که چشمانش یک ثانیهتازگی بیشتر از حدِ معمول روی یقهٔ لباسِراستی زن ماند، جواب داد: «منظورت اون جادوگرِ نبرده؟»
«آره. دستیارِ شخصی، معشوقهجونم و محافظِ جدیدمه. هیچجا نمیتونمسرش برم مگه اینکه دنبالم بیاد.»
لیث با رگهایمیبینی از حسادت درزنِ صدایش گفت: «عوضیِ خوششانس.»
یوریال که غافلگیر شده بود، گفت: «واو، اینشبیهِ حرفت تازگی داشت.» همیشه فکر میکرد لیث ازپیاده سنگ ساخته شده، یا دستکم چیزی شبیهِ آن است.
«راستی، ازعوضیِ کجا فهمیدیغافلگیر جادوگرِ نبرده؟»
«از همون موقعی که اون شیرینکاریِ کوچیک رو پیاده کردم، چشم ازم برنداشته. پس میدونه چی شده،زمردینی ولی ازم نمیترسه، فقط محتاطه. این نشون میده جادوگره. شمشیر نداره، عضلههاش برای یه آدمِ عادی خیلیبازوهایش زیاده ولی برای اینکه فقط یه مزدورِ قلدر باشه خیلی کمه. اگه شوالیهٔ جادو بود، بیشتر بهت میچسبید.»
لیث استدلالِ هلمزگونهاش را با حالتیزنِ از خودراضی توضیح داد و گفت: «تنهاداشت توضیحِ باقیمونده اینه که جادوگرِ نبرد باشه.»
سولوس درتازگی ذهنش صدای عقزدنسنگ درآورد: «واقعاً بیشرمی.»
«تو به هیچچیزی جز سه سایزش دقت نکردی، در حالی که من از روی هستهٔکجا مانای آبیِ روشنش فهمیدم جادوگره و تخصصش رو هم از روی اشیاءِ افسونشدهای که پوشیدهمحتاطه تشخیص دادم. اونا مستقیم از کاتالوگِ وانمایر اومدن. بابای یوریال هیچ خرجی رو دریغ نکرده.»
«خب، میدونی که چی میگن. نگاه به گذشته همیشه صددرصد درسته. تازه، نمیتونمکرد که بهش بگم تو وجود داری. حالا که به یه داستانِ پوششی نیازشالِ دارم، همون بهتر که ازش استفاده کنم تا یه ناظرِ تیزبین به نظر بیام.»
یوریال با تأییدمیبینی سر تکان داد:زنِ «استنتاجِ درخشانی بود.»
«شانس آوردی هیچکدوم از دخترا اینجاساخته نبودن. وگرنه اگه فلوریا حرفِ قبلیتهمون رو میفهمید، تا آخرِ عمر ولت نمیکرد.»
«ارناسها همعوضیِ اینجان؟ شنیده بودمواو وقت ندارن بیان.»
یوریال شانه بالابار انداخت: «مثلِ همیشه برایاون کلاس گذاشتن دیر میان.»
«از چیزایی که بابام بهم گفت، مارکیز برای حضورشون اصرار داشته. فکرزمردینی کنم درست مثلِ اصراری که برای تو کرد. اصلاً انتظار نداشتم ببینمت.گردنش میدونی، مهمونی پر از اشرافزادههای ازخودراضیه، در حالی که پدر و مادرت...»
یوریال جملهاش را تمامفکر نکرد، اما نیازی همشبیهِ به این کار نبود.
لیث به اشرافزادهٔ خوشرویی اشاره کرد که داشت با جادوگرانِ دیگر حرف میزد و هرازگاهی از شدتِهمون هیجان مونوکلش میافتاد: «دقیقاً همین کار رو کرد. من با کنت لارک به عنوانِ همراهم اومدم اینجا.»شمشیر لارک آنقدر که به اشتراک گذاشتنِ اشتیاقش به جادو اهمیت میداد، به معاشرت با اشرافِ بانفوذ اهمیتی نمیداد.
«حرفِ ققنوس شد و دودش بلند شد. فریا، از دیدنت خوشحالم.» فریا تعظیمِکرد کوتاهی به آنها کرد و آنها هم با تعظیم جوابش را دادند. او لباسِقرمزی شبِ کرمرنگ با گلدوزیِ طلایی به تن داشت که تا روی شانههایش را میپوشاند.
موهایش در مدلِ جمعِ پرکار و پیچیدهای آراسته شده بود و چند طرهٔ بههمگرهخورده گردنش راروشن برهنه میگذاشت. این مدلِ مو، سرویسِ جواهراتِ برگشکلش را که از گردنبند و گوشوارههای طلایی باگذاشته الماسهای سیاه تشکیل شده بود، برجسته میکرد؛ جواهراتی که با چشمها و موهای تیرهاش همخوانیِ کاملی داشت.
او همچنین دستکشهای شب به دست داشت کهشبیهِ به لباسش ظاهری دخترانه میبخشید و در مقایسه باکردم دیگر بانوانِ اشرافی، بیشترین جای خیالپردازی را باقی میگذاشت.
فریا با حالتی ازخودراضی گفت: «منم از دیدنتون خوشحالمفکر بچهها. خدا رو شکر که از این بلندتر نشدید.» وشیرینکاریِ به لطفِ کفشهای پاشنهبلندش مستقیم به چشمانِ لیث نگاه کرد.
لیث شانه بالا انداخت: «هنوزم ازشده تو بلندترم و کلی وقت واسه قدکرد کشیدن دارم. لباسِ قشنگیه. خیلی بهت میاد.»
فریا پوزخندی زد: «ممنون، ولی راستش خودم دوستش ندارم. فقط از این خسته شده بودم کهروشن مردا به پشتوانهٔ رتبهشون تو آکادمی از سینههام تعریف میکردن، در حالی که بقیهٔ دخترا پشتِ سرممیپوشاند بهم میگفتن هرزه. اولش سعی کردم نادیدهشون بگیرم، ولی بعد از یه مدت واقعاً رفتن رو اعصابم.»
لیث با ناباوریهمیشه ابرو بالا انداخت: «جدی؟چیزی بازم از این شایعهها؟»
«آره. حواست باشه که وضعِ تو از منم بدتره. بعضیا میگنساخته با استادای مرد و زن خوابیدی، بعضیا هم میگن بازیچهٔ دستِکردم مارکیز هستی. حتی بعضیا میگن تو حاصلِ عشقِ ممنوعهٔ اون و لینجوسی.»
لیث با فکربار کردن به این موضوعاون از تهِ دل خندید.
«بذار حرفاون بزنن، برام مهمسمتِ نیست. بقیه کجان؟»
فریا چشمک زد: «منظورت فلوریاست؟ نگرانساخته نباش، اونم مشتاقه ببینتت. فقط ازهمون هم جدا شدیم تا سریعتر پیداتون کنیم.»
با دیدنِ مارکیز دیستار که به همراهِ سه جوان به سمتشان میآمد، گفتوگویشانشبیهِ قطع شد. هر چهار بانو لباسهای شبِ باشکوهی به تن داشتند که با سنگهایولی قیمتیِ کوچکی تزئین شده بود و با رنگِ چشمها، موها یا پوستشان همخوانی داشت.
مارکیز گفت: «خانما، اجازه بدید مهمانانِ افتخاریمون از آکادمیِ گریفونِ سفید رو بهتونکرد معرفی کنم. اینا یوریال دیروس، فریا ارناس و لیث از لوتیا هستن.» بهمحض اینکهقرمزی مارکیز نامشان را صدا زد، هر یک از آنها مؤدبانه با تازهواردها احوالپرسی کردند.
«این سه دختر رتبههای برترِ گریفونِ صاعقه هستن. لوسابسیار ارجار، کایلا دورنار و والا روتار.» دخترها تعظیمِ کوتاهیسبزش کردند، در حالی که بهسختی میتوانستند تعجبشان را پنهان کنند.
معمولاً رتبهٔ اول همان کسی بود که جواهرِ تاجِ آکادمی، یعنیفهمیدی نشانِ گریفونِ رنگی را دریافت میکرد. لوسا ارجار هر دو را کنارِنمیترسه هم به سینه زده بود: نشانِ گریفونِ طلایی و نشانِ گریفونِ توپاز.
به همین دلیل بود که یوریال تنها کسی بودفکر که مجبور شد یونیفرمش را بپوشد، وگرنه مجبور میشد بارهاشیرینکاریِ و بارها توضیح دهد که از کدام آکادمی آمده است.
دومین ناهنجاری، ترکیبِ این گروهِ سهنفره بود. در موگار زنانسمتِ ذاتاً استعدادِ بیشتری برای جادو داشتند، تا جایی که حتیسفید در آکادمیها نسبتِ مردان به زنان چهار به شش بود.
اینکه هر دو رتبهبرترِ صاحبِ نشان مرد باشند، از پیدا کردنِ یکزمردینی تکشاخ جلوی درِ خانه هم نادرتر بود. سه دخترِ آکادمیِ گریفونِ صاعقهگردنش چند متلکِ تند برای رقبایشان آماده کرده بودند، اما ناگهان زبانشان بند آمد.
به نظر نمیرسید مارکیز قصد داشته باشد آن شش نفر را تنها بگذارد. از آن بدتر، یوریال بسیار خوشقیافهتر از چیزی بود که تصورفقط میکردند و همین باعث میشد بدرفتاری با او برایشان سخت شود. لیث یک سر و گردن از گروهِ سهنفرهٔ طلاییِ گریفونِ صاعقه بلندتر بودخودراضی و با همان نگاهِ سردی به آنها خیره شده بود که یک متصدیِ کفنودفن هنگامِ آماده کردنِ تابوت برای مشتریانِ جدیدش به کار میبرد.
فریا میتوانست آسانترین هدف باشد، البته اگر آن حجمِ عظیم از نیتِ کشتن را ازکجا خود ساطع نمیکرد. عضلاتِ بازوهایش با تمریناتِ روزانه بهخوبی تراشیده شده بود، در حالی که لبخندِنشون ملایمش به آنها هشدار میداد که فریا هیچ مشکلی با شکستنِ «تصادفیِ» یکی دو فک ندارد.