چپتر 78: فصل 78
0بعد از پایانِ شیفتشان، واستور و تورمانایستاده به اقامتگاهشان برگشتند. واستور صبر کرد تاکلاکرها تنها شوند و بعد زد زیر خنده.
«تورمان، دوستِ قدیمی، هیچوقت فکر نمیکردم همچین کاری ازت بربیاد. اونجوریهمان به شاگردت کمک کردی. از نظرِ فنی، این کار خلافِ قوانینه.»شکمش لحنِ خشمِ ساختگیِ واستور حتی یک آدمِ کر را هم فریب نمیداد.
«من همچین کاری نکردم. فقط از طلسمهایی استفاده کردم که برای اونمیکنی موقعیت بهترین میدونستم. اگه اون در نهایت ازم تقلید کرد، تقصیرِ من چیه؟۵۰ساله میخوای گزارشمو بدی؟» این یک پرسشِ انکاری بود، تورمان خودش جواب را میدانست.
«داری باهام شوخی میکنی؟ شاگردِ تو در نهایت جونِ شاگردِ منو نجات داد. کمترین کاریمیدانست که میتونم بکنم اینه که اون بطریِ شعلهٔ آبیِ ۵۰ساله رو که هربار میای توشعلهٔ دفترم بهش چشم میدوزی، بهت هدیه بدم. خوشحالم که اون چوب رو از تو ماتحتت درآوردی.»
در یک هزارتوی زیرزمینی، چند کیلومتر دورتر از قلعه، گفتوگویایستاده دیگری در جریان بود. اسکارلت پس از کشتار در مسیرشفرزندانِ از میانِ آشیانه، حالا روبهروی مادرِ زاد و ولد ایستاده بود.
او همان موجودی بود که مسئولِ نرخِ غیرعادیِ تولیدمثلِ کلاکرهاباهام بود. تکتکِ آنها فرزندانِ او بودند. شکمش شبیه یک عنکبوتِ غولپیکراینه با هشت پای دراز بود، اما بهجای سر، پیکری انساننما داشت.
انگار کسی یک انسان را از رانها به بدنِ عنکبوت وصل کرده بود.خودش اما انسانی بدونِ هیچ ویژگیِ متمایزی بود؛ پوستِ کیتینیاش خاکستری بود و دستهایشمیتونم انگشتانی بهطرزِ غیرطبیعی دراز داشتند که به چنگالهایی تیز چون تیغ ختم میشدند.
سرش هشت چشم داشت و شکافی درازایستاده در جایی که باید دهانش میبود قرارکلاکرها داشت که به او اجازه میداد حرف بزند.
[«ببین، از قایمموشکبازی خسته شدم. فقط به این خاطر اومدم اینجا چون میدونممسئولِ اونقدر باهوش هستی که حرفمو بفهمی، و چون از ویرانیِ بیدلیل متنفرم.»] اسکارلتهشت از حملاتِ پیدرپی که در طولِ مسیر متحمل شده بود، حسابی خشمگین بود.
آن حملات هیچپرسشِ اثری جز تلفخودش کردنِ وقتِ اسکارلت نداشتند.
[«چی میخوای، ای فرمانروای توانا؟»] صدای مادر پایین و خشن بود،انکاری هر کلمه بیشتر شبیه به سرفه بود تا حرف زدن. بامنو این حال توانست بخندد و عنوانِ ادعاییِ اسکورپیکور را مسخره کند.
[«دست از گذاشتنِ اینهمه تخم بردار. بچههات برایهمان جنگل یه طاعونان، همین الانشم به قلمروِ بقیهآنها تجاوز کردید. حرفمو برای بارِ دوم تکرار نمیکنم.»]
مادرِ زادمسیرش و ولدآشیانه دوباره خندید.
[«که اینطور؟ پس من تو روخودش به چالش میکشم، ای فرمانروا. جنگلمیکنی به یه دستِ راهنمای جدید نیاز داره...»]
اسکارلت پوزخند زد. این حرفهاتقصیرِ را بارها شنیده بود، چه ازانکاری انسانها و چه از جانورانِ جادویی.
[«باشه. چالش پذیرفته شد.»]مادرِ گفتوگو کوتاه شد، کههمان باعثِ دلخوریِ شدیدِ مادر شد.
مادرِ زاد و ولد با زیر پا گذاشتنِ تمامِ قوانینِ چالش، بدونِ هشدارمسئولِ حمله کرد و کلاکرهای کاملاً بالغی را که نگهبانِ اتاقِ تاجوتخت بودند وهشت هر کدام بهاندازهٔ یک گاوِ نر میشدند، وادار کرد تا با حملهاش هماهنگ شوند.
غرشِ اسکورپیکور در دو موج برخورد کرد. موجِ اول سرد بود ومیکنی کلِ آشیانهٔ زیرزمینی را به یک برهوتِ یخزده تبدیل کرد. موجِ دومآبیِ فراصوت بود و مجسمههای یخیِ تازهشکلگرفته را به قطعاتِ خردشدهٔ بیشماری تبدیل کرد.
[«اوه! بردم. چه غافلگیریِ بزرگی! زنده بادمیخوای خودم.»] اسکارلت که از نداشتنِ هیچ شاهدی برایمیدانست پیروزیِ قاطعش غمگین بود، با لینجوس تماس گرفت.
«مشکلِ کلاکرها حل شد. با مرگِ مادرِ زاد و ولد،مسئولِ بازماندهها تا وقتی یکی دیگه پیدا بشه، پنهان میشن. بیا امیدوارعنکبوتِ باشیم بعدی بیشتر از اینکه زور داشته باشه، عقل داشته باشه.»
لینجوس پاسخ داد: «ممنونآشیانه که موضوع رو بهزاد این سرعت حل کردی.»
«در عوضش چی میخوای؟»
اسکارلت با خود فکر کرد: از این انسان خوشم میاد. همیشهانکاری بهجای اینکه مثلِ قبلیها باهام مثلِ یه ابزار رفتار کنه، لطفاًمنو و ممنون میگه. یه کاری میکنم که مقامش رو حفظ کنه.
«فقط بیا اینطور بگیممادرِ که یکی بهم بدهکاری.همان نرخِ بقای تولههات چقدره؟»
«بهتر از سالهای قبله، حدودِ ۵۰ درصد اززاد گروهها روزِ اول رو پشت سر گذاشتن. وقتشهتولیدمثلِ که سطحِ کار رو یه پله ببریم بالا.»
در غار، گروهِ لیث داشتند صبحانه را تمام میکردند وپرسشِ برای بقیهٔ روز برنامه میریختند. همه از اینکه ویسن یکشاگردِ دستشویی در غارِ کناری درست کرده بود، بسیار ممنون بودند.
با وجودِ اینکه قرار بود همهچیزولد یک تلاشِ تیمی باشد، نمیشد همهٔغیرعادیِ کارها را بهدرستی جلوی دیگران انجام داد.
با اینهمه دهان برای سیرحالا کردن، ذخیرهٔ لیث بیشتر ازایستاده سه روزِ دیگر دوام نمیآورد.
استفاده از جادو کالریِ زیادیبود میسوزاند و هم بدن وباهام هم ذهن را خسته میکرد.
بلیا در حالی که آخرین تکهٔ گوشت را از روی استخوانهاانکاری میجوید، گفت: «خدا رو شکر که تو گروهِ من افتادی. بعد ازنجات یه روزِ کامل روزه گرفتن، یا تسلیم میشدم یا ویسن رو میخوردم.»
همهٔ افرادِحالا دورِ میزمادرِ خندیدند، بهجز لیث.
ویسن پرسید: «چرا اینقدر دمغی، رفیق؟ ومادرِ جدی میگم، چرا اینهمه غذا با خودتنرخِ نگه میداری؟ نه اینکه بخوام شکایتی بکنما!»
لیث لحظهای طولانی به اوبود خیره شد، و بعد چشمانشباهام را بست و نفسِ عمیقی کشید.
ما بانهایت هم «رفیق»تقلید نیستیم، حرومزادهٔ خوششانس.
«بهترتیب جواب میدم؛ دمغ نیستم، حسودیم میشه. چون کاملاً مشخصه که هیچکدومتون تا حالاکلاکرها گرسنگی نکشیدید. و جوابِ دوم به اولی ربط داره. وقتی به همون اندازهای که منانساننما گرسنگی کشیدم عذاب بکشی، تا وقتی که همیشه یکم غذا همراهت نباشه، احساسِ امنیت نمیکنی.»
ویسن متوجهِ گافِ خود شد و سعی کرد عذرخواهی کند، اما لیث همهچیز را بهعنوانِ یک اتفاقکلاکرها نادیده گرفت و شروع کرد به توضیح دادنِ اینکه باید چه انتظاری از جانورانِ جادویی داشته باشند. بعدکسی از اینکه تمامِ نکاتِ کلیدیِ تجربهاش را به آنها گفت، هنوز چند چیز برای گفتن باقی مانده بود.
«هرگز یه جانورِ جادویی رو دستکم نگیرین. شاید فقط به دو عنصر محدودشاگردِ باشن، اما میتونن طوری ازشون استفاده کنن که ما فقط تو خواب میبینیم. زمانِمیای اجرای طلسمشون فوقالعاده سریعه و بدتر از اون، توانِ فیزیکیِ ما در برابرشون هیچه.
فقط یه ضربه لازم دارن تا از پا درمون بیارن،پرسشِ یا حتی بدتر. نصیحتِ من اینه که همیشه فاصلهتون روشاگردِ حفظ کنین و هرگز اونجوری که اونا انتظار دارن بازی نکنین.»
ویسن پرسید: «این یعنی از همین الان کارمون تمومه؟موجودی ما همین الانشم قویترین مبارزمون رو از دست دادیم.»بودند ویسن چندان به اوضاع خوشبین نبود و بلیا هم همینطور.
فلوریا گفت: «ما فقط یه عضو رو از دست دادیم. هدفمونهمان زنده موندنه، نه اینکه همهشونو شکست بدیم و تسلیم کنیم.» فلوریا بعدشبیه از روزِ گذشته، بیشترِ ناامنیهایش را کنار گذاشته و قاطعتر شده بود.
«مشکلِ اصلی اینه که بعد از کلی فکر کردن بهش، به اینمیکنی نتیجه رسیدم که جدا شدنمون اشتباه بود. این یه تمرینِ گروهیه، موندن تو۵۰ساله غار ما رو به جایی نمیرسونه. شما دوتا دیروز میتونستین خیلی کمکمون کنین.
نه تنها میرنا میتونست نجات پیدا کنه، بلکه شما هم تجربهٔ نبرد به دستجواب میآوردین. من بعد از مبارزه با کلکرها، حس میکنم بهعنوانِ یه شوالیهٔ جادو خیلیاینه رشد کردم. هیچکدوممون تا وقتی تواناییهای خودمون رو محک نزنیم، نمیتونیم واقعاً درکشون کنیم.»
لیث حرفش را تأیید کرد: «موافقم. به همین دلیلهموجودی که بهتون یاد دادم چطور تو طبیعتِ وحشی از جادویشکمش نخستین استفاده کنین و دربارهٔ جانورانِ جادویی بهتون آموزش دادم.»
هم این، و هم اینکه وگرنه بدونِ اینکه چیزی بهم یادهمان بدین از پا درمیومدین. طلسمهای شوالیهٔ جادو چیزاییان که باید هرچهشکمش زودتر کپیشون کنم. بیصبرانه منتظرم ببینم اون دوتا چه تواناییهایی دارن.
تازه یه نقطه ضعفِ بزرگ هم توکشتار ابزارام پیدا کردم. باید یه فکری بهزاد حالِ مقابله با دستهٔ دشمنای کوچیک بکنم.
سولوس پرسید: «وپرسشِ در موردِ دستهٔخودش دشمنای بزرگ چی؟»
«تو اونبدی حالت، تنهاانکاری گزینهم فرار کردنه.»
لیث ادامه داد: «همچنین، میخوام فلوریا رو بهعنوانِ رهبرِ تیم پیشنهاد بدم. برای یهزاد واحدِ بیتجربه مثلِ ما، دفاع مهمتر از حملهست. مجموعه مهارتهای اون بهترین گزینهها روشکمش برای وقت خریدن و تجدیدِ قوا بهمون میده. بماند که دیروز خودش رو ثابت کرد.»
فلوریا جواب داد: «روشِدیگری عجیبی برای گفتنِ "ممنونمسیرش که کونمو نجات دادی" بود.»
لیث با یکی از معدود لبخندهای جذابش پاسخ داد: «اگه داریم امتیاز نگهشاگردِ میداریم، من دو بار مالِ تو رو نجات دادم. اول از دستِ سینجی،هربار بعدش هم از دستِ رای. هنوز یه کون بدهکاری تا حقِ پُزدادن داشته باشی.»
همزیستیِ اجباری، همراه با رویارویی با خطراتِجواب بسیار در کنارِ هم، به گروه کمکجونِ کرده بود تا حسِ رفاقت پیدا کنند.
با وجودِ تمامِگفتوگوی سختیها، فلوریا داشتاسکارلت از وضعیتشان لذت میبرد.
این اولین بار از زمانِ ورود به آکادمی بود که به خاطرِروبهروی مهارتش به او احترام میگذاشتند، نه عنوانِ اشرافیاش. همتیمیهایش آرزو نمیکردند اوتکتکِ شکست بخورد تا خودشان احساسِ بهتری پیدا کنند؛ آنها روی او حساب میکردند.
در عوض، لیث اصلاً تحتِ تأثیر قرار نگرفته بود. برای او این فقط یک مانعِ موقت بود، چیزیکمترین که باید با آن کنار میآمد و از آن زمان برای به دست آوردنِ دوبارهٔ مهارتهای اجتماعیاش بهره میبرد.ماتحتت میدانست که با گذشتِ زمان، رفتارِ خشک و منزویاش بیشتر از اینکه برایش مفید باشد، به او آسیب میزند.
دنیا بزرگ و ناشناخته بود؛ او باید طبقِ قوانینِ جامعهباهام بازی میکرد و از درگیریهای بیفایده دوری میجست. در طرحِبکنم بزرگِ برنامههایش، یک هفته بهسختی یک تمرین به حساب میآمد.
هیچکس به پیشنهادِ لیث اعتراضی نکرد؛ او پیش از این احترامشان را بهمادرِ دست آورده بود. ویسن و بلیا بعد از دیدنِ فلوریا که او را دربودند حالتِ نیمهبیهوش حمل میکرد و شنیدنِ داستانشان، دیگر نیازی به اثباتِ شجاعتِ او نداشتند.
فلوریا گفت: «قبل از اینکه از اینجا بریم، دستوراتِ من اینه. ویسن، تو با لیثولد جفت میشی، بهتره حمله و دفاعِ هر واحد متعادل بمونه. من مراقبِ بلیا هستم. دوم،عنکبوتِ هرچی تو انگشترهای ذخیرهٔ جادوتون دارین رو با بهترین طلسمهای آخرین راهِ چارهتون عوض کنین.
تا الان هیچچیزِ دیگهایانکاری جواب نداده و اوضاعمیدانست خیلی زود به هم میریزه.»
لیث که از اشتباهاتِ گذشتهاش درس گرفته بود، از قبل آماده بود،میکنی بنابراین از آن زمان استفاده کرد تا چیزی را از بُعدِ جیبیِ خودش۵۰ساله به بُعدِ جیبیِ فلوریا منتقل کند و او را مات و مبهوت بگذارد.
فلوریا در حالی که به لبخندِ سردِ لیثمسیرش نگاه میکرد و لیث داشت ایدهاش را توضیحایستاده میداد، گفت: «قطعاً یه مشکلی تو سرت هست.»
«اما اونقدر غلطه که عالیه.»
شکارِ صبح بسیار بهتر از روزِ قبل پیش رفت. با رفتن به جهتِشاگردِ مخالفِ آشیانهٔ کلکرها، حیاتوحشِ بسیار بیشتری پیدا کردند. لیث موفق شد چندین بارهربار جادوی روح را با جادوی هوا استتار کند و شکارهای خوبی به دست بیاورد.
فلوریا هم کمک کرد، در حالی که بلیا و ویسن روی پیدامیکنی کردنِ گیاهان و میوههای خوراکی تمرکز کردند. مهارتِ شکارِ آنها صفر بودآبیِ و بقیه نمیتوانستند زمانِ گرانبهای روز را برای آموزش به آنها هدر دهند.
با آنهمه پرسه زدن در جنگل، تنهاکشتار چند ساعت طول کشید تا سنتار آنهازاد را پیدا کند و موقعیتشان را گزارش دهد.
[«بازم باید خودم رودیگری معرفی کنم و مثلِ یهمیانِ احمق تنهایی واردِ عمل بشم؟»]
اشتباه کردنِ عمدی کرون رابود ناراحت نمیکرد، مگر اینکه درباهام نهایت به شکستِ آنها ختم میشد.
اسکارلت پاسخ داد: [«نه. روزِ جدید، قوانینِ جدید.میدانست فقط یکی از شما باید دیده بشه، بقیه میتوننداد مخفی بمونن و حملاتشون رو با تو هماهنگ کنن.»]
[«یکی از محدودیتهاگفتوگوی برداشته شد، بیاین راندِکشتار دوم رو شروع کنیم!»]