---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 665: فصل 665 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 665: فصل 665

0

متأسفانه، حتی اگر لیث می‌توانست حبابی از هوا دورِ سرش پدید آورد، اگر مجبور‌بهتر​ می‌شد با تمامِ توان بجنگد، آن حباب فقط چند ثانیه دوام می‌آورد. ترک کردنِ اردوگاه‌دوباره​ در چنین شرایطی خطری غیرضروری بود که هیچ دلیلی برای پذیرفتنش نداشت، دست‌کم فعلاً نه.

اوضاع هنوز تحتِ‌هستی​ کنترل بود. لیث می‌توانست‌برابرِ​ کمی بیشتر صبر کند.

فلوریا گفت: «با نقشه‌ات موافقم. فردا سپیده‌دم،‌برابرِ​ به‌محضِ اینکه مطمئن شدیم چیزی تعقیبمان نمی‌کند‌درست​ یا به اردوگاه حمله نمی‌کند، راه می‌افتیم.»

«ما؟ بهت برنخورد، اما بهتر نیست تنها بروم؟ خودت می‌دانی که به‌راحتی از‌اما​ پا درنمی‌آیم.» لیث دربارهٔ آمدنِ فلوریا با او احساساتِ ضدونقیضی داشت. فلوریا شریکِ قابل‌اعتمادی‌شریکِ​ بود، اما دوباره برای مدتی طولانی با هم زندگی کردن داشت کمی معذب‌کننده می‌شد.

«بله، اما با ترکیبِ مهارت‌های آرایه‌گریِ تو و ابزارهای جادوآهنگریِ من، می‌توانیم هر‌اما​ چیزی را که پیدا می‌کنیم توضیح دهیم. خودت باید اولین نفری باشی که می‌فهمد‌شریکِ​ اگر می‌توانستیم تمامِ اطلاعاتمان را با پروفسورها به اشتراک بگذاریم، اوضاعمان چقدر آسان‌تر می‌شد.

«رازهایت شاید از تو محافظت کنند، اما در عینِ حال تو را در تاریکی نگه‌است​ می‌دارند. علاوه بر آن، تو قوی هستی اما شکست‌ناپذیر نیستی. همان‌طور که در برابرِ گولم‌بودنِ​ به کمکِ موروک نیاز داشتی، در برابرِ قارچ هم به کمکِ من نیاز داشتی. درست است؟»

«درست است.» لیث باید اعتراف می‌کرد که گولم‌ها بلای جانش‌موروک​ بودند. بیدارشده بودن در برابرِ سازه‌ها هیچ معنایی نداشت. بدونِ نگهبانِ‌بودند​ دروازه و با مهروموم بودنِ عنصرِ آتش، به کمک نیاز داشت.

لیث با خود فکر کرد: «اگه واقعاً دستِ پنهانی پشتِ تمامِ موانعی که تا حالا‌نیست​ باهاشون روبه‌رو شدیم باشه، قدمِ بعدیِ اون مغزِ متفکر اینه که ما رو تک‌تک امتحان کنه.‌طولانی​ فلوریا بهترین شریکیه که می‌تونستم بخوام. قویه، باهوشه، کاردانه، و جلوش مجبور نیستم خودمو محدود کنم.»

روزِ بعد، در حالی که بقیهٔ اعضای گروه به پرورشِ تکه‌های خزه ادامه‌اما​ می‌دادند تا بتوانند هرچه زودتر کاوش در کولا را از سر بگیرند، لیث‌داشت​ و فلوریا واردِ راهرویی شدند که موجِ اولِ تک‌ها از آن بیرون آمده بودند.

به خاطرِ طلسمِ تخلیهٔ تاجِ مرحوم پروفسور سیندرا، دیوارها‌کمکِ​ هنوز از آب خیس بودند و رگه‌های سیاهی در‌گولم‌ها​ جاهایی که آذرخشِ قدرتمند برخورد کرده بود، به چشم می‌خورد.

لیث در حالی که طلسمِ تشخیصِ‌همان‌طور​ آرایه را روی محوطهٔ پیشِ رویشان اجرا‌قارچ​ می‌کرد، گفت: «به نظر می‌رسد شانس آورده‌ایم.»

فلوریا که داشت از یک طلسمِ نور برای روشن کردنِ محیطِ اطرافشان استفاده می‌کرد، پرسید:‌نیست​ «منظورت چیست؟ خدایان، از فضاهای بسته متنفرم. هر حرکتی که می‌کنیم در غارها می‌پیچد و‌مدتی​ پژواک پیدا می‌کند. بدتر از همه، این‌همه نور ما را به هدفی آسان تبدیل می‌کند.»

«منظورم این است که پروفسور سیندرا شاید ناخواسته چوبِ بزرگی لای‌بهت​ چرخِ نقشهٔ دشمنِ نامرئی‌مان گذاشته باشد. لعنتی، آن‌قدر روی جزئیاتِ کوچک بیش‌آمدنِ​ از حد فکر می‌کنم که همیشه چیزهای واضح را از قلم می‌اندازم.»

فلوریا غرید: «اگر این قرار بود یک توضیح باشد، جای‌موروک​ تعجب نیست که گریفونِ سفید تو را از وظایفت به‌عنوانِ پروفسور‌بودند​ برکنار کرد. شاگردت اینجا تقریباً کور است، می‌شود واضح‌تر حرف بزنی؟»

«اولاً، من فقط یک استادیار بودم. ثانیاً، منظورم دودهٔ روی دیوارها بود. به آن فکر کن.‌اعتراف​ طبقِ نظریهٔ من، یک نفر تک‌ها را برای حمله به اردوگاهِ ما فرستاده است، و شاید‌آتش​ وقتی سیندرا طلسمِ ردهٔ ۵ خود را رها کرد، فقط به چند خرچنگِ غول‌پیکر ضربه نزده باشد.»

لیث می‌توانست بینشِ آتش و حیات را به او یاد بدهد، اما می‌ترسید استفاده از آن‌ها روندِ بیداری‌اش را‌می‌دانی​ سرعت ببخشد. هر دو طلسم نیاز داشتند که مانا از هسته به چشم‌ها جریان یابد، و برای اینکه مطمئن‌آرایه‌گریِ​ شود فلوریا با وجودِ هستهٔ مانای فیروزه‌ایِ روشنش زنده می‌ماند، به تمامِ زمانی که می‌توانست به دست بیاورد نیاز داشت.

فلوریا غرق در افکارش‌شدیم​ به دیوارهای سیاه‌شده نگاه‌حمله​ کرد و سپس گفت:

«حق با توست! فقط باید ردِ به‌جامانده از تخلیهٔ تاج را دنبال کنیم‌قارچ​ و ببینیم کجا تمام می‌شوند. اگر تک‌ها از یک تونلِ مخفی آمده باشند،‌بدونِ​ شاید آن تونل گیر کرده باشد و پیدایش کنیم که هنوز باز است.»

«اما اگر ردها ناگهان ناپدید شوند، یعنی در طولِ مبارزه، طلسم‌نیاز​ واردِ راهروی بُعدی‌ای شده که تک‌ها از آن بیرون می‌آمدند و جادوگر‌بودن​ را کشته یا آرایه‌ای را که دروازه را ساخته، نابود کرده است.»

لیث سر تکان داد: «دقیقاً. شاید حملات به‌حمله​ این خاطر متوقف نشدند که ما از آزمونی‌تنها​ گذشتیم، بلکه سیندرا ورودی را مهروموم کرده است.»

چند دقیقه در سکوت به راهشان ادامه دادند تا اینکه لیث مجبور‌برنخورد​ شد استراحت کند. استفادهٔ مداوم از بینشِ حیات و طلسمِ ردیابِ آرایه برایش‌ضدونقیضی​ طاقت‌فرسا بود، همان‌طور که استفاده از تمامِ حواسِ جادویی برای سولوس خسته‌کننده بود.

نشاط‌بخشی یک گزینه بود، اما ترجیح‌همان‌طور​ می‌دادند دست‌کم گرفته شوند، مبادا کسی‌داشتی​ در حالِ جاسوسی از آن‌ها باشد.

فلوریا پرسید: «چیزی پیدا کردی؟» سکوت و تاریکیِ اطرافشان او‌موروک​ را نمی‌ترساند، اما فکرِ اینکه چه چیزی ممکن است پشتِ‌جانش​ پیچ پنهان شده باشد، تمامِ مدت او را مضطرب نگه می‌داشت.

فلوریا مدام طلسم‌هایی را آماده می‌کرد،‌تعقیبمان​ اما وقتی فشارِ ذهنی‌شان بیش از‌برنخورد​ حد می‌شد، مجبور می‌شد رهایشان کند.

من برخلافِ‌اینکه​ لیث نمی‌توانم پشتِ‌چیزی​ دیوارها را ببینم.

«تا اینجا که راهروها کاملاً‌نیستی​ خالی‌اند. می‌توانی خیالت را راحت کنی،‌نیاز​ به‌محضِ اینکه دشمنی ببینم خبرت می‌کنم.»

«آره، مگر اینکه‌هستی​ پشتِ سرمان وارپ کنند.‌برابرِ​ چیزِ دیگری هم هست؟»

لیث پاسخ داد: «بله. در فواصلِ‌تعقیبمان​ منظم علامت‌هایی روی دیوارها هست. با آن‌هایی‌اما​ که در مسیرِ موروک دیدیم فرق دارند.»

«همیشه یک‌اینکه​ کلمه‌اند یا با‌چیزی​ هم فرق دارند؟»

لیث تکه‌کاغذی پر از نویسه‌های ناشناخته را‌برابرِ​ به دستش داد و گفت: «بعضی‌هایشان نامِ‌درست​ کولاست، اما بعضی‌ها فرق دارند. یادداشتشان کردم.»

«خدای من! باید زودتر بهم می‌گفتی. الان برمی‌گردم.» فلوریا‌کمکِ​ بی‌توجه به هشدارهایی که به صدا درآورد، دروازهٔ گام‌های وارپ‌بلای​ را باز کرد که مستقیم به داخلِ اردوگاه راه داشت.

کاغذ را همراه با توضیحی کوتاه‌تعقیبمان​ به پروفسورها داد و حتی پیش‌برنخورد​ از آنکه درِ بُعدی بسته شود، بازگشت.

لیث گفت: «فقط مانای باارزشت را هدر دادی. می‌توانستیم بعد از برگشتنمان آن را‌بهتر​ بهشان بدهیم. چه اهمیتی دارد که این تونل به لوتیا می‌رود و آن یکی‌قابل‌اعتمادی​ به والرون؟ ما اینجاییم تا بفهمیم چه بلایی سرِ تک‌ها آمده، نه برای سیاحت.»

«آره، و دقیقاً به همین خاطر ترجمه‌اش را خواستم. اگر نظریه‌ات درست‌داشتی​ باشد، آن نویسه‌ها فقط تابلوهای راهنما هستند. اما اگر اشتباه کنی، ممکن است‌معنایی​ تونل‌های مخفی، انبارها، محلِ زادولدِ هیولاها و هر چیزِ دیگری را نشان دهند.»

فلوریا توضیح داد: «تو می‌توانی با بینشِ خاصت علامت‌ها را ببینی،‌نیاز​ اما برای آدم‌های عادی، از جمله اودی‌ها، آن‌ها حکمِ یک رمزِ‌بیدارشده​ مخفی را دارند. می‌توانند کمکمان کنند این معما را زودتر حل کنیم.»

«هنوز هم فکر می‌کنم هدر دادنِ ماناست، اما از آنجا که داریم به هر‌بهتر​ ریسمانی چنگ می‌زنیم، ایدهٔ تو هم به‌خوبیِ ایدهٔ من است.» لیث برای بازیابیِ توانش به‌دوباره​ زمانِ بیشتری نیاز داشت، پس نشستند و سکوتی بینشان حاکم شد که رفته‌رفته معذب‌کننده می‌شد.

فلوریا بعد از‌مطمئن​ مدتی پرسید: «اوضاعِ خواهرِ‌نمی‌کند​ کامیلا چطور پیش می‌رود؟»

«خیلی خوب. فعالیتِ بدنی کمکش می‌کند تا به بیناییِ تازه‌یافته‌اش‌موروک​ عادت کند. سردردهایش تا الان تقریباً از بین رفته‌اند و حملاتِ‌بودند​ سرگیجه‌اش هم به‌ندرت اتفاق می‌افتند. تو از کجا دربارهٔ زینیا می‌دانی؟»

«خب، دوست‌دخترت الان برای مادرم کار می‌کند و او حتی بیشتر از تو‌قارچ​ عشقِ کنترل کردن است. مادرم اگر فرصتش را پیدا کند، حتی پیشینهٔ علف‌ها‌بدونِ​ را هم بررسی می‌کند. خوشحالم که اوضاع بینِ تو و کامیلا خوب پیش می‌رود.»

وقتِ رفتنه.

لیث بلند‌اینکه​ شد و دوباره‌چیزی​ به راه افتاد.

با وقت گذروندن با فلوریا‌نیستی​ راحتم، اما نه اون‌قدر که بخوام‌نیاز​ دربارهٔ رابطهٔ فعلی‌ام باهاش حرف بزنم.

ناولها | novelha.net