چپتر 185: فصل 185
0برگشتن به عمارتِ ارناس فقط چند دقیقه زمان برد. بهمحضِ اینکهگره از گوشهای الینا دور شدند، اوریون بهاختصار برای لیث توضیح دادمؤدبانه که کشتنِ یک انسان چطور روی دو همراهش تأثیر گذاشته است.
لیث فقط گوش میداد و به اینزانو فکر میکرد که برای وضعیتِ روانیِ آنها چهسنجیدند کاری از دستش برمیآید. انگار اوضاع ناامیدکننده بود.
وقتی از آخرین گامهای وارپ بیرون آمدند، جیرنی ارناسرفتار منتظرشان بود. این غافلگیری آنقدر اوریون را خشک کرد کهجثهٔ به جیرنی فرصت داد ابتکارِ عمل را به دست بگیرد.
«لیثِ عزیز، خیلی دربارهتون شنیدم. من دوشس جیرنی ارناس هستم. از آشنایینیمکاسهشه باهاتون خوشوقتم. فکر کنم خیلی وقت پیش باید همدیگه رو میدیدیم.» پیشاشتباهه از آنکه دستِ راستش را به سوی او دراز کند، تعظیمِ کوتاهی کرد.
بانوی خانه با پیشقدم شدن در معرفیِ خودش،میبوسید افتخارِ بزرگی به او داده بود. این موقعیتییکدیگر بسیار غیرمعمول بود که تنها یک پاسخِ ممکن داشت.
«باعثِ افتخارِ منه. در خدمتِ شما هستم،زانو بانوی من.» لیث در حالی که پشتِ دستِسنجیدند جیرنی را میبوسید، روی یک زانو خم شد.
نگاهشان به هم گرهداره خورد و حالتِ چهرهمؤدبانه و واکنشهای یکدیگر را سنجیدند.
این زن داره با یه آدمِ عادی زیادی مؤدبانه رفتار میکنه. معلومه که یهکرده کاسهای زیرِ نیمکاسهشه. اگه فکر کرده میتونه با اون جثهٔ ریز و قیافهٔ مهربونشخریدارش غافلگیرم کنه، سخت در اشتباهه. هر چی که میخواد بهم قالب کنه، من خریدارش نیستم.
افکارِ لیث کاملاً درست بود.
چقدر جوونه و چقدر خوب آداب و رسوم رو میدونه. جیرنی با خود اندیشید.یکدیگر این بهترین فرصته تا ببینم گزارشهایی که دربارهش دادن درسته یا نه. باید بتونمکرده ارزشش رو بسنجم و ببینم میتونه خواستگارِ مناسبی برای یکی از دخترا باشه یا نه.
اوریون با لبخندیسنجیدند خشک گفت: «جیرنی،عادی عزیزم، اینجا چیکار میکنی؟»
مهارتِ ضعیفِ او در بازیگری باعث شد هر دوچهره در کمالِ نارضایتی اخم کنند. این حالت فقط کسریرفتار از ثانیه طول کشید، اما متوجهِ واکنشِ یکدیگر شدند.
لیث و جیرنی بیدرنگ از فریبِعزیز متقابلِ در جریان آگاه شدند وآشنایی نقشههایشان را بر همان اساس تغییر دادند.
«شوهرِ عزیزم، میدونم این موضوع چقدر برای تو و بچههاشنیدم حساسه. فقط میخواستم خودم رو به مهمونِ عزیزمون معرفی کنم.همدیگه باید بدونه که چقدر بابتِ کمکش تو زمانِ نیاز سپاسگزاریم.»
صدایش نگران بود،دست اما چشمانش مثلِ فولادخیلی سرد و سخت مینمود.
که یعنی: من اعتماد نمیکنم خانوادهمگره رو بسپرم دستِ یه غریبه، مگه اینکهداره بهش بفهمونم حقِ هیچ اشتباهی رو نداره.
تفسیرِ لیثعمل باز همبگیرد درست بود.
«از اعتمادتون سپاسگزارم، بانوی من. یه دوستِ واقعی وقتی ازش کمک میخواید نمیتونهآشنایی دست روی دست بذاره. من تمامِ تلاشم رو میکنم، این تنها چیزیه کهدراز میتونم بهتون قول بدم.» صدای لیث مهربان بود، در حالی که چشمانش سرد مینمود.
او هم مانندِ جیرنی ظاهرِ مؤدبانهاش را حفظ کرد،شنیدم اما دیگر سعی نکرد فریبش دهد. به دلیلِ ذاتِباید مشابهشان، درک و احترامی خاموش میانشان شکل گرفته بود.
پس فقط با اصرارِ شوهرم اومدی اینجاخورد و فکر نمیکنی کارِ زیادی از دستتآدمِ بربیاد. تا اینجاش که خوبه، مردِ جوان.
گفتوگوی پنهان در لابهلای حرفهایشان داشت اوریون رادربارهتون دیوانه میکرد، اما نمیدانست چطور بدونِ بیادبیِ مفرطوقت جلویشان را بگیرد. خوشبختانه، فلوریا به دادش رسید.
فلوریا گفت: «سلام، لیث.» با دیدنِ او گونههایش سرخ شد. هنوزدوشس بابتِ تماسِ آخرشان معذب بود. لباسِ شبِ زمردینِ بدونِ آستینی بهآنکه تن داشت که پوستِ روشن و موهای سیاهش را برجسته میکرد.
لیث تعظیمِ سرد اما مؤدبانهایلیثِ به او کرد که فلوریا باهستم دستپاچگی با تعظیمی زنانه پاسخ داد.
هیچ جزئیاتیپشتِ از چشمِزانو جیرنی پنهان نماند.
«ببخشید مزاحمت میشم مامان، اما خدمتکاراعزیز برای چیدنِ سالنِ غذاخوری به مشکلآشنایی خوردن، به نظارتِ شما نیاز دارن.»
حرفهایش جیرنی را واداردست کرد از آنها مرخص شوددربارهتون و به دنبالِ دخترش برود.
بهمحضِ اینکه در پشتِ سرشان بسته شد،خیلی جیرنی با لحنی نجواگونه پرسید: «همون پسریهخوشوقتم که باعث شد لباس زیرت رو عوض کنی؟»
فلوریا در حالی کهزانو تا بناگوش سرخ شدهحالتِ بود، دروغِ شاخداری گفت: «نه!»
«واقعاً؟ پس چرادست بالاخره بهجای اون شلوارهایخیلی عزیزت، لباسِ مجلسی پوشیدی؟»
«شاید چون تمامِ روزدست کلافهم کردی که حداقلخیلی برای شام یه پیراهن بپوشم؟»
جیرنی نوچخدمتِ کرد؛ حقحالی با فلوریا بود.
جیرنی که نمیخواست حرفِ آخر راعادی دخترش زده باشد، ادامه داد: «حیف شدزیرِ که به نظر نمیرسه علاقهای داشته باشه.»
«همیشه بهت گفتم، برای به دستمؤدبانه آوردنِ دلِ یه مرد، بهترین لباسنیمکاسهشه زیر اینه که اصلاً لباس زیر نپوشی.»
اوریون در حالی که لیث را از میانِنگاهشان راهروهای مجلل راهنمایی میکرد تا به اقامتگاهِ مهمانانداره برسند، گفت: «معمولاً یوریال این موقعِ شب دیگه خوابیده.»
«همینجا صبر کن، بهمحضِ اینکه کاملاً بیدار شدمؤدبانه میگم بیای تو.» اوریون پیش از ورود درکرده زد و لیث را با نگرانیهایش تنها گذاشت.
تنها چیزی که با اطمینان میدونم اینه که پدرِ یوریال و اوریون باید واقعاً درمانده شدهاون باشن. همکلاسیهام قبلاً در موردم تحقیق کردن، پس پدر و مادراشون هم باید گذشتهم رو بدونن.درست با دیدنِ اینکه من چطور آدمی از آب دراومدم، فکر میکنن چه کمکی از دستم برمیاد؟
سولوس گفت: «این رو فرصتی بدون که هم به اونا کمک کنی و هم بهواکنشهای خودت. تو هرگز کسی رو نداشتی که بارِ غمت رو باهاش شریک بشی. اول مجبورکرده بودی از کارل محافظت کنی، بعد شکمِ خودت رو سیر کنی و تیستا رو نجات بدی.»
«تلاشت برای رسیدن به قدرت، تو رو به مسیری تنها کشوند. نمیتونستی به کسی اجازه بدیداره بفهمه داری چه سختیهایی میکشی و همیشه همهچیز رو بهتنهایی به دوش میکشیدی. اونا رو مثلِریز دِرِکِ جوان ببین. همون چیزایی رو بهشون بگو که اگه فرصتش رو داشتی به خودِ جوانت میگفتی.»
حرفهای سولوس لیث را به یادِ چیزهایی انداخت کهرفتار رواندرمانگرش در زمین بارها به او گفته بود. اینکهاون برای التیامِ زخمهایش باید دربارهٔ احساساتش روراست و صادق باشد.
با پیروی از توصیهٔ دکتر شور، لیث/دِرِک حتی در پناهگاهی برایزیرِ قربانیانِ خشونتِ خانگی داوطلب شده بود، اما بهجای همدردی با آنها،کنه در نهایت به این افتخار میکرد که باعثِ مرگِ پدرش شده است.
او هم بهاندازهٔ آنها تیرهبخت بود، اما دستکم زندگی و خانهای داشت. برخلافِحالتِ آنها، روزهای قربانی بودنش به پایان رسیده بود. در عوض، افرادی که باکاسهای آنها کار میکرد تودههای لرزانی از ترس بودند که مدام پشتِ سرشان را میپاییدند.
لیث/دِرِک با شنیدنِ داستانهایشان فقط خشمگینتر میشد و روزبهروز بیشتر از بشریت نفرتواکنشهای پیدا میکرد. تنها پس از چند هفته، دکتر شور متوجهِ تغییراتِ منفی در رفتارِاگه او شده بود و از او خواسته بود که این کار را متوقف کند.
وقتی اوریون او را به داخل راه داد، لیث متوجه حضورمعلومه مردی شد که شباهت زیادی به یوریال داشت. پیش از آنکهمهربونش اوریون بتواند آنها را معرفی کند، یوریال به لیث پرخاش کرد.
«تو هم مثلاً دوستی! الان اومدنت خیلی کم و خیلی دیره. وقتی تو گندابِ استفراغمیتونه و اشکِ خودم مچاله شده بودم کجا بودی؟ ساعتها همونجوری موندم تا اینکه پدرم باهامافکارِ تماس گرفت. پنج روزِ لعنتی گذشته و تو نه تماسی گرفتی نه سر زدی. چت شده؟»
ولان دیروس از رفتارِ بیادبانهٔشما پسرش بسیار خجالتزده بود، اما درگره عینِ حال خیلی هم خوشحال بود.
به نظر میرسید یوریال قدرتشپشتِ را بازیافته است. دیدنِ خشمِخورد او خودش پیشرفتِ بزرگی بود.
حرفهای یوریال باعث شد لیث احساسِ گناه کند و حتی توانستمعلومه کمی او را برنجاند. لیث که تصمیم گرفته بود به توصیهٔمهربونش سولوس عمل کند، احساسِ گناهش را کنار گذاشت و دستکشهایش را درآورد.
«دوست؟ این حرف از دهنِ تو خیلی جالبه. اصلاً یادتکاسهای میاد چطور با هم آشنا شدیم؟ چطور بهم آشغال پرت کردیغافلگیرم و تا وقتی به کمکم نیاز پیدا نکردی، هیچوقت عذرخواهی نکردی؟»
لیث فریاد نزد، اماخدمتِ حرفهایش بهسرعت خشم و حقبهجانبیِزانو یوریال را در هم شکست.
«دقیقاً از کِی تا حالا ما دوستیم؟ تو تمامِ این مدت داشتی از من استفاده میکردیداره و من هم لطفت رو جبران کردم. وگرنه یه چیزی دربارهٔ من بگو که ربطی بهریز آکادمی نداشته باشه. اسمِ خواهرام چیه؟ رؤیاهام برای آینده چیه؟ لعنتی، اصلاً میدونی رنگِ موردعلاقهم چیه؟»
یوریال ناگهان فهمید با وجودِ تمامِعادی زمانی که با هم گذرانده بودند،کاسهای لیث هنوز برایش کاملاً غریبه است.
«دیدی؟ تو هیچی دربارهٔ من نمیدونی و منم هیچی دربارهٔ تو نمیدونم. ولیاگه نگران نباش، اوضاع قراره عوض بشه. لرد ارناس، میشه لطفاً دخترا رو بیارید اینجا؟قالب فکر کنم یه چیزایی باید گفته بشه، اما ترجیح میدم فقط یه بار بگم.»
لیث و یوریال در سکوت نشستند و منتظر ماندندزانو تا بقیه برسند. هرچه یوریال بیشتر به فورانِ خشمِداره قبلیاش فکر میکرد، به نظرش کودکانهتر و مضحکتر میآمد.
لیث راست میگه، ما هیچوقت دوست نبودیم. این فقط تصورِ خودم بود.چهره ما تو سختیها و تکالیفِ مدرسه شریک بودیم، اما من حتی یهکاسهای بار هم به زندگیش بیرون از آکادمی اهمیت ندادم. منم مثلاً دوستم.
وقتی فریا لیث را دید، دمای اتاق چند درجهرفتار افت کرد. او فریاد نزد یا به لیث حملهاون نکرد، بلکه ترجیح داد تا جای ممکن دورتر بنشیند.
لیث هیچ ارفاقی به او نکرد و همان حرفهایی را که بهنیمکاسهشه یوریال زده بود تکرار کرد. فریا ابتدا از شدتِ خشم سرخ شداشتباهه و بعد با درکِ اینکه رابطهشان چقدر سطحی بوده است، رنگش پرید.
وقتی گروهباعثِ جمع شدند، سرانجامشما توانست شروع کند.
«بذارید خودم رو درستوحسابی معرفی کنم. سلام،زانو من لیث هستم و یه قاتلم.» بایکدیگر این حرف، سکوتِ معذبی بر اتاق حاکم شد.
«میخوام براتون یه داستان تعریف کنم. بررسیِزیادی سوابقتون اشتباهه، من اولین آدمم رو تونیمکاسهشه ششسالگی نکشتم، بلکه فقط چهار سالم بود.»
لیث نمیتوانست به آنها بگوید که چطور پدرشمیکنه را روی زمین کشته است، پس باید دواون حقیقت را با هم میآمیخت تا یک نیمهدروغ بسازد.
«اون موقعها، زندگی برام وحشتناک بود. همیشه از گشنگی میمردم، برای همین هروقتحالتِ میتونستم دور از چشمِ پدر و مادرم به جنگل میرفتم و با جادوکاسهای شکار میکردم. چیزی که هیچکس نمیدونه، حتی خانوادهم، اینه که من تنها نبودم.
یه شکارچیِ غیرمجاز اونجا بود، یه مردِ عوضی و خشن که هروقت همو میدیدیم شکارم رو میدزدید و هر بارمؤدبانه هم یه کتکِ مفصل بهم میزد. نمیتونستم به کسی بگم. از ضعفِ خودم خیلی خجالت میکشیدم و میترسیدم پدر وبهم مادرم تو خونه حبسم کنن، برای همین بهونه میآوردم تا نذارم حقیقت رو بفهمن و بتونم به شکار ادامه بدم.
ماهها تحملش کردم، تا اینکه یه روز تونستم چندتا خرگوشِ سفیدمعلومه بگیرم. با گوشت و پوستشون، خانوادهم حسابی سیر میشدن و لباسِمهربونش گرم میپوشیدن، و حتی خواهرِ مریضم میتونست هر از گاهی قدم بزنه.
حیف که شکارچی بازم پیدام کرد و بازم طعمهم رو دزدید. چیزی کهاگه نمیدونست این بود که ما تنها نبودیم. یه جانورِ جادویی هم داشت تعقیبمبهم میکرد و وقتی اون مرد ازم دور شد، تصمیم گرفتم بهش هشدار ندم.»
چشمانِ لیث با فکر کردن به پدرش پر اززانو اشک شد، به اینکه چقدر مجبور شده بود زجر بکشدآدمِ تا اینکه آن پلههای خیس کار را برایش تمام کردند.
«وقتی جانور داشت میخوردش، نه درخواستِ کمک کردم نه سعیخورد کردم فراریش بدم. فقط شکارم رو پس گرفتم و کشیک دادمرفتار تا مطمئن بشم اون شکارچی دیگه هیچوقت نمیتونه بهم آسیبی برسونه.
شاید مستقیماً نکشتهسنجیدند باشمش، اما اون روزیادی اولین قربانیِ خودم میدونم.»
لیث با دیدنِ اینکهعادی همهٔ دوستانش با چشمانِ اشکآلودمعلومه فینفین میکنند، سر تکان داد.
«سعی نمیکنم رنجتون رو کوچیک جلوه بدم. این یه مسابقه نیستگره که ببینیم کی بیشتر سختی کشیده. فقط میخوام قبل از اینکهمؤدبانه یه نصیحتِ ناخواسته بهتون بکنم، من رو بشناسید، خودِ واقعیام رو.»
نفسِ عمیقی کشیدشما و به چشمانِمیبوسید تکتکشان نگاه کرد.
«فریا، یوریال، شما هم یکی رو کشتید. شاید چون از طرفِمعلومه آکادمی تحتِ فشار بودید یا صرفاً چون بعد از کشتنِ اونهمهمهربونش هیولا به نظرتون کارِ درستی میاومد، قضاوتش به عهدهٔ من نیست.
فلوریا، کویلا، دیر یا زود شما هم یکی رومعلومه میکشید، یا برای دفاع از خودتون یا چون وظیفهتونه.ریز وقتی اون لحظه رسید، لطفاً حرفام رو یادتون بمونه.
زندگی یه بوتهٔ آزمایشِ بیرحمه که بارها و بارها ما رو درخورد هم میشکنه و مجبورمون میکنه تیکهها رو دوباره به هم بچسبونیم. گاهی قویترمعلومه ازش بیرون میایم، گاهی ضعیفتر و بیشترِ اوقات کارِ چندانی از دستمون برنمیاد.
شکست خوردن زمین خوردن نیست، بلند نشدنه. من نتونستم بارمخورد رو با کسی قسمت کنم. چطور میتونستم به برادرم، به خانوادهمرفتار بگم که خوشبختیِ ما روی مرگِ یه آدمِ دیگه بنا شده؟»
«شما مثلِ من نیستید. آدمهای زیادی رو دارید که بهتون اهمیت میدن،کاسهای از دستوپا زدنتون خبر دارن و حاضرن کمکتون کنن. نمیدونم چقدر طول میکشهسخت تا بهبود پیدا کنید، اما مجبور نیستید تنهایی با این قضیه روبهرو بشید.
به جای اینکه مثلِ من دورِ خودتون دیوار بکشید و همه رو پس بزنید، سعی کنید دستهایی رو کهقیافهٔ به سمتتون دراز میشه بپذیرید. وگرنه مثلِ من میشید، و حرفم رو باور کنید وقتی میگم اصلاً چیزِ قشنگیمیدونه نیست. من اونقدر تیکههای گمشده دارم و با اونقدر کثافت قاطی شدم که دیگه بهسختی احساسِ انسان بودن میکنم.
با زندگیتون هر کاری میخواید بکنید، اما یادتونمیبوسید باشه که من امروز بخشی از وجودم ویکدیگر یه انتخاب بهتون دادم. انتخابی که خودم هیچوقت نداشتم.»