چپتر 235: بدون عنوان
0سرباز از همان لحظهای که بیشترِ بدنش تکهتکه شده یا از هم پاشیده بود،خودم سایهٔ مرگ را حس میکرد. وقتی لیث به پشتش رسید و پاهایش را گرفت،نشد آخرین کلکر فقط میتوانست امیدوار باشد که جیغِ در حالِ مرگش به زادگانش برسد.
لیث از طلسمِ شناوری استفاده کرد تا دشمنش را بیوزن کند، بعدفرستاد آن را به هوا پرتاب کرد و بیدرنگ طلسمِ دیگری پدید آورد.دیدم کلکر دور از عناصرِ طبیعیاش، یعنی آب و زمین، طعمهای بیدفاع بود.
شش گلولهٔ آتشین همزمان دورِ سرباز ظاهر شدند؛ یکی بالا، یکی پایین وسوزان بقیه به شکلِ مربع. این طلسمِ شخصیِ ردهٔ ۴ لیث، زندانِ سوزان، بود.تبدیل گلولههای آتشین همزمان منفجر شدند و هر کدام اثرِ بقیه را تقویت میکردند.
موجهای انفجارِ ترکیبیشان کلکر راپایین تکهتکه کرد و گرمای شدیدشخصیِ آن را به خاکستر تبدیل کرد.
پس از اینکه مطمئن شد دیگر هیچ خطری در اطرافشان کمین نکرده است، لیث توانستچیزای به خودش اجازه دهد بینشِ حیات را روی کویلا استفاده کند. زخم از قبل بسته شدهلعنتی بود. او به خاطرِ خستگی کمی رنگپریده بود، اما گذشته از آن، خوب به نظر میرسید.
پروفسور فارگ تمامِ مبارزه را دیده بود. به لطفِ آرتیفکتی کهمنو تایریس به او داده بود، توانسته بود مبارزهای را که بالا رخزیاد میداد و مبارزهای را که پایین در جریان بود، همزمان دنبال کند.
حالا میفهمم چرا بانو تایریس منو فرستاد اینجا. اون چیز هر چی که هست،گلولههای بچه نیست. من به سهمِ خودم چیزای عجیبوغریب زیاد دیدم، اما نه اینجوری. تواناییهایمطمئن دگردیسیاش اصلاً با عقل جور درنمیاد. قدرتش اصلاً بیشتر نشد. فارگ اینطور فکر میکرد.
لعنتی! میتونم از نشاطبخشی استفاده کنم تا خودمو بازیابی کنم، اما اگهزندانِ این کارو بکنم، ممکنه لو برم. با این حال اگه این کارو نکنمخاکستر و یه دشمنِ دیگه پیداش بشه، کارم تمومه. بدِ کمتر رو انتخاب میکنم.
لیث هم مثلِ بقیه نفسنفس میزد و خسخس میکرد، اما خیلی زود تنفسش منظم شد. برایعجیبوغریب اینکه اوضاع خیلی عجیب نشود، فقط حدودِ نیمی از قدرتش را بازیابی کرد. آنقدر که در صورتِنشاطبخشی وقوعِ اتفاقی بتواند دفاع کند و همزمان خودش را آنقدر خسته نگه دارد که شکِ زیادی برنینگیزد.
شاید.
سپس، پیش از اینکه همین کار را با بقیه بکند،شخصیِ وضعیتِ کویلا را با نشاطبخشی بررسی کرد. لیث آنقدر سم،موجهای زهر و نامرده دیده بود که برای سه عمرش کافی باشد.
کار از محکمکارییکی عیب نمیکنه. لیثبقیه با خود فکر کرد.
گذشته از جراحاتِچرا جزئی و خستگی، همراهانشاینجا مثلِ اسب سالم بودند.
لیث گفت: «خب،مبارزهای این سفرِ جادهایدنبال همین الان تموم میشه.»
«کویلا رو بردارید وبالا برگردید به آکادمی. من تنهاییاین ادامه میدم، اینجوری خیلی امنتره.»
فلوریا که هنوز داشت به چیزی که دیده بود فکر میکرد وزندانِ حاضر نبود چشمانِ خودش را باور کند، گفت: «دیوونه شدی؟» اما وقتیشدید حرفهای لیث را شنید، تمامِ نگرانیهایش ناپدید شد و خشم جایشان را گرفت.
«اول از همه، ما همه خستهایم. گذشته از اون کلکرهایهست لعنتی، خطرهای خیلی زیادی تو این جنگل کمین کردن. اگهتواناییهای تو راهِ برگشت بهمون حمله کنن، عملاً یه لقمهٔ آمادهایم.»
لیث پیشنهاد داد: «از دکمهٔجریان اضطراریِ آکادمی استفاده کنید. نهایتاً تومنو نیم ساعت یکی رو میفرستن اینجا.»
فلوریا حرفهایش را نادیده گرفت و در حالی که استیصالششخصیِ را بیرون میریخت، گفت: «دوم، و من از طرفِ خودمموجهای حرف میزنم، نمیذارم دوباره تنهایی قدم تو این کابوس بذاری!»
«چرا اینجوری رفتار میکنی؟ حرفای پدرت رو به این زودی یادت رفت؟زندانِ تو خدا نیستی! ممکنه اینجا بمیری.» بیتفاوتیِ بیباکانهٔ لیث نسبت به جانِ خودش،خاکستر فلوریا را چنان از خشم به جوش آورد که میخواست همانجا خفهاش کند.
بنابراین، از رااز الگوبانو گرفت و با انگشتِ میانیاشچیز تلنگری به پیشانیِ او زد.
«فرض کنتوانسته یه سیلیمیداد خوردی، مردِ جوان.»
لیث اصلاًشدند این کاربالا را خندهدار نیافت.
واقعاً خدا نیستم، اما در مقایسه با شما میتونم باشم.شخصیِ کاش فقط میتونستم اونقدر بهشون اعتماد کنم که تمامِ حقیقتموجهای رو بهشون بگم... لیث دندان روی جگر گذاشت تا چیزی نگوید.
سولوس سرزنشش کرد: «خیلی بدجنسی! ضعیفتر بودن از توچیز گناه نیست. فلوریا فقط نگرانت شده. درسِ بزرگت رو یادتاینجوری میاد؟ از دیگران نخواه کاری رو بکنن که خودت نمیکنی؟»
لیث سعی کرد اومیداد را سرِ عقل بیاورد:میفهمم «تو نمیفهمی، خیلی خطرناکه!»
«این حرفِ منه، احمق!»
«اوه، خدای من. شما آدماپایین واقعاً خندهدارید. جوری جیغوداد میکنید کهردهٔ انگار فقط شما تو دنیا هستید.»
صدای ناشناس باعث شد فلوریا در کسری از ثانیه برگردد، در حالی که شمشیرش درچیزای دستش آماده بود. لیث مزاحم را شناخت و فقط برای محکمکاری، چند طلسم بافت. اوفکر همان درایادی بود که ماهها پیش از دستِ یک مسخشدهٔ خیمهشبباز نجات داده بود، لیتا.
با این حال هیچمیداد ایدهای نداشت که خیمهشببازمیفهمم چیست یا نامِ درایاد چیست.
او در حالی که لبهای قرمزش را با فریبندگیاین میلیسید، به لیث نگاه کرد و گفت: «با اینتقویت حال میتونم بفهمم چرا این مادهٔ زشت اینقدر جوش آورده.»
«من معمولاً از آدما خوشم نمیاد، بهخصوص بعد از یهشخصیِ تجربهٔ خیلی بد، اما قدرت قویترین داروی محرکیه که همموجهای زنا و هم درایادها میشناسنش. میخوای یکم خوش بگذرونیم، خوشتیپ؟»
فلوریا به خاطرِ حرفهای بیرحمانه و رفتارِ شرمآورش از درایاد متنفر شد. با اینخودم حال مجبور بود اعتراف کند که او زیباترین زنی است که تا به حالنشد دیده است. لیتا چشمانِ قرمزِ بزرگی داشت که زیرِ نورِ خورشید مثلِ یاقوت میدرخشیدند.
چهرهاش، از اجزایمبارزهای ظریفش گرفته تا لبهایحالا پُرش، بینهایت خیرهکننده بود.
موهای قرمزی تا روی پاهایش داشت، به رنگِ برگهای افرا در پاییز. همهچیزِسوزان او جذابیتی وحشی و مهارنشدنی از خود ساطع میکرد که حتی فلوریا را بهاینکه این فکر انداخت که آیا حسابش را برسد یا به او پیشنهادِ قرار بدهد.
درایاد چیزی پوشیده بود که در زمین یک لباسِ مهمانیِشخصیِ چسبان از جنسِ تاک و برگ به حساب میآمد. لباس،موجهای شانهها، بازوها و پاهای بلندش را تا ران به نمایش میگذاشت.
تنها چیزی که ماهیتِبانو غیرانسانیاش را لو میداد،اون پوستِ سبزِ روشنش بود.
تنها پاسخِ لیث این بود: «بازم تو؟» پس از آخرینبانو برخوردشان، هر چه میتوانست دربارهٔ درایادها خوانده بود. آنها گروهِخودم مشکوکی بودند که گاهی فقط برای خوشگذرانی با انسانها جفتگیری میکردند.
بیشترِ اوقات هم فقط آنهاپایین را لخت میکردند. درایادها عاشقِشخصیِ چیزهای گرانبها بودند، بهخصوص جواهرات.
مایهٔ تعجبِ همه، یوریال با بیتفاوتی به او نگاه میکرد و گفت:زندانِ «پس این همون درایادیه که نجاتش دادی؟» خودِ یوریال هم شگفتزده بود.شدید این اولین باری بود که موفق میشد در برابرِ چنین زیباییای بیتفاوت بماند.
شاید به خاطرِ اینه که سبزه،فرستاد یا شایدم بالاخره دارم با کلهٔ درستمسهمِ فکر میکنم. یوریال با خود فکر کرد.
لیتا از واکنششان عمیقاً بهش برخورد. این تازه دومین بار در زندگیاشفرستاد بود که انسانها خودشان را به پایش نمیانداختند و عشقِ ابدیشان رادیدم به او قسم نمیخوردند. ناگهان، حرفِ یوریال چیزی را به یادش آورد.
درایاد دیگر به جریانِ مانای لیث نگاه نکرد و در عوض روی چشمان و بویمنفجر او تمرکز کرد و پرسید: «اون منو نجات داد؟» لیث از آخرین برخوردشان بیش ازهیچ ۵ سانتیمتر قد کشیده بود و بویش پس از پیشرفتش در غارِ کالّا تغییر کرده بود.
با این حال، لایتا نمیتوانست آن نگاهِ سردمربع و تهی از رحمت و آن بوی غیرانسانیایکدام را که از او ساطع میشد فراموش کند.
ناگهان تمامِ اعتمادبهنفسش را از دست داد واون گفت: «تو!» سپس به سمتِ نزدیکترین درخت دوید وزیاد آماده بود تا اگر اوضاع خراب شد، فرار کند.
«آره، من. حالا که مزاحممون شدی،دنبال دستکم میتونی به چندتا سؤال جواب بدی.اینجا چرا کلکرها اینجان؟ اینجا قلمروِ اونا نیست.»
درایاد از اینکه نادیدهاش بگیرند خوشش نمیآمد. اینکه یک انسانِ زشت و کوتاهعمر نسبت بهمنفجر زیباییاش بیتفاوت باشد، غیرقابلقبول بود. اگر آن دو مرد تنها بودند، هرگز وقتش را تلفهیچ نمیکرد. به نظر میرسید عقلشان پارهسنگ برمیدارد. دلیلِ ماندنش این بود که آن دخترها بینقص بودند.
آنها با ترکیبِ بینقصی از حسادت، دلسوزی بهمربع حالِ خود و میل به او خیره شدهکدام بودند؛ چیزی که به لایتا احساسِ سرزندگی میداد.
«قلمروِ مادرِ زاد و ولد تا هر جا که بتونه پیش بره ادامه داره.خودم اون داره از وضعیتِ ضعیفِ فعلیِ آکادمی و جنگل سوءاستفاده میکنه تا جایی کهنشد میتونه تخم بذاره. ضمناً، سرورِ جنگل هم مدتیه که نیست. این بهترین فرصت براشه.»
روی شاخهٔ درختی دراز کشید که آنقدر بلند بود تا اگر آن دیوانهٔ تشنه به خون دستبچه از پا خطا کرد راهِ فرار داشته باشد، اما آنقدر پایین بود که دخترها بتوانند از اندامِ کاملشاینطور «لذت» ببرند. لایتا با لحنی نرم و خمار حرف میزد، انگار داشت در رختخواب با معشوقش نجوا میکرد.
لیث که تازه متوجه شده بود فلوریا دارد به آنها نگاه میکند، پرسید: «ما داریممنفجر میریم به شهرِ معدنی. اونجا امنه؟» فلوریا از درایاد بینهایت متنفر بود که مثلِ یکهیچ تکه گوشت به لیث نگاه میکرد و با حالتی اغواگرانه با لباس و موهایش بازی میکرد.
اما سردیِشدند لحنِ لیث دلشپایین را گرم کرد.
«خدایان، نه. اونجا پر از جسده. تعجب نمیکنم اگه اونجا رو تبدیل به آشیانهٔ جدیدشچیزای کرده باشه. حتی با وجودِ اونهمه محافظ و هشداری که اونجا کار گذاشته شده، بازمفکر بعید میدونم. انسانها برای محافظت از معدنِ باارزششون میدَوَن میان و کلنیِ اونو قتلعام میکنن.»
لیث که از حرفهای او جا خورده بود،میفهمم پرسید: «جسدها رو برای چی میخواد؟» حدس میزدهست چه اتفاقی دارد میافتد، اما باید مطمئن میشد.
«فکر میکنی چطور تونسته قلمروش رو اینقدر گسترشمربع بده؟ با اونهمه جسدِ جانورانِ قدرتمند و انسانها، مادرِاثرِ زاد و ولد کیفیتِ زیردستهاش رو خیلی بالا برده.
به همین دلیله که اینقدر دلشون میخواست شما پنج نفر رو زنده بگیرن. هر کدوممنفجر از شما میتونید تبدیل به بسترِ زاد و ولدِ یه لژیونِ کوچیک از سربازها بشید. جسدهاخطری میزبانهای درجهدوییان، ولی بازم موادِ مغذیِ زیادی دارن. مخصوصاً جسدِ موجوداتِ قدرتمندی مثل کالّا یا امروک.»
«کالّا کِی مُرد؟» لیث فقط دو بار او را دیدههست بود، با این حال برایش اهمیت داشت. گذشته از این،تواناییهای باید به قولی که به او داده بود هم عمل میکرد.
لایتا با بیرحمی خندید وجریان بیشترِ جذابیتش را از دستبانو داد و گفت: «خیلی وقت پیش.
کالّا همون روزی مُرد کهپایین تبدیل به یه شبح شد.شخصیِ نامردگان باید از زندهها دور بمونن.»
«منظورم این نبود!یکی چه بلایی سرشبقیه اومد؟ جسدِ محافظ چی؟»
لایتا شانه بالا انداختبانو و برای احتیاطِ بیشتر، بالاترچیز رفت و گفت: «چه میدونم.
من هیچوقت اونجا نبودم و قصد هم ندارم برم. من تو دعوای انسانهااینجا دخالت نمیکنم. تا وقتی کلکرها از قلمروِ من دور بمونن، به من ربطیتواناییهای نداره. ممنون که اونا رو برام از سرِ راه برداشتی. میشه گفت الان بیحسابیم.»
لایتا دیگر از رفتارِ بیادبانهٔ او خسته شده بود.این در پوستِ درخت ناپدید شد و لیث فقط توانستتقویت با بینشِ حیات، دور شدنش را در جنگل تماشا کند.
«حرفاشو شنیدید؟ شماها باید برگردید.» لیث حالا برای ادامهٔ مأموریتششخصیِ انگیزهٔ بیشتری داشت. باید میفهمید چه بلایی سرِ کالّا آمده استانفجارِ و جلوی کلکرها را میگرفت تا به جسدِ محافظ بیحرمتی نکنند.
فلوریا گفت: «همهمون بایدبانو برگردیم! رئیس و پروفسورها میتوننچیز خودشون حسابِ کلکرها رو برسن.»
یوریال دست به شانهٔ او زد و گفت: «حق با اونه. اینجا دیگهاینجا جای دانشآموزها نیست. باید عقبنشینی کنیم تا یه روزِ دیگه بجنگیم.» میدانست زخمِ قلبِدگردیسیاش لیث چقدر عمیق است و تصمیمی که باید میگرفت، فقط آن را بدتر میکرد.
لیث با عصبانیتیکی دستِ یوریال را پسشکلِ زد و گفت: «عمراً!
من قصد ندارم بجنگم، فقط میخوام جسدِ دوستم رو برگردونم. تا وقتی از درگیریِ مستقیممنفجر دوری کنم، میتونم از پسش بربیام. من فرصتِ چندانی ندارم. شاید همین الانش هم خیلیهیچ دیر شده باشه. اگه تو جای لینجوس بودی، به برگردوندنِ یه جسد چقدر اولویت میدادی؟
واقعاً حاضر بودی اعضای باقیموندهٔمنو کادرت رو فقط برای دلخوشکردنِهست یه دانشآموزِ عزادار به خطر بندازی؟»
هیچکس نمیتوانست این حرفهامیداد را انکار کند. سکوتِمیفهمم معذبکنندهای میانشان حاکم شد.
یوریال گفت: «بیایدیکی اول آروم باشیمبقیه و استراحت کنیم.»
«ما نمیتونیم اینجا بمونیم،بالا امن نیست. ممکنه کلکرهایمربع بیشتری این اطراف باشن.»
گروه با استفاده از جادوی تاریکی جسدها را از بین بردندبچه و تمامِ ردِ عبورشان را پاک کردند. در جهتی تصادفی حرکتاصلاً کردند و اولین فضای بازی را که پیدا کردند، برای استراحت برگزیدند.
یوریال از مانای باقیماندهاش استفاده کرد تا پیش از ورود به چادرِفرستاد بُعدیای که فلوریا برایشان آماده کرده بود، بهترین آرایههای دفاعیِ زرادخانهاش رادیدم اجرا کند. از بیرون، شباهتِ زیادی به یک چادرِ مسافرتیِ کوچک داشت.
از داخل، شبیهِ اتاقِ یک هتلِ سهستاره بود. یک اتاقخوابِ کاملاًردهٔ مبله با سه تختِ دونفرهٔ بزرگ، یک کابینتِ مشروب و یکترکیبیشان در که به حمام راه داشت، در آن به چشم میخورد.
آبِ لولهکشی نداشت، چون هر جادوگری بهراحتی میتوانست هر چقدر که میخواهد آب پدیدگلولههای بیاورد، اما یک لگن و یک وان در آن بود. لیث یکراست به سراغِمطمئن کابینتِ مشروب رفت و درپوشها را برداشت تا اینکه بوی آشنایی به مشامش خورد.
یوریال جامیفهمم خورد و پرسید:منو «تو مشروب میخوری؟»
لیث برای خودش یک لیوان ازدنبال چیزی ریخت که امیدوار بود مزهٔفرستاد ویسکی بدهد و گفت: «معمولاً نه.
ولی الان واقعاًیکی بهش نیاز دارم.بقیه میخوای باهام همراهی کنی؟»
پدرش هرگز به او اجازهٔ نوشیدنِ الکل نداده بود.این از وقتی که دچارِ مشکلاتِ عصبی شده بود، این ممنوعیتمیکردند بهمراتب شدیدتر شده بود. پس طبیعی بود که یوریال بپذیرد.
لیث پس از دادنِ لیوانِ یوریال به او، هشدار داد: «جرعههای کوچیکنیست بخور و مراقبِ سوزشش باش.» اگر در زمین بود، لیث نوشیدنیاش را دردرنمیاد دو قلپ تمام میکرد. اما حالا مجبور بود به توصیهٔ خودش عمل کند.
مزهاش افتضاح بود، اما دستکم الکل بود. لیث با آغوشِ بازمنو از حسِ گرم و آشنایی که از معدهاش پخش میشد استقبالعجیبوغریب کرد. تازه بعد از لیوانِ دوم بود که به حرف آمدند.
یوریال پرسید:شدند «مطمئنی میخوای اینپایین کار رو بکنی؟
منظورم اینه که به خطرپایین انداختنِ جونت برای جسدِ مردهٔشخصیِ محافظ، اوجِ حماقته. بهت برنخوره.»
لیث در حالیچرا که لیوانش را خالیاینجا میکرد، پاسخ داد: «برنخورد.
اون مُرد تا همهٔ ما رو نجات بده. تنها راهی که برای ادای احترام به فداکاریشهست داریم اینه که تا جای ممکن از زندگیمون لذت ببریم، اینطور فکر نمیکنی؟» یوریال از رفتارِقدرتش ملایمِ لیث و اینکه پس از نوشیدنِ آن مایعِ کهرباییرنگ چقدر احساسِ آرامش میکرد، جا خورده بود.
«باهات موافقم. براییکی همینم میخوام اینبقیه کار رو بکنم.»