چپتر 551: فصل 551
0لحظهٔ کوتاهی که یوزموگ برای غیرفعال کردنِ پرتوهای عنصریاش نیاز داشت، بههمهٔ لیث اجازه داد تا با بدنش تغییری را که بالور در انرژیِتوانست جهان ایجاد کرده بود حس کند و بر اساسِ آن واکنش نشان دهد.
دوباره به پرواز درآمد وبیرون دومین طوفانباد را فعال کرداون که یوزموگ را به دیوار کوبید.
لیث با خود فکر کرد: «حرفمو پس میگیرم، این یارو از کریستالِ یه شمن همنپایید بیخطرتره. نمیتونه انرژیِ جهانِ یه عنصرِ خاص رو تخلیه کنه، فقط تعادلش رو به هم میزنه.دیگری تا وقتی که بتونم این اختلال رو جبران کنم، هنوزم میتونم از همهٔ عناصر استفاده کنم.»
اشتیاقش دیری نپایید. یوزموگ با تمامِ توانش به دیوار لگد زد و به گلولهای زنده تبدیلگلویش شد. لیث توانست جاخالی بدهد و کمی بینشان فاصله بیندازد، اما رگبارِ دیگری از پرتوها کهآمیخته قلبش را هدف گرفته بود، مجبورش کرد آنقدر سرعتش را کم کند که بالور به او برسد.
در حالی که میانِ زمین و هوا بود، مشتی به اندازهٔمیتونم یک توپِ بولینگ به سینهاش برخورد کرد، دندههایش را خُرد کردزنده و با پرتاب کردنش به عقب، هوای درونِ ریههایش را بیرون کشید.
لیث فکر کرد: «امکان نداره. حتی اون احمقی که تو هیئتِ اژدها بود هم اینقدرمحکم محکم بهم ضربه نزد. چطور...» وقتی متوجه شد زرهِ پوستدزد حالا به همان رنگِ خاکستریِ سادهایمانایش درآمده که پیش از نشان خوردن با مانایش داشت، نزدیک بود سؤالش در گلویش خفه شود.
یوزموگ دوباره به او رسید و آمادهٔ ضربه زدن بود، اما لیث مشتش را بانپایید شمشیرِ نگهبانِ دروازه دفع کرد. تیغهای که با جادوی تاریکی، آتش و باد آمیخته شده بود،دیگری بهسرعت انگشتانِ بالور را برید، تا اینکه به گوی نقرهای برخورد کرد و از کار افتاد.
بدونِ افسونهایش، نگهبانِ دروازه نتوانست در برابرِ ضربه مقاومت کند و تاری از ترکهانزدیک از نقطهٔ برخورد در تمامِ سطحش پخش شد. لیث بهسختی فرصت کرد آن راجادوی در بُعدِ جیبیاش بگذارد که دستِ راستِ یوزموگ دورِ محافظِ بازوی سولوس گره خورد.
لیث فکر کرد: «لعنتی، من اون طلسم رو میشناسم! اون لوحِ پاکه!» این یک طلسمِاشتیاقش جادوآهنگریِ ردهٔ ۴ بود که تپشی ترکیبی از جادوی نور و تاریکی ایجاد میکرد. اینبیندازد طلسم نشانِ روی هر شیءِ جادویی را موقتاً از کار میانداخت و آن را بیمصرف میکرد.
لیث آن را پس از تبدیل شدن به یک طلسمشکن یاد گرفته بود، امااینقدر به دلیلِ محدودیتهای سختش، هرگز به خودش زحمت نداده بود آن را به جادویدرآمده راستین تبدیل کند. این طلسم نیاز به تماسِ فیزیکی داشت، بنابراین در نبرد بیفایده بود.
لیث میتوانست هر دشمنی را که لمس میکرد، بکشد. مرگ هم هراستفاده نشانی را پاک میکرد و او میتوانست از راهِ دور آن رابدهد رقم بزند. لوحِ پاک همچنین در برابرِ تلههای انفجاری و موانع بیاثر بود.
ترکیبِ این دو اثر به این معنا بود که هردرآمده وسیلهٔ انفجاری در صورتش منفجر میشد و نمیتوانست از آنآمادهٔ برای باز کردنِ درهای محافظتشدهای مانندِ درهای آزمایشگاهِ زولگریش استفاده کند.
محافظِ بازو تکان نخورد، اما شانهٔ لیث به این اندازه خوششانس نبود. یوزموگ آن را بهدیری راحتیِ شکستنِ یک شاخهٔ کوچک از جا درآورد و به کشیدن ادامه داد. درد به اندازهای بوددیگری که یک مردِ بالغ را از هوش ببرد، اما لیث از قبل گیرندههایش را خاموش کرده بود.
دومین درخشش از گوی نقرهای ساطع شد ونداره محافظِ بازو مانندِ دستِ لیث شل شد وبهم به بالور اجازه داد آن را از او بگیرد.
«تحسینبرانگیز است. هرگز فکربتونم نمیکردم چیزی وجود داشته باشدمیتونم که جادوی زولگریش نتواند بدزدد.»
لیث با متوقف کردنِ تلاشش برای پرواز و فرار پاسخ داد. جادوی باد از بالهای بالور پشتیبانی میکردشود و او را سریعتر از آن چیزی میکرد که لیث میتوانست باشد. در حالی که در میانِ زمینبرید و هوا میجنگیدند، لیث با دستِ سالمش موهای نقرهایِ یوزموگ را گرفت و با زانو به بینیاش کوبید.
خون و دندان در سراسرِ اتاق پخش شد، در حالی که لیث از انرژیای که طلسمِدیری ردهٔ ۴ او، یعنی لمسِ خونآشامی، از یوزموگ دزدیده بود برای ترمیمِ دستِ آسیبدیدهاش استفاده میکرد. لیثدیگری در ادامه پایش را مانندِ فنر باز کرد و مانندِ یک اسب به چانهٔ بالور لگد زد.
یوزموگ به کتابخانهایدرونِ کوبیده شد، اما لبخندامکان از لبانش محو نشد.
او در حالی که دستِ راستجبران و بالِ نورِ کاملاً درمانشدهاش را بهاشتیاقش لیث نشان میداد، گفت: «کارت تمومه، انسان.»
«میتونیم تمامِ روز به اینحالا کار ادامه بدیم و نتیجه همونه.پیش میتونی بجنگی، اما نمیتونی پیروز بشی.»
لیث پوزخند زد و از زمانی کهاختلال بالور برای درهمشکستنِ روحیهاش تلف میکرد، استفادهاستفاده کرد تا با نشاطبخشی قدرتش را بازیابد.
«فانیِ احمق!» یوزموگ از طریقِ چشمِ سفیدش میتوانست وضعیتِ لیث رااحمقی با دقتی برابر با یک طلسم تشخیصی بررسی کند. او ششپوستدزد بالش را گشود، انرژیِ جهان را مکید و به اوجِ آمادگیاش بازگشت.
«فقط دو راه داری. رازِ بیداریجبران رو به من یاد بده یااستفاده بمیر. فکر میکنی چرا هنوز زندهای؟»
لیث گفت: «چون ضعیفی. نه اینکه تلاشت را نکرده باشی.» معمولاً لیث با دیوانههایی که هرگلویش روز سرِ راهش سبز میشدند همکلام نمیشد، اما یوزموگ با از بین بردنِ نشانِ مالکیتش رویآمیخته سولوس، موفق شده بود کاری کند که بسیاری پیش از او در انجامش ناکام مانده بودند.
او لیثفقط را خشمگینمیزنه کرده بود.
«با وراجی وقتِدرونِ مرا تلف نکن وامکان آرتیفکتم را پس بده.»
یوزموگ خندید و محافظ را بهجبران دستِ راستش فشرد. آرتیفکت بزرگ شد تااشتیاقش اینکه مثلِ یک دستکش کاملاً اندازهاش شد.
«اون لیچ یه دزد و دروغگوئه. تو رو هم مثلِ ما تو تلهمانایش انداخته. از همون اول هم هیچ شانسی نداشتی. بهزودی دانکاه برمیگرده. بهزودی زیردستانمدفع دوباره زنده میشن. حتی با تمامِ آرتیفکتهای باارزشت هم نمیتونستی من رو شکست بدی.»
«فکر میکنی حالاتعادلش که هیچی نداری واختلال تنهایی، چیکار میتونی بکنی؟»
لیث سر تکان داد و در حالی که هالهٔحتی آبیِ تیره و قدرتمندی از خود ساطع میکرد کهنزد او را از تمامِ عناصر سرشار میساخت، گفت: «نه.»
«تنها نیستم.» با یورشِ لیث به جلو، محافظِ دستِ سولوس دوباره کوچک شد و بانپایید استفاده از جادوی روح قدرتِ خودش را افزایش داد و در این فرایند دستِ یوزموگرگبارِ را خُرد کرد. همزمان، او هر دو طلسمِ قدرتمندش را علیه دشمنِ بیدفاعش رها کرد.
لوح پاک میتوانست هر نشانِ مالکیتِ عادیای را بشکند، اما پیوندِ میانِ او ونزدیک لیث را نه. تنها آرتیفکتهای خاصی مانندِ جعبهٔ نالیر قادر به چنین کاری بودند. درتاریکی غیر این صورت، نابود کردنِ اشیاءِ نفرینشدهای مثلِ ستارهٔ سیاه تا این حد دشوار نمیبود.
سولوس ارادهٔ خودش را داشت، بنابراین میتوانست به محضِ مختل شدنِ نشانِ مالکیتِ لیث،استفاده آن را بازیابی کند. لوح پاک برای او مانندِ خوردنِ یک سیلی بود. دردناکبینشان بود، اما اصلاً در حدی نبود که باعث شود هوشیاریاش را از دست بدهد.
با این حال، هم لیث و هم او حس میکردند که پیوندشان در خطر استمحکم و ذهنشان، حتی برای کسری از ثانیه، از هماهنگی خارج میشود. این اتفاق ضربهٔ روحیایخوردن را که نالیر با جدا کردنِ اجباریشان به آنها وارد کرده بود، دوباره زنده کرد.
سولوس برای خالی کردنِ خشمش، طلسمِ منطقهٔ مرگِ ردهٔ ۴ و روحِاستفاده پوسیدگیِ ردهٔ ۵ خود را مستقیماً به داخلِ بدنِ بالور تزریق کرد وکمی آنها را مانندِ بیماریای گسترش داد که باعث میشد قربانیاش از درون بپوسد.
تماسِ فیزیکی باعث میشد جادوی تاریکی بتواند به حداکثرِ پتانسیل خود برسد،خوردن بهویژه حالا که سولوس درونِ محافظِ دست را به خارهای بیشماری تبدیلنگهبانِ کرده بود که در گوشتِ یوزموگ فرو میرفتند تا استخوانهایش را بشکافند.
این دو طلسمِ تاریکی در بدنِ یوزموگ جریان یافتند و سرزندگیاش را چنان کشیدند که گوییدیری شکمش دریده شده است و او را به زانو درآوردند. او بالِ سیاهش را فعال کردرگبارِ تا آنها را متوقف یا دستکم تضعیف کند، در حالی که چشمِ سفیدش آسیب را ترمیم میکرد.
این کار حتماً جواب میداد، زیرا هستهٔ مانای سبزِ سولوس نمیتوانست برایهیئتِ مدتِ طولانی در برابرِ قدرتِ خامِ یوزموگ مقاومت کند. تا زمانی کههمان بالِ نورِ او آسیبی ندیده بود، مانای بیپایانی برای چشمِ سفیدش فراهم میکرد.
وقتی بینهایت باوقتی محدود تقابل میکرد، نتیجهکنم از پیش مشخص بود.
به همین دلیل، نخستین حرکتِ لیث این بودخاکستریِ که در حالی که از نوکِ انگشتانش الکتریسیتهگلویش رها میکرد، با انگشتانِ کشیدهاش چشمِ سفید را بشکافد.