چپتر 186: فصل 186
0با بدنِ جدیدش، لیث میتوانست یک فردِ بزرگسال را با یک دستافرادِ بلند کند و چند دقیقه با سرعتِ یک جانورِ جادویی بدود بیآنکهرنجِ خسته شود. با این حال، پس از آن سخنرانی داشت نفسنفس میزد.
به زبان آوردنِ آن حرفها با صدای بلند یکی از سختترین کارهایی بودهمهٔ که تا به حال کرده بود. سفرهٔ دل باز کردن و نشان دادنِ خودخواستهٔحاضران ضعفش، با تمامِ چیزهایی که در سه زندگیِ گذشتهاش برایشان زیسته بود، تضاد داشت.
این کار شبیهترین چیز به خودآزاری بود که تا به حال انجام داده بود؛ اینکه آنهمه زخمِ کهنه رارنجِ مجبور کند سر باز کنند و در ملأ عام خونریزی کنند. هنوز حرفهای زیادی برای گفتن داشت؛ اینکه چقدر بهکرد تکتکشان، حتی کویلا، حسادت میکرد که در دنیایی با استعداد به دنیا آمده بودند که به آنها پتانسیلِ نامحدودی میداد.
آنها بسیار جوان بودند، در حالی که او احساسِ تلخکامی ودارن پیری میکرد. آنها میتوانستند هر مسیری را در زندگی انتخاب کنند،اشکی در حالی که خودش در یک خطآهنِ یکطرفه گیر افتاده بود.
تا همینجا هم خیلی حرف زدم. اگه ادامه بدم، بیشتر ازهمهٔ اینکه براشون خوب باشه بهشون آسیب میزنم. برخلافِ من، اونا واقعاً بچهان.مانندِ ذهنشون هنوز شکنندهست، زمان نیاز دارن تا واقعاً بفهمن تازه چی شنیدن.
همهٔ افرادِ حاضر در اتاق گریه میکردند، حتی لیث و سولوس. سولوس اشکی برای ریختن نداشت، با این حال لیثاشکی میتوانست رنجش را درست مانندِ رنجِ حاضران در اتاق حس کند. اما برخلافِ آنها که موقتاً تحتِ تأثیرِ احساساتِ گذرابرداشته قرار گرفته بودند، سولوس از قدمِ کوچک و دردناکی که لیث تازه رو به جلو برداشته بود نیز خوشحال بود.
لیث دو قطره اشکی را کههمهٔ ریخته بود پاک کرد و گفت:سولوس «فکر کنم کارمون اینجا تموم شد.»
«بیشتر از اینبرخلافِ مزاحم نمیشم، پسبچهان رفعِ زحمت میکنم.»
بدونِ اینکه به عقب برگردد ازنیاز در بیرون رفت، تا اینکه حس کردحاضر جثهٔ کوچکی از پشت بغلش کرده است.
کویلا با چشمانی گریان زار زد: «خیلیزمان متأسفم که اون موقع اون حرفا رو زدم،حاضر اینکه شکار کردن و کشتنِ آدما برات باحاله.»
«من اصلاً به این فکر نکردم که همچین زندگیای چقدر باید برات سخت باشه. بانداشت وجودِ اینکه خودم سختیهای زیادی رو پشت سر گذاشته بودم، فقط میتونستم تو رو مثلِکوچک یکی از قهرمانای تو کتابام تصور کنم، که میتونه همهچیز رو با یه لبخند نادیده بگیره.
من فقط همونجا ایستادم، از دور تماشات میکردم و فقط به خودم فکرتازه میکردم و اصلاً به احساساتت اهمیت نمیدادم. اگه کاری هست، هر کاری کهدرست بتونم برات بکنم، حتی اگه فقط میخوای حرف بزنی، فقط لب تر کن.»
لیث بدونِ اینکه از آغوششزمان بیرون بیاید برگشت، اما اوشنیدن را متقابلاً در آغوش نگرفت.
لیث مهربانانه دستی به سرش کشید، انگشتانش را لایدارن موهای کویلا برد و گفت: «ممنون بابتِ حرفات، اما فکرسولوس کنم داری این قضیه رو بیش از حد بزرگ میکنی.»
«نیازی نیست عذرخواهی کنی. من اون حرفا رو به شما نگفتم چون ترحماشکی یا دلسوزیتون رو میخواستم، بلکه فقط به این خاطر که باور دارم قبلگذرا از اینکه تصمیم بگیرید میخواید با زندگیتون چیکار کنید، باید اینا رو میشنیدید.
حالا که میدونید من کیام، ازتون میخوام آروم بشید و دربارهٔ تمامِ اتفاقاتیتازه که تو این یک سال افتاده فکر کنید. هیچوقت نباید وقتی احساساتی هستید تصمیمایمانندِ مهم بگیرید، وگرنه کارایی میکنید و حرفایی میزنید که تو آینده ازشون پشیمون میشید.
وقتی دوباره تو آکادمی هم رو دیدیم، اگه هنوزم به حرفاییهمهٔ که الان زدی اعتقاد داشتی، پیشنهادت رو یه بار دیگه تکراردرست کن. کی میدونه؟ شاید این بار واقعاً با هم دوست شدیم.»
کویلا او را رها کرد و فهمید که تازه از یکتازه افراط به افراطِ دیگر پریده است؛ از اینکه اصلاً با او حرفرنجش نمیزد تا اینکه چیزی نمانده بود احساساتش را به او اعتراف کند.
خدایان، من چقدر احمقم. من هیچوقت عاشقِ لیث نشدم، فقط عاشقِ تصویرِ تحریفشدهای که ازش ساختهرنجش بودم شدم. خدا رو شکر که قبل از اینکه خودم رو مضحکه کنم جلوم رو گرفت.جلو نمیتونم سرزنشش کنم که من رو فقط به چشمِ یه دوستِ احتمالی میبینه نه یه عشق.
ما هنوز خیلی جوونیماونا و هیچی دربارهٔ هم نمیدونیم.زمان بهتره از دوستی شروع کنیم.
لیث تازه وقتی به دروازهٔ خصوصیِ خاندانِدارن ارناس رسید، متوجه شد که نمیتواند بدونِاتاق مجوزِ سلطنتیِ اوریون آن را فعال کند.
گل کاشتی، عقلِ کل. حالا باید برگردم و دنبالِ کمکبفهمن بگردم. خیلی شانس بیارم خدمه از اینجا پرتم نکنن بیرون.اشکی هیچکس اینجا من رو نمیشناسه و نمیدونه برای چی اینجام.
همان موقع، صدای باز شدنِ درِ پشتِ سرش را شنید. فلوریا بود؛ صورتش هنوزریختن از ترکیبِ اشک و آرایشِ مختصری که داشت، لکهدار بود. دستهایش را در همگرفته میفشرد و سعی میکرد شجاعتش را جمع کند تا به او بگوید چقدر متأسف است.
فلوریا کسی بود که زمانِ بیشتری را با لیث گذرانده بود و هر روز صبح پیش از صبحانه باگریه هم قدم میزدند. او مثلِ کویلا خجالتی نبود و مانندِ فریا هم از لیث فاصله نمیگرفت تا مبادا احساساتِ کویلاکوچک جریحهدار شود، با این حال هرگز به خودش زحمت نداده بود دربارهٔ بارِ سنگینِ روی دوشش از او سؤالی بپرسد.
مشکل اینجا بود که حرفهای او و کویلا به طرزِ وحشتناکی شبیهِ هم بود. فلوریا پاسخِ لیث را دزدکیریختن شنیده بود و آن جواب دقیقاً در موردِ او هم صدق میکرد. تازه پس از شنیدنِ داستانِ لیث متوجهبرداشته شده بود که نالههای مداومش دربارهٔ مادرش و وظایفی که خانوادهاش از او انتظار داشتند، چقدر احمقانه بوده است.
فلوریا تا آن شب هرگز نفهمیده بود که به دنیابفهمن آمدن در ناز و نعمت چقدر خوششانسی آورده است. ایناشکی موضوع باعث میشد احساس کند دختری سطحی و لوس است.
لیث به او لبخند زد و گفت: «دقیقاً هموناتاق دختری که میخواستم برم دنبالش بگردم.» فلوریا از اینکه اورنجِ چقدر سریع به همان حالتِ همیشگیاش برگشته بود، حیرت کرد.
«میشه لطفاً اینبرخلافِ رو برام بازبچهان کنی؟ میخوام برم خونه.»
فلوریا مجوزش را از گردنبندِ بُعدیاشنیاز بیرون آورد و بدونِ اینکه کلمهای بهحاضر زبان بیاورد، مختصاتِ دروازه را تنظیم کرد.
وقتی لیث میخواستواقعاً از وارپ عبور کند،زمان فلوریا بازویش را گرفت.
«مطمئنی نمیخوای بمونی؟ شام خوشمزهست و ما هم اتاقای زیادی برای مهمونامون داریم.»اشکی این حرفِ احمقانهای بود و خودش هم این را میدانست، اما فلوریا نمیخواست بگذاردقرار او اینطور برود؛ انگار که خدمتکاری را پس از انجامِ وظیفهاش مرخص کرده باشند.
«ممنون بابتِ پیشنهادت، اما اینجا کاری ندارم. تا پنج دقیقهٔ دیگه همهتونبفهمن دوباره خونسرد میشید و بعدش فقط عذرخواهیهای اجباریه و سکوتای معذبکننده. شمانداشت به زمان نیاز دارید تا فکر کنید قدمِ بعدیتون چیه، منم همینطور.»
بهمحض اینکه لیث از دروازه گذشت، دروازهدارن بسته شد. فلوریا با وجود اینکه در راحتیِگریه خانهٔ خودش بود، احساسِ سرما و تنهایی کرد.
خاندانِ ارناس خاندانی اشرافی و باستانی بود، پرنیاز از گذرگاههای مخفی و درهای پنهان. دلیلی داشت کهگریه ولان دیروس آپارتمانِ درست کنارِ پسرش را گرفته بود.
تنها با برداشتنِ دریچهای فلزی در دودکش، میشد تمامِاتاق اتفاقاتِ اتاقِ مجاور را شنید، بیآنکه نیازی به اجرایمانندِ طلسمهایی باشد که ممکن بود جادوگری بدگمان را هوشیار کند.
ولان، جیرنی و اوریون از اول تاذهنشون آخر گوش داده بودند و حتی حرفهایشنیدن کویلا را هم از دست نداده بودند.
اوریون بهشدت با این نقضِ حریمِنیاز خصوصیِ بچهها مخالفت کرده بود، اماافرادِ ولان در این مورد سرسخت بود.
«نمیتونم آیندهٔ پسرم رو بسپرم دستِ غریبهای که نمیشناسمش و اینهمه شایعهٔشنیدن بد پشتسرشه. تنها گذاشتنِ یوریال تو این روزای سخت یعنی یه بارِدرست دیگه در حقش کوتاهی کنم و دیگه قصد ندارم این کار رو بکنم.»
جیرنی از فرصت استفاده کرد تا ذاتِ جدیدترین حریفشاتاق و رابطهٔ او با دخترانش را بهتر بشناسد. اوریونمانندِ هم چارهای جز آه کشیدن و پذیرشِ سرنوشتش نداشت.
ولان در حالی کهاونا با ریشِ بزیاش بازیشکنندهست میکرد گفت: «پسرِ خیلی جالبیه.»
«اینجور آدما جنسِ آسیبدیدهن، اما میتونن سرمایههای فوقالعادهای باشن. باید به پسرم بگم اوناتاق رو نزدیکِ خودش نگه داره. اگه تو این مسیر از هم نپاشه، این لیثتحتِ میتونه آیندهٔ درخشانی پیشِ رو داشته باشه. از خیلی جهات منو یادِ مادربزرگم میندازه.»
با شنیدنِ عبارتِ «جنسِ آسیبدیده»، به جیرنی برخورد و لبخندِ ملایمیتازه به ولان زد که لرزه بر اندامِ اوریون انداخت. این همان لبخندیرنجش بود که وقتی جلوی زندانیانش به وسایلِ شکنجهاش میرسید، بر لب داشت.
اوریون میدانست که اگر نگاهها میتوانستند آدم را تکهتکه کنند، بقایای ولانسولوس بهراحتی در کیفِ دستیِ جیرنی جا میگرفت. با این حال، او مهمانشان رااحساساتِ سرزنش نکرد. وقتِ شام نزدیک بود و هنوز باید خودشان را آماده میکردند.
اوریون و جیرنی از اوواقعاً جدا شدند و پیش ازنیاز ادامهٔ بحث، به اقامتگاهِ خصوصیشان رفتند.
جیرنی پوزخند زد: «چه احمقِ نادانیه. اگه فقط یه کم ازهمهٔ آزمایشگاهش بیرون میاومد و تو دربار وقت میگذروند، میفهمید که نصفِدرست اونا «جنسِ آسیبدیده»ن. تو نظرت در موردِ لیثِ جوان چیه، عزیزم؟»
اوریون همیشه از این در شگفت بود که احساساتِ همسرشبفهمن هر چقدر هم شدید میشد، هرگز اجازه نمیداد بر اواشکی غلبه کنند و در هر شرایطی سرد و خونسرد میماند.
«اون هنوز جوونه. واقعاً امیدوارم بتونه از زخمهای گذشتهش خلاص بشه. اراده واشکی شجاعتِ زیادی میخواد که نذاری همچین باری خردت کنه و بتونی با بقیهگذرا در میون بذاریش. میتونه دوستِ خیلی خوبی برای دخترامون و سرمایهای برای تاج بشه.»
«منظورم این نبود.» جیرنی شروع کردبچهان به انتخابِ کتوشلواری برای او، چونبفهمن اوریون هنوز درگیرِ انتخابِ کراوات بود.
«کویلا هنوز خیلی جذاب نیست، اما استعدادِ زیادی داره و به نظرافرادِ میرسه واقعاً از پسر خوشش میاد. فریا خودش رو سرسخت نشون میده،رنجِ اما اگه اون رو فقط یه غریبه میدونست، اینقدر از دستش عصبانی نمیشد.
در موردِ گلِ کوچکمون هم، هر پسری که بتونه کاری کنهتازه سرخ بشه، از همهٔ اونایی که تا الان بهش معرفی کردیمنداشت بهتره. بماند که چطور بعد از یه کم تردید، دنبالش دوید.
وقتی واردِ خانوادهمون کردیمش، باید مطمئن بشیم کهحاضر با کی جفتش کنیم. یه ازدواجِ شاد همهشرنجش به تفاهم بستگی داره، درست مثلِ ازدواجِ خودمون.»
«منظورت از «وقتی» چیه؟»
لیث پس از بازگشت به لوتیا، به خانه نرفت وشنیدن مستقیم راهیِ جنگلِ تراون شد. اتفاقاتِ اخیر فشارِ زیادی بهنداشت او آورده بود و احساس میکرد نیاز دارد تنها بماند.
مامان فکر میکنه من نیستم،ذهنشون پس نگران نمیشه. تازه، اگه اتفاقیتازه بیفته، همیشه آویزِ ارتباطی رو داره.
سولوس و لیث به آزمایشگاهِ جادوآهنگری رفتند تا روی روشِ دوم آزمایشسولوس کنند. لیث هنوز خسته بود، اما نشاطبخشی میتوانست آن را جبران کند واحساساتِ با ذهنی آشفته، احساس میکرد نیاز دارد خودش را در کار غرق کند.
طبقِ نظریهٔ گانتزول، بهترین راه برای غلبه بر محدودیتهای جادوآهنگری، استفاده ازبفهمن دومین دایرهٔ جادو بود. فرایندهای عادیِ افسونگری تنها به یک دایرهٔ جادونداشت نیاز داشتند تا رونها را ذخیره کرده و مانای لازم را جمعآوری کنند.
این وظیفهٔ جادوآهنگر بود که انرژیِ لازم برای وارد کردنِ همزمانِ رونهاافرادِ و مانا به درونِ شیء را تأمین کند، آن هم با اِعمالِرنجِ نیروی جادوییِ برتری نسبت به نیرویی که دایرهٔ جادو ذخیره کرده بود.
اگر این شرط برآورده نمیشد، افسون شکست میخورد و به همین دلیل بود که ساختههای یکاتاق جادوآهنگر هرگز نمیتوانست از ظرفیتِ مانای خودش فراتر برود. گانتزول فرض را بر این گذاشت که جادوآهنگرانگذرا با استفاده از دایرهٔ دوم بهجای مانای خودشان، میتوانند با هم همکاری کرده و اشیاءِ برتری بسازند.
کارِ او انتظاراتِ بزرگی را به وجود آورده بود، چرا که استفاده ازاشکی بیش از یک دایره از قبل یک رویهٔ استاندارد بود، هرچند بیشتر برایگذرا مهارِ بهترِ انرژیهای جادویی به کار میرفت تا اینکه باعثِ برخوردشان با یکدیگر شود.
در نهایت، نظریهٔ گانتزول کنار گذاشته شد چون هرگز نتیجهای نداد. پر کردنِتازه دو دایرهٔ جادوی همپوشان با مانا، آنها را ناپایدار میکرد و انرژیهای متضاد بهمانندِ دایرهها آسیب میرساندند و آنقدر سریع پراکنده میشدند که هیچ افسونی نمیتوانست موفق شود.
پس از چند بار تلاش، لیث و سولوس دریافتند که نه استفادهٔافرادِ برجِ سولوس از نشاطبخشی برای تأمینِ انرژیِ دایرهها و نه استفادهٔ لیثرنجِ از جادوی راستین برای سرعت بخشیدن به فرایند، هیچکدام برای موفقیت کافی نیست.
سولوس آهی کشید: «هنوز اولِ شبه.شکنندهست میخوای یه کم بخوابی یا ترجیحشنیدن میدی روشِ سوم رو انتخاب کنی؟»
«هیچکدوم. فکردارن کنم یهتازه راهحل دارم.»