چپتر 395: فصل 395
0«نیازی نیست.امروز هنوز هیچکسروزِ تو قلعه نیست.»
لیث ردان را گرفت و یک طلسمِ پرواز روی هر دویشان اجرا کرد.شانه ثانیهای بعد در آسمان اوج گرفتند. لیث تصمیم گرفت از همان پنجرهای واردکافیه شود که دفعهٔ پیش استفاده کرده بود، چون به لایهٔ درونیِ قلعه راه داشت.
ردان تمامِ مدت میخندید و از رویریسک شادی فریاد میکشید و لیث را مجبوربالا کرد برای احتیاط طلسمِ سکوت را اجرا کند.
«تا حالا پرواز نکرده بودم!میکنیم قسم میخورم، حتی اگه یهمیچرخاند دیو باشی، امروز بهترین روزِ زندگیمه.»
لیث با لحنی خشمگین گفت:زندگیمه «ساکت! نمیتونیم ریسک کنیم ونمیتونیم توجه جلب کنیم، وقت هم تنگه.»
ردان شانه بالا انداخت و گفت: «خیلی شکاکی، لینجوسِ عزیز. هیچکس تو این راهروها گشتانداخت نمیزنه و حتی اگه بزنه هم، فقط کافیه بکشیمشون.» مثلِ هر کسِ دیگری در کادوریا،دیگری آمارِ قتلهای این کشاورز آنقدر بالا بود که بدترین قاتلِ زنجیرهای هم در برابرش رنگ میباخت.
برای کادوریاییها آدمکشی مثلِ دستساکت کردن در بینی بود. چیزیجلب بیشتر از یک سرگرمیِ چندشآور نبود.
«به این سادگیها نیست. هروقت یکی از شماها میمیره، بدنشمیچرخاند به ستارهٔ سیاه برمیگرده. کشتن گزینهٔ روی میز نیست. اگهچاقو بتونه ذهنهاتون رو هم جمعآوری کنه، دشمن رو خبردار میکنیم.»
ردان در حالی که چاقویی را مثلِ یک اسباببازی در هوا میچرخاند و بالا میانداخت، گفت:تنگه «پس من جلو میرم. حتی اگه حق با تو باشه، تا وقتی کسی تو رو نبینه مشکلیکسِ پیش نمیاد.» چاقو با مهارتی که مورمورِ لیث را درآورد، از این دست به آن دست میرقصید.
این اولین باره با کسی روبهرو میشم که به اندازهٔ خودم خونسرده.تنگه خبرِ خوب اینه که سلاحش برام خطری نداره. خبرِ بد اینه کهبزنه ردان رسماً دیوونهست. خدا میدونه تو اینهمه مدت چندتا مهارت یاد گرفته.
لیث برای بررسیِ مسیرِ پیشِ رو از بینشِ حیات استفاده کرد و همزمان گامهای وارپانداخت و چند طلسمِ دیگر را همیشه آماده نگه داشت. معلوم شد این کار احتیاطِ بیفایدهای بودهکادوریا است. بدونِ اینکه با کسی روبهرو شوند به اقامتگاهِ مرو رسیدند و در کاملاً باز بود.
ردان طوری واردِ آپارتمان شد که انگار خانهٔ خودش است. از راهروجلو گذشت، کتابخانه را نادیده گرفت و یکراست به سمتِ اتاقخواب رفت. ردان دکمهایاولین مخفی روی پاتختی را فشار داد و محفظهای مخفی داخلِ دیوار نمایان شد.
در جوابِ نگاهِبهترین ماتومبهوتِ لیث گفت: «خیلیخشمگین حوصلم سر رفته بود.»
داخلِ محفظه یک گاوصندوقِ جادویی قرار داشت، اما مثلِ هر چیزِ دیگری مانایش کشیده شدهانداخت بود و حالا چیزی جز یک تکه فلز نبود. لیث گاوصندوق را باز کرد ودیگری صفحاتِ گریموارهای ذخیرهشده را ورق زد تا اینکه چیزی را که دنبالش بود پیدا کرد.
صفحاتِ مربوط به ستارهٔ سیاه را هم به زبانِ اصلیشان ووقت هم در نسخهای ترجمهشده برای خودش کپی کرد. توضیح دادنِ اینکه چطورنمیزنه زبانِ کادوریاییِ باستانی را یاد گرفته بود، دردسرهای زیادی برایش درست میکرد.
تازه، شرط میبندمدشمن ارتش در هرحالی صورت خوندنش رو بلده.
«سولوس، یه کمکی بهم بکن. قلعه در پایانِ چرخهٔ نور فرومیریزه. یعنیکنیم حتی این صفحات هم ساختهٔ ستارهٔ سیاهاند. شاید انتظار نداشته کسی یواشکیاین بیاد تو و رازهاش رو بفهمه، یا شایدم اونا رو سانسور کرده.»
«اگه آرتیفکت متوجهِ ما بشه،ساکت میتونه با یه اشاره نابودشون کنه.وقت باید هرچه سریعتر ازشون کپی بگیریم.»
سولوس فکرلحنی کرد: «بعید میدونمساکت سانسور شده باشن.»
«شیءِ نفرینشده نشون داده که میتونه کلِ شهر رو بازتولید کنه، اما نمیتونهمیرم هیچ تغییری توش بده. وگرنه کریستالهای مانای خیلی بیشتری میساخت تا مکیدنِ چشمهٔباره مانا رو سرعت ببخشه. فکر کنم با همون چیزی که داره گیر افتاده.»
«پس بایدامروز هرچه زودترروزِ تمومش کنیم!»
بهمحضِ اینکه کپی کاملگفت شد، لیث آن راکنیم به سولوسپدیا اضافه کرد.
وقتی داشتند روشِ جادوآهنگریِ کادوریاییِ باستانینمیتونیم را جذب میکردند، هر دو همزمانتنگه با هم فکر کردند: «این... این...»
«این دیگه تهِ حماقته! ردان راست میگفت، هیچ ورودی یا فرمانی برای تشخیصِمیرم دوست از دشمن وجود نداره. حتی یه سازوکارِ ایمنی هم نذاشتن که اگهباره اوضاع خراب شد جلوشو بگیره!» سولوس از بیمبالاتیِ این طراحی زبانش بند آمده بود.
لیث اضافه کرد: «شاید آره، شاید نه. میدونیم که آرتیفکت زندهست و زندگیتوجه نمیتونه از هیچی به وجود بیاد. این نقشهها توضیح نمیدن که چطور یاگشت چه کسی قربانی شده تا بهش آگاهی بده. به اطلاعاتِ بیشتری نیاز داریم.»
«ردان، میتونی این یارو مروساکت رو برام توصیف کنی؟ بدونِ کمکشوقت این یادداشتها به هیچ دردی نمیخورن.»
«مسنترین آدم بینِ روحانیهاست. ردای سفید، ریشِ بلندِ سفید،توجه و قیافهای که فقط یه مادر میتونه دوستش داشته باشه.»عزیز با آوردنِ اسمِ او، چشمانِ کشاورز مثلِ فولاد سرد شد.
«اون کسیه که هر روز اربابِ عالیچاقویی رو فعال میکنه. من و رفیقام اونقدرباشه کشتیمش که رودههاش رو مثلِ کفِ دستمون میشناسیم.»
سولوس فکر کرد: «چندشآورروزِ و بیربط بود. یهگفت چیزِ مفیدتر ازش بپرس.»
«قدش چقدره؟لحنی کجا میتونیمگفت پیداش کنیم؟»
«زیاد نیست. حدودِ ۱٫۶ متر، شاید هم بهخاطرِکنیم قوزِ کمرش کمتر باشه. این موقعِ روز معمولاًخیلی تو معبدِ اصلی داره برای هدایت دعا میکنه.»
لیث پرسید: «که میشه کجا؟»
سولوس جواب داد: «دقیقاً کنارِ ستارهٔ سیاه.» حسِ مانای او منطقهٔ بهاندازهٔ کافیتوجه وسیعی را پوشش میداد تا بتواند امضای انرژیِ هر هشت روحانی را کهگشت در چرخهٔ قبلی دیده بودند، تشخیص دهد. فقط یکی از آنها قوزِ کمر داشت.
ردان با انگشتِ اشاره بهساکت زمین اشاره کرد و گفت:جلب «دو طبقه پایینتر از ما.»
لیث به بختِ بدش لعنت فرستاد: «ریدمریسک تو این شانس!» فکرِ اینکه یک قدمبالا مانده به خطِ پایان زمین بخورد، غیرقابلتحمل بود.
لیث برای پیدا کردنِ راهحل به مغزش فشار آورد. نه او و نه سولوس نمیتوانستندوقتی بدونِ خطرِ شعلهور کردنِ دوبارهٔ خشمِ آرتیفکت، تا این حد به آن نزدیک شوند. درخودم اتاق قدم زد تا اینکه نگاهش به ردان افتاد که دوباره داشت با چاقویش بازی میکرد.
«نگفتی تو وبهترین مرو سابقهٔ طولانیایلحنی با هم دارید؟»
ردان شانه بالا انداخت: «من و خیلیهای دیگه. بیشترِ کادوریاییهاجلب اونو مقصرِ اتفاقاتی میدونن که افتاده. اونقدر آدم هست کهاین تشنه به خونش باشن که دیگه حتی سعی نمیکنه فرار کنه.»
«پس، اگه بری وگفت برای یه ‹گپِ دوستانه›کنیم بیاریش، چیزِ غیرعادیای نیست، درسته؟»
«فکر کنم.»
«به نظرم وقتشه شما دوزندگیمه تا خاطراتِ خوبِ گذشته رونمیتونیم با هم مرور کنید. بیارش اینجا.»
«باید جالب باشه.» ردان چاقویش رانمیتونیم در هوا انداخت، مثلِ فرفره چرخاندش وشانه وقتی جلوی صورتش رسید، از دستهاش گرفتش.
لیث تأکیدلحنی کرد: «صحیحگفت و سالم.»
ردان آهکنه کشید: «پس زیادمیکنیم هم جالب نیست.»